ماجراهای من و دومادم 132 (قسمت دوم)

سلام به همه دوستام گلم

بالاخره روزمره گی هام رو تکمیل کردم

---------------------------------------------------------------------------------------

جمعه 13 مرداد

سحر بیدارش کردم و خیلی از دستش ناراحت... وقتی ازم پرسید چرا ناراحتم بهش گفتم:"اگه تو خسته ای منم خستم، اگه تو خوابت میاد منم خوابم میاد... منم صبح با تو بیدار شدم و یه سر داشتم کار میکردم میتونستی لااقل ازم بپرسی که میتونی کمکم کنی یا نه؟" در جواب بهم گفت:"هرکسی کار خودش رو داره و خسته میشه"

خیلی بهم برخورد واقعا ازش انتظار نداشتم...

بعد از نماز صبح خوابیدم تا ساعت 12... دیدم دومادم یه سری از هالوژن ها که مشکل داشته رو عوض کرده و از یه جای دیگه خریده... از دستش بابت حرفی که زده بود دلخور بودم...

مامانم همون روز تا دوشنبه با دوستاش رفت بود اردبیل... از قبل هم قرار بر این بود که بابام بیاد به خونه هایی که اینجا خریده بود یه سر بزنه...

ساعت 1 ظهر خواهرشوهری زنگ زد به موبایل دومادم که که اگه میتونیم فردا افطار بریم خونشون... دومادم هم یه جورایی داشت قبول میکرد که بهش گفتم:"مگه قرار نیست که بابا فردا بیاد خونمون؟" دومادم هم به خواهرشوهری گفت که "امکان داره بابای عروس مهمونمون باشه و اگه نیومد افطار مهمونتون میشیم"من خیلی ناراحت شدم... دومادم زنگ زد به بابا... بابا هم گفت که کارش معلوم نیست چقدر تو شرکت طول بکشه و شاید نیاد... دومادم هم به بابام گفت که امکانش هست فردا افطار مهمون باشیم....

بعد از این حرف دوماد به بابام خیلی خیلی عصبانی شدم و بهش گفتم:"مگه تو نمیدونی که بابای من چقدر تعارفی هست و اگه فقط 1درصد هم کارش طوری میشد که میخواست بیاد خونمون با این حرفت دیگه نمیاد و این خواهرشوهری چرا میخواد مهمونی بگیره مگه امشب افطار خونه ما نیستن چه کاریه که فردا شب بریم خونشون مگه خاله بازیه...بعدشم این خونه شلوغ که بعد از رفتن مهمون ها میمونه رو کی باید تمییز کنه که به خاطر مهمونی افطار فرداشب از صبح باید با تو بیام تهران"

خلاصه با این حرفهام دومادم زنگ میزنه به خواهرشوهری و مهمونی افطار رو کنسل میکنه....

تا اومدن مهمونها با دومادم آشتی کردم... اول از همه مادرشوهری و حاج آقا اومدن و بعدش خاله شوهری و شوهرش و دخترش و برادرشوهری بزرگه و خواهرشوهری هم با یه ماشین اومدن...

برا افطار کوکو سیب زمینی و دسر کاسترد دو رنگ درست کردم.... برا شام هم زرشک پلو با مرغ و آلبالو پلو که مورد علاقه شوهر خاله دومادم وحاج آقا هست...

جاری بزرگه و دختر خاله دوماد کمک کردن و ظرف های افطار رو شستن... با چیدن میز شام هم مردها نشستن پای مسابقه وزنه برداری ... ساعت 11 خواهرشوهری خیلی اصرار کرد که ظرفهای شام رو بشوره که نذاشتم... بعد از مسابقه ساعت 1 بود که مهمونها رفتن و من مودنم با یه کوه ظرف کثیف و یه خونه بهم ریخته..

چون من و دومادم مشغول پذیرایی بودیم نتونستیم شام درست و حسابی بخوریم... غذا گرم کردیم و سحریمون رو خوردیم...

شنبه 14 مرداد

ساعت 10 صبح به زور از خواب بیدار شدم... با یه خونه بمب خورده مواجه شدم... تا ساعت 5 که دومادم بیاد مشغول ظرف شستن و جابه جایی و جارو و مرتب کردن مبل ها بودم... خیلی خسته شدم...

یکشنبه 15 مرداد

صبح با دومادم اومدم تهران... دومادم با مادرشوهری هماهنگ کرده بود که بره دنبال کارهای وامی که برادرشوهری کوچکه جور کرده بود... منم رفتم دانشگاه... ساعت 2 به دومادم زنگ زدم که برم خونه مامانم یا مادرشوهری... دومادم گفت که مادرشوهری شب جایی افطار مهمونه و یه سر بریم خونه خواهرشوهری و برگردیم خونمون... تا یه مسیری رو از دانشگاه تا خونه خواهرشوهری رو خودم رفتم و بقیش هم دومادم اومد دنبالم... یه ساعتی مادرشوهری هم پیشمون بود که بعدش رفت خونه... منم به دومادم گفتم که حاضر بشه بریم خونمون که خواهرشوهری اصرار کرد که افطار پیششون بمونیم... خواهرشوهری برامون آش رشته درست کرد...چقدر با بچه کوچولو داشتن کار کردن سخته.. البته خواهرشوهری خیلی تو کار خونه کردن آروم کار میکنه... خلاصه تا ساعت 10 خونشون بودیم و بعد از مسابقه فکر کنم کشتی المپیک برگشتیم خونمون...

سه شنبه 17 مرداد

از شب اول احیا که چیزی نفهمیدم چون دومادم تا دبروقت داشت مسابقات نگاه میکرد... منم خوابم میومد و فقط تونستم جوشن رو با تلوبزیون که پخش مستقیم از مشهد بود رو بخونم....

پنجشنبه 19 مرداد

بالاخره از هفته قبل که قرار بود بابا بیاد... مامان و بابا ساعت 11 صبح باهم اومدن و به خونه ها سرکشی کردن و افطار پیشمون موندن... به قدری خسته بودم که نتونستم شب قدر 21 رو بیدار بمونم...

جمعه 20 مرداد

افطار خونه خواهرم  کرج دعوت بودیم..خیلی خوش گذشت تا برگردیم خونمون ساعت 3 صبح شده بود...

دوشنبه 23 مرداد

صبح با دومادم اومدم  تهران...بعدازظهر دومادم یه سر رفت آرایشگاهش نزدیک خونه مادرشوهری... بعدشم افطار رفتیم خونه مادرشوهری...

اگه اینجا رو خونده باشین مادرشوهری شب های قدر میرفت مراسم و سحرها پیش ما میموند...

موقع چیدن میز افطار به مادرشوهری گفتم:"خیلی شب های احیا خیلی به یاد پارسال بودم که سحرها پیشمون بودی"  مادرشوهری در جوابم گفت:"اتفاقا منم شب های احیا گفتم که عروس چه توفیقی رو از دست داداز خود راضی" منم این شکلی شدم  سوال تعجب نگرانعصبانی اما به روی خودم نیوردم....

تو راه برگشت به خونه به دومادم گفتم که چقدر از حرف مامانش ناراحت شدم و دومادم هم حق رو به من داد... 

شنبه 28 مرداد

چند روزی بود که همسایه روبرویی برامون یه کاسه شله زرد داده بود و منم منتظر یه فرصت بودم که کاسشون رو پس بدم... البته نه خالی... بالاخره برای روز آخر ماه رمضان... صبح رفتم سبزی آش گرفتم و بعد از 2 سال مشغول درست کردن آش رشته شدم... یه ساعت قبل از اذان مغرب آماده شد و تو کاسه واحد روبرویی و چند کاسه یکبار مصرف هم آش رو کشیدم  و تزئین کردم به همسایه ها دادم... اصلا فکر نمیکردم اینقدر خوب بشه... البته چون روزه بودم خیلی بی نمک شده بود...

بعد از افطار من همش خدا خدا میکردم که فردا عید باشه چون خدائیش دیگه از روزه گرفتن خسته شده بودم.... با دومادم نشستیم به فیلم دیدن و ساعت 11 شب هم مامان زنگ زد و گفت که فردا عید هست... نمیدونید چقدر خوشحال شدم... قرار بود که صبح عید با دومادم بریم طباخی و کله پاچه بخوریم... اما از اونجایی که ساعت 3 صبح خوابیدیم... ساعت 6 دومادم بیدارم کرد اما بی خیال خوردن کله پاچه شدم و خوابیدن رو ترجیح دادم...

یکشنبه 29 مرداد

صبح ساعت 8 حاضر شدیم و رفتیم مسجد شهرک برای نماز عید... اصلا فکر نمیکردم اینهمه جمعیت اومده باشه... کار خوبی کرده بودن... با شیرینی میکادو و چای از نمازگزارها پذیرایی کردن...

بعد از نماز برگشتیم خونه و حاضر شدیم و قرار بود که ناهار خونه مادرشوهری باشیم.. اما قبلش خونه یکی از خاله های دومادم سر زدیم... ساعت 1 رسیدیم خونه مادرشوهری...

با مادرشوهری تو آشپزخونه بودیم و داشتیم ناهار رو حاضر میکردیم که مادرشوهری برگشت و بهم گفت:"اوابل ازدواجتون من فکر میکردم خیلی خسیس باشی چون خیلی روی وسایلت حساس بودی و به دوماد هم گفتم اما دوماد گفت که اصلا عروس اینجوری نیست و حالا هم میبینم که اصلا که خسیس نیستی تازه خیلی هم دست و دلباز هستی ازم راضی باش که غیبتت رو کردم" منم در جواب گفتم:"اگه من روی وسابل جهیزیه ام حساسم برا اینه که میدونم اگه هر چیزی خراب بشه باید چند برابرش رو خودمون هزینه کنیم و بگیریم... اما من روی لباس هام خسیسم و دوست ندارم به کسی بدمش"

بعد از ناهار برادرشوهری بزرگه به موبایل دومادم زنگ میزنه و ازش میخواد که مادرشوهری رو پیدا کنه البته نمیدونست که ما خونه مادرشوهری هستیم...برادرشوهری میره رستوران تا ناهار بگیره.. دختر برادرشوهری از ماشین پیاده میشه که بره اونور خیابون پیش باباش که ماشین بهش میزنه و تصادف میکنه... جاری بزرگه تو ماشین شاهد تصادف میشه وحالش خیلی بد میشه.. برادرشوهری از دومادم میخواد که به مادرشوهری بگه که بره خونشون پیش جاری بزرگه که تو خیابون از حال میره و خودش سارا دخترش رو برده بیمارستان...

مادرشوهری جریان رو میفهمه وقتی دومادم ازش میخواد که بره پیش جاری بزرگه قبول نمیکنه (من اصلا رفتار مادرشوهری رو درک نکردم) و مادرشوهری از من خواست برم پیش جاری بزرگه که نرفتم وبهش گفتم اگه حال جاری بزرگه بد بشه و دوباره غش کنه من چیکار کنم من تا حالا ندیدم کسی از حال بره و در ضمن اگه دختر کوچکه (همون که دو ماه از دختر خواهرشوهری کوچکتره) جاش رو کثیف کنه من نمیتونم عوضش کنم و از پسش بر نمیام...دومادم زنگ میزنه به جاری بزرگه و جاری بزرگه ازمون میخواد که بریم دنبالش تا با ما بیاد بیمارستان....

خداروشکر با اون تصادف بدی که میکنه چند جای سرش رو بخیه میزنن و استخوان لگنش هم ترک میخوره و نشکسته بود...از ساعت 2 تا 6 بعدازظهر بیمارستان بودیم و بعدش من و دومادم میریم خونه مامانم... همه خواهرهام هم مهمون بودن و خیلی خوش گذشت...

دوشنبه 30 مرداد

دومادم نذر میکنه که 10 روز بعد از ماه رمضان رو هم روزه بگیره... برای همین روز فردای عید رو با هم روزه گرفتیم... دومادم برای افطار رفت تا به جبران صبحانه عید کله پاچه بگیره و به چندتا طباخی هم سر زد اما یا تعطیل بودن یا کله پاچه رو فقط صبح ها سرو میکردن...

پنجشنبه 2 شهریور

مامان و بابا ساعت 12 اومدن خونمون.. چون هم بعدازظهر کابینت ساز قرار داشتن و هم با سازنده خونه ها...برای ناهار لوبیا پلو درست کردم... بابا و مامان تصمیم گرفتن که یکی از خونه ها به برادرم و یکی دیگه رو به خواهر کوچکه بدن... خلاصه منم اینجا از تنهایی در میام.. بعدازظهر برادرم و خانومش هم میان تا هم خونه رو ببینن هم تو نوع نقشه کابینت نظر بدن... که کابینت ساز بدقولی کرد و نیومد.. برادرم اینا داشتن برمیگشتن که به اصرار شام نگهشون داشتم... شام زرشک پلو با مرغ درست کردم...

یکشنبه 5 شهریور

صبح با دومادم میام تهران... از نظر روحی هیچ حالم خوب نبود... به طوریکه دومادم که حرف میزد ازش عصبانی میشدم... حرف زدن چیه حتی اگه جلوی چشمم بود... راه میرفت... مینشست... خلاصه دلم نمیخواست کنارش باشم... نمیدونستم چه بلایی سرم اومده...

دومادم که حال و روزم رو دید نمیخواست بهم ماشین بده اما با داد و دعوا ازش ماشین رو گرفتم و رفتم خونه مامان... با هم رفتیم خرید.. تا یه سری خریدهای جهاز خواهرم رو بکنه.. چون قرار بود بعدازظهر بریم خونه مادرشوهری و هم سر راه هم عیادت سارا... برای سارا یه تاپ خیلی خوشگل گرفتم... با مامان که بودم حالم خلی خوب بود... دومادم اومد خونه مامان و یه استراحتی کرد و با هم رفتیم خونه برادرشوهری بزرگه.. خداروشکر سارا حالش خیلی بهتر شده بود... اما فعلا باید به پشت سه هفته استراحت مطلق دراز بکشه تا ترک استخوان لگن جوش بخوره... دومادم چون روزه بود سر راه نون خریدیم و رفتیم خونه مادرشوهری... خواهرشوهری هم بود و چون امتحان دانشگاه داشت اومده خونه مادرشوهری تا درس بخونه... ماشالله که چقدر دخترش ناز شده... کلی باهاش بازی کردم...

ساعت 8.30 رسیدیم خونه مادرشوهری و ازمون گلگی کرد که چرا دیر رفتیم خونش و گفت که تماسهامون هم بهش کم شده.. منم گفتم خداروشکر که من هیچوقت زنگ نمیزنم که ازم توقع بره.. مادرشوهری هم گفت که از دوماد ناراحت هستم.. گفتم اگه منم یه کاری رو مدام انجام بدم و عادت بشه اگه انجام ندم دلخوری پیش میاد...

مادرشوهری برای دومادم کشک بادمجان درست کرده بود و برا منم مرصع پلو.. خلاصه کلی تحویلم گرفته بود....به مادرشوهری گفتم که اتفاقا چندروز پیش کشک بادمجون داشتیم.... مادرشوهری با یه تعجبی گفت: تو که دوست نداری... گفتم غذای مورد علاقم نیست که هرهفته درست کنم اما برا دوماد چندهفته یه بار درست میکنم...

ساعت 11 برگشتیم خونه.. دومادم فرداش میخواست بره بانک و شب رفتیم خونه مامانم...

دوشنبه 6 شهریور

 از صبح خونه مامان بودم و بعدازظهر مامانم با کابینت ساز هماهنگ کرد که بیام برا اون 2تا خونه ها کابینت بزنه و قرار رو برا ساعت 7 گذاشتن.. منم ساعت 4 با دومادم برگشتم خونه و تا مامان و بابا بیان البته به همراه خواهر کوچکه و شوهرش... خونه رو مرتب کردم و برا شام ماکارونی درست کردم...

سه شنبه 7 شهریور

صبح با دومادم اومدم تهران و با مامانم رفتیم خرید جهاز... کلی خاطراه جهاز خریدن خودم تداعی شد...دومادم بعدازظهر رفت پیش دوستمون که از آلمان اومده بود... کلی برامون سوغاتی آورده بود.. دستش درد نکنه... برا من یه تی شرت خیلی ناز آورده... برا دومادم هم به سفارش خود دومادم.. یه درل derel  و تی شرت و با دوتا کلاه نقابدار... این دوستمون عشق کلاه نقابدار هست و هردفعه برامون یه جفت میاره اونم مارک دار که اصلا استفاده نداریم...الان 6تا کلاه نقابدار داریم...اگه کسی بخواد بی تعارف بگه که براتون بفرستم...

بعدازظهر مادرشوهری از خونه خونه خواهرشوهری زنگ زد بهم... بعد از حال و احوال کردن بهم گفت:"خواهرشوهری 18 شهریور عروسی دعوته و لباسی نداره که جلوش دکمه دار باشه تا بتونه به بچه شیر بده و من بهش گفتم که بذار به عروس بگم ببینم که لباسی داره که مناسب باشه یا نه؟ آخه خواهرشوهری خیلی لاغر شده و لباس هایی که داری و الان اندازه ات نیست.. اندازه اش هست" وای خدای من از این حرفش خیلی خیلی عصبانی و ناراحت شدم و گفتم:"که الان خونه نیستم و خبر ندارم که لباس چی دارم و رفتم خونه میبینم و بهتون خبر میدم" از عصبانیت همه تنم یخ کرده بود

چی فکر کرده یعنی من اینقدر چاق شدم که لباس هایی که اندازه ام نیست اندازه خواهرشوهری که زایمان داشته و بچه شیر میده هست......

بعدازظهر که دومادم میاد بهش میگم و از ناراحتی میزنم زیر گریه... دومادم هم میگه که خودش به مامانش میگه

حالا خوبه بهش گفتم که من لباس هام رو دوست دارم و دلم نمیخواد به کسی بدم باور کنید حتی به خواهرهام هم نمیدم خوب دست خودم نیست روی لباس هام حساسم

با این حساب وقتی خواهرشوهری حامله بود یه مانتو نخی گشاد داشتم یه بار هم نپوشیده بودم رو بهش دادم و یا وقتی زایمان کرد یه پیراهن که مامانم بهم داده بود رو براش فردای زایمانش بردم... به قول معروف میگن :"در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته"

شام مامان دلمه درست کرده بود... خیلی خوشمزه شده بود.. ساعت 11 برگشتیم خونه...

چهارشنبه 8 شهریور

از صبح خونه بودم و تقریبا هیچ کاری نکردم یعنی اصلا حسش نبود..

پنجشنبه 9 شهریور

قرار بود مامانم اینا با خواهر کوچکه و برادرم بیان خونمون... تا کابینت ساز نقشه رو بیاره و رنگ و طرح کابینت ها رو خواهرم و برادرم انتخاب کنن که مامان دیشب س.م.س داد که امروز نمیان خونمون...

دومادم دیروز آخرین روزه اش رو گرفت.. بالاخره طلسم کله پاچه خوردنمون شکست و صبح رفت و برام خرید.. جاتون خالی خیلی مزه داد...

/ 24 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الی

ای بابا پس چطوری باید بگی تا بفهمن که دوست نداری لباس بهشون بدی اونم با این ادبیات زشتی که درخواست میکنن!!!خوب کاری کردی به دومادت گفتی!!وقتب خودشون اشاره ها رو نمی گیرن باید مستقیم گفت!

الهام

سلام عروس جون راستی اونجایی که در مورد چاقی نوشتی من کاملا درکت می کنم واقعا خیلی خیلی بده اینکه یکی اینجوری به آدم طعنه بزنه [ناراحت] من عاشق اش رشتم ولی همیشه وقتی می پزم غیر از خودم هیشکی حاضر نمیشه بخوره [ناراحت] یه بارم تو قسمت آشپزیت طرز پخت آش رشته رو بذار من دیوونه این آشم [قلب]با این که رژیمم و این غدا ممنوع تو رژیم ولی من هر 2 هفته برای خودم میذارم با این که بد میشه ولی من با لذت می خورم[خوشمزه][خجالت]

دختری در انتظار

سلام عروس خانم....اخی منم از حرف دومادت خوشم نیومد ولی خدا رو شکر زود اشتی کردید...وای مامان دومادت چه باحال جواب داده عروس توفیق از دست داد[زبان]

خیلی وبلاگت خسته کننده شده میبخشید

گلسنگ

عروس جون سلام. من از این خودهواهی های مردونه بیزارم اما درست میشن اگه روش کارکنی... رفت و امد با شوهر دوستایی که بیشتر تو خونه کار میکنن اتوماتیک تغییرش میده.

سپیده مامان درسا

سلام عروس خانوم خوبی من همیشه میخونمت عزیزم خاطرات خوبی داری و جالب مینویسی ... برای دختر برادر شوهرت خیلی ناراحت شدم امیدوارم هر چه زودتر خوب بشه ... در مورد حساسیت رو وسایلهات مخصوصا لباس درکت میکنم منم همین طوریم ... عروس جون خوشحال میشم به وبلاگ دختر کوچولوی منم سر بزنی و نظرات قشنگتو برام بذاری ... ممنون [قلب]

جایی برای زمزمه های دلم

سلام عروس خانوم موفق باشی[گل]

خانومی

سلام

مریم

عروس عزیز دوست خوبم خوبی؟ دلم برات تنگ میشه ازت خوشم میاد. خیلی منظمی. مبادی آداب هستی. به همه احترام میذاری. مشخصه که خونه داری و با سلیقه هستی و حتما دست پختت خوشمزه است. حتما همیشه خونه ات تمیز و منظمه. باید به همسرت تبریک گفت. این ها تعارف نبود، من خیلی وقته وبلاگت رو میخونم. خواستم بگم خیلی خودت و خسته نکن.

بهاره

سلام عزیزم . خداروشکر که همه چیز خوبه . من یه مدت بود که خیلی گرفتار بودم. گفتم یه سری بزنم و حال و احوال بکنم. شاد و سلامت باشی.