ماجراهای من و دوماد 97

سلام به همه دوستان گل و مهربونم

چه هوای عالی شده من که عاشق بارونم و هرچندماه هم که بارون بیاد اصلا خسته نمیشم

این چند روز بی نهایت سرم شلوغ بود حالا میگم چرا

 

دوشنبه

بعد از ارسال پست قبلی کارهام رو کردم و رفتم خونه خاله ام چون هم مامان بزرگم رو ببینم هم مامانم رو که اونجا هست رو برسونم خونشون. غذای دومادم رو آماده کردم و رفتم پیشش و ازش ماشین رو گرفتم و سر ناهار رسیدم خونشون. به غیر از مامانم، دائی و خانومش و خاله کوچکه هم بودند و خیلی خوش گذشت. تا ساعت 4 اونجا بودیم و بعدش مامان رو رسوندم و رفتم دنبال دومادم وقتی رسیدم دم شرکت زنگ زدم که بیاد و گفت که مشکلی پیش اومده و بهتره برم دفترش...

منم با تعجب رفتم و تو حیاط شرکت دیدمش و فهمیدم که وقتی میخواستن خواهرشوهری رو از بیمارستان مرخص کنند دکتر اطفال بچه رو که معاینه میکنه متوجه میشه که پاهای بچه از مچ به داخل انحراف داره و دکتر وقتی داشته برگه ترخیص رو امضا میکنه به مادرشوهری و احمد تاکید میکنه که حتما بچه رو به یه ارتوپد نشون بدن تا استخوانهای بچه محکم نشده این انحراف رو اصلاح کنه. از اونجایی که کار دومادم یه جورایی با مراکز  درمانی و پزشکان ارتباط داره و با یکی دیگه از همکارهاش دنبال متخصص ارتوپد میگشتند و یکی رو پیدا کردند در بیمارستان عرفان..

احمد که خیلی نگران بچه بود خواست همون شب بچه رو بیارند بیمارستان که من به دومادم پیشنهاد کردم که ما بریم خونه خواهرشوهری تا اون تنها نمونه، تا مادرشوهری و احمد بچه رو دکتر ببرند...

اما با ترافیکی که اتوبان همت داشت ساعت 7 رسیدیم خونه خواهرشوهری و دومادم به احمد پیشنهاد داد که امشب به دکتر نمیرسند و صبر کنند و فردا بروند مرکز طبی کودکان بیمارستان امام خمینی....

خواهرشوهری خیلی درد داشت و به زور میخوابید و بلند میشد و هر دفعه باید یکی دستش رو میگرفت و کمکش میکرد...

به خواهرشوهری گفتم که اگه فردا مادرشوهری و احمد، زهرا رو ببرند بیمارستان کی پیشت میمونه و اونم گفت مادرشوهرش اما مادرشوهرش توان نداره که به خواهرشوهری کمک کنه..

به خواهرشوهری گفتم که من فردا میام که تنها نباشی....

سه شنبه

 بعد از رفتن دومادم به زور از خواب بیدار شدم و یه دوش گرفتم و رفتم خونه خواهرشوهری..

ساعت 11 رسیدم اونجا و مادرشوهرش خیلی از دیدن من تعجب کرد و منم برا اینکه یه جورایی ناراحت نشه و فکر نکنه که بهش اطمینان نداشتم گفتم :"حاج خانوم خیلی نگران حال خواهرشوهری بودم و نتونستم تو خونه بمونم" به غیر مادرشوهرش، یکی از خاله های دومادم هم اومده بود دیدن خواهرشوهری و بچه(همون که گفتم من و دومادم از بودن باهاشون خسته نمیشیم و همسن نوه هاش هستیم). دکتر به خواهرشوهری اجازه حمام داده بود و چون خواهرشوهری خیلی احساس کلافگی میکرد، کمکش کردم و با هم رفتیم حمام و شستمش،  به حق کارهای نکرده..... واقعا دفعه اولم بود اما تجربه خوبی بود...

بعدشم لباسی که براش گرفته بودم رو تنش کردم و خیلی خسته شده بود و بهش گفتم بخواب چون مامان بیاد و بچه خیلی گرسنه هست و مجبوری بیدار بشی...

یکی دیگه از خاله های دوماد اومد و هرچی منتظر موند مادرشوهری و احمد نیومدند و اونم رفت...

خلاصه ساعت 2 مادرشوهری برگشت و دکتر گفته که تا شنبه پای بچه رو با روغن ماساژ بدن و شنبه بیارند برای گچ گرفتن...

ساعت 3.30 از اونجا زدم بیرون و خاله دومادم رو رسوندم خونشون و رفتم دنبال دومادم که سه ربعی تو ترافیک بودم و ساعت 5 پیش دومادم رسیدم...

دومادم پیشنهاد کرد که با هم بریم کافی شاپ بعد از کلی فکر کردن که کدوم کافی شاپ بریم رفتیم یه رستوران_ کافی شاپی که دوران نامزدیمون ازش خاطره داشتیم... وقتی منوی کافی شاپ رو آورد قیمت هاش خیلی بالا بود و منم زورم میومد برا یه فنجان قهوه 4000 تومن یا برا یه کافه گلاسه 6000 تومن پول بدم و به دومادم پیشنهاد دادم که بهتره غذا سفارش بدیم ..... بعد از شام که بهتره بگم عصرونه ساعت 7 خونه بودیم.... من که خیلی خسته بودم .....

چهارشنبه

صبح ساعت 9.30 حاضر شدم و رفتم دانشگاه و تا ساعت 12 اونجا بودم و بعدش برگشتم خونه و کارهای خونه رو انجام دادم و بعد از ظهر که دومادم اومد 2-1 ساعتی استراحت کرد و رفتیم خونه مامانم و شام اونجا بودیم و بعد از دیدن آکادمی برگشتیم خونه....

پنجشنبه

دوباره رفتم دانشگاه و با یکی از اساتید در مورد موضوع حرف زدم و خیلی بهم کمک کرد و خیلی تاثیر داشت و بعدشم تا یه مسیری رو زیر بارون قدم زدم که خیلی بهم چسبید....

بعدازظهر که دومادم که اومد خونه گفت که بریم خونه خواهرشوهری که منم گفتم که بهتره که فردا میریم خونه زن دائیم مهمونی از اونور بریم اونجا و بهتره امروز رو استراحت کنه....

ساعت 6 حاضر شدیم و رفتیم شهروند و کلی خرید کردیم و بعدشم ساندویچ از بیرون گرفتیم و رفتیم پارک پرواز به یاد دوران نامزدیمون غذامون رو خوردیم و زیر بارون قدم زدیم تا برسیم خونه ساعت 10 شده بود...

جمعه

صبح ساعت 9 از خواب به کارهامون تا برسیم و حاضر بشیم ساعت 11.30 از خونه زدیم بیرون و چه هوای معرکه ای بود... من عاشق بارونم و هیچ وقتم ازش خسته نمیشم...

مهمونی خیلی خوب برگزار شد و بعد از ناهار با خواهرم کوچکم و 2تا از دختر دائی هام ماشین رو برداشتیم رفتیم پارک جنگلی نزدیک خونشون و کلی خوش گذروندیم و یه عالمه عکس گرفتیم...

طبق قولی که به دومادم دادم راس ساعت 4 برگشتیم و ساعت 5 از همه خداحافظی کردیم و قبل از رفتن به خونه خواهرشوهری رفتیم امامزاده هم زیارت و هم سر قبر پدرشوهری....با اینکه ندیدمش اما جای خالیش رو خیلی احساس میکنم....

ساعت 6 رسیدیم خونه خواهرشوهری، و احمد خوابیده بود و خواهرشوهری و مادرشوهری از دیدنمون خوشحال شدن...

اما فضای خونه خیلی سنگین بود و خواهرشوهری تو اتاق استراحت میکرد و من و دومادم هم لباس های بیرون رو عوض کردیم و من پالتوم رو در آوردم و شومیزی که همراهم داشتم رو پوشیدم و دومادم هم شلوار راحتی پوشید....

مادرشوهری بدون این که چیزی بگم نشست پیشم و آروم یه جوری که احمد و خواهرشوهری نشنوند بهم گفت:"دیشب جاری خواهرشوهری میاد دیدنشون بدون این که قبلش زنگ بزنه... بعد از رفتن اونها احمد _که به تمییزی خونه و مرتب بودنش خیلی اهمیت میده_ با خواهرشوهری دعوا میکنه که چرا خونه و اتاق نامرتبه و آبرو منو جلوی اونها بردی" مادرشوهری که شاهد این حرفها بوده خیلی خودش رو کنترل میکنه و چیزی نمیگه و وقتی خواهرشوهری میخواد تنهایی بره حمام مادرشوهری بلند بلند میگه مگه یتیم و بی کسی که میخوای تنهایی با این حالت همه کارهات رو بکنی....

 خلاصه مادرشوهری انقدر حرص خورد و همش میگفت تقصیر دختر خودمه چون فرداش (یعنی جمعه صبح) با اون حالش مشغول تمییز کردن خونه میشه...

صبح جمعه که احمد میره سرکار مادرشوهر خواهرشوهری زنگ میزنه و که حاشون رو بپرسه... و مادرشوهری که گوشی برداشته بود با ناراحتی جواب میده و مادرشوهرش وقتی جویای ناراحتی میشه مادرشوهری هم میگه:"احمد اصلا هیچ کمکی نمیکنه و منم نمیرسم به همه کارها برسم و کسی که زایمان کرده نیاز به مراقبت داره و نمیشه تنهاش گذاشت "اونم در جواب میگه که احمد  گفته کمک میکنه و بچه رو نگه میداره و کارهای خونه رو میکنه

مادرشوهری نمیتونه هیچی نگه و جواب میده... و مادرشوهرش هم که نمیتونه کوچکترین حرف و انتقادی نسبت به بچه هاش رو تحمل مکالمه رو تموم میکنه...

انگار بعد از تماس با مادرشوهری زنگ میزنه به احمد و همه حرفها رو میزنه چون...

ظهر که احمد برمیکرده خونه بدون کوچکترین حرفی ناهار رو که میخورند میره همه ظرفها رو میشوره و خونه و جمع و جور میکنه و میره میخوابه اما انگار قبلش به خواهرشوهری میگه:"اگه مشکل شیردادن بچه نبود با مامانت میرفتی خونشون تا ازت مراقبت های بعد از زایمان رو بکنه"....

اینها رو گفتم تا جو خونه رو براتون ترسیم کنم...

مادرشوهری پا میشه و برام یه چایی میریزه و یه زیر دستی هم هندوانه برا دومادم میذاره...

هرچی منتظر میشیم احمد بلند نمیشه هرچند از قبل شنیده بودیم که خوابش فوق العاده سنگینه...

با زنگ آیفونشون که پدرشوهر خواهرشوهری بود بهانه ای به دست میاریم و از از خونشون میزنیم بیرون .....

تو راه برگشت به دومادم گفتم:"چقدر آدمها با هم فرق میکنن من امکان نداره این وقت شب کسی بیاد خونمون و بدون شام بذارم بره" خدا رو شکر دومادم هم با من موافق بود و بهش گفتم:"من که آدمی نیستم که خودم برم سر یخچال اما اینقدر باهاشون راحتم که اگه مامانت میگفت فلانی من کمرم درد میکنه برا خودت و دوماد میوه بشور و بیار یا چه میدونم اگه تعارف به شام موندن میکردند خودم میرفتم غذا درست میکردم و اصلا هم ناراحت نمیشدم"

خلاصه ساعت 9 رسیدیم خونه برا شام که بیشتر سحریمون باشه قرمه سبزی درست کردم... و با دومادم لباس های زمستونی و تابستونی رو جاهاشون رو عوض کردیم و بعد از آکادمی خوابیدیم....

با دومادم قرار گذاشتیم که از اول ذیحجه تا روز نهم روزه بگیریم چون خیلی ثواب داره و ثوابش مساوی ثواب حج واجب هست ....

شنبه

خونه بودم و با صدای تلفن مامانم از خواب بیدار شدم و با هم حرف زدیم و بعدش پاشدم تا کمی کارهای خونه رو بکنم که مادرشوهری زنگ زد...  یه ساعتی باهام حرف زد و میخواست کار دیشبشون رو توجیه کنه که بعد از رفتن ما خواهرشوهری خیلی ناراحت میشه و گریه میکنه و به مادرش میگه که من با احمد قهر بودم شما بیدارش میکردی و مادرشوهری هم قبل نمیکنه

  منم به مادرشوهری گفتم که خواهرشوهری باید احترام برادرش رو نگه داره و هر اختلافی که بینشون بوده رو باید به خاطر برادرش کنار میذاشت و اگه هم احمد خواب سنگین بود خواهرشوهری میتونست با لگد بزنه تخت کمر شوهرش تا بیدار بشه.... مادرشوهری کلی از اخلاقهای احمد که خیلی خاص و عجیب و غریب هست حرف زد و داشت کار دیشبشون رو ماست مالی میکرد منم در جواب گفتم که خدا اول به خواهرشوهری با داشتن همچین شوهری و بعدش به شما با داشتن همچین دامادی صبر بده و ما که اینقدر نمیبینمشون...

خیلی حرفها زده شد و مادرشوهری بیشتر نگران این بود که مبادا دلخوری شب قبل باعث بشه که خونه خواهرشوهری نریم و گفت که نه خواهرشوهری دلش به داداشاش گرمه و احمد همش یه کاری میکنه که خواهرشوهری از خانوادش کَنده بشه و  منم به خاطر دخترم همش کوتاه میام و خیلی از کارها رو ندیده و خیلی حرفها رو نشنیده میگیرم...

بعد از تماس با من مادرشوهری زنگ میزنه به پسرش که اون جبهه رو هم درست کنه و دومادم هم بهش میگه که من از دست خواهرم و احمد ناراحت نیستم چون با این کارشون نشون دادن که خیلی بچه هستن و کلی کار داره تا بزرگ بشن اما ما به خاطر شما اومدیم و شما هم با ما خوب برخورد نکردین.....

صبح هم احمد به مامانش زنگ میزنه که بیاد تا باهم بچه رو ببرن بیمارستان تا پاشو گچ بگیرند و از مادرشوهری نمیخواد اما چون خواهرشوهری دلش نمیاد که تنها بچه رو با مادرشوهرش بفرسته خودش هم میره و تا ساعت 6 بعدازظهر کارشون طول میکشه و تا بالای زانو رو گچ میگیرند....

یکشنبه

صبح ساعت 9.30 از خونه زدم بیرون و رفتم دانشگاه و کارهام رو انجام دادم و بعدش به مامانم زنگ زدم که اگه هست برم پیشش که گفت اگه ماشین دارم باهم بریم خرید.. منم از دانشگاه رفتم پیش دومادم و ازش ماشین رو گرفتم و با مامان رفتیم خرید و ساعت 5 هم رفتم دنبال دومادم و افطار خونه مامان بودیم و ساعت 11 برگشتیم خونه...

الانم که در خدمت شما هستم

ببخشید که دیر به دیر میام چون سرم خیلی شلوغه و با خوندن این پست دیدین که وقتم خیلی کمه

اما هیچ کدوم از اینها دلیل نمیشه که بخوام شما رو منتظر بذارم

/ 26 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شيماخانومي

سلام عروس عزيز. اخيييي چقدر دلم براي بچه خواهرشوهرت سوخت چقدر سخته پاي نوزاد رو گچ بگيرن. ناراحت شدم خيلي[گل]

نسرین

[قهقهه][قهقهه]اول سلام..اوقتی کامنتتو دیدم رفتم و وبلاگو نگاه کردم....با قالب وبلاگ پانی جابجا شده بود...از اون موقع دارم میخندم..باز خوبه تو گفتی وگرنه آبروم میرفت[قهقهه]جالب اینجاس که هی پیش خودم میگم چرا قالب وبلاگ پانی عوض نمیشه.....[قهقهه].. راستی دلم واسه خواهرشوهرت میسوزه..اون از دخترش اونم از شوهرش..کاش شوهرشو بدن به من تا خفش کنم[عصبانی] سعی کن تنهاش نذاری..میدونم که شوهر بی شعوری داره اما نذارید ناراحت باشه و غصه بخوره..همون احمد واسه عذاب دادنش کافیه شما هم نرید بیچاره بیشتر غصه میخوره..ببخشید فضولی میکنما...چون میدونم خیلی خاونمی میگم[ماچ]

بهاره

امیدوارم که این دختر کوچولو زود سلامتیشو بدست بیاره. من خودم بچه ندارم ولی خیلی بچه ها رو دوست دارم و اونایی که خدا بهشون فرزندی میده باید قدرشو بدونن.

عسل

احوال عروس خانم گل؟ خوبی خیل یدوستت دارم ازینکه به فکرم بودی و هستی دنیا دنیا ممنونم ازتون میبوسمت هزارتاااااااااااااااااااااااا[بغل][ماچ]

سارا از ساری

عزیز دلم شوخی کردم من که هر روز به وبت سر میزنم.اخه اون روزی که نبودم شما اپ کردی و این یک ضده حال بود اما بالاخره رسیدم بهت و خوندمت دیگه.فدای تو بشم ایمیلمو برات تو خصوصی میزارم اگه کاری داشتی بهم بگو.فدای اجی خودم[قلب][گل]

الی

سلام دوست گلم این خواهر شوهر و شوهرش چرا بلد نیستند جلو مهمون حداقل حفظ ظاهر کنن وای که چقدر این جور آدم ها منو حرص میدن!! [دست] آفرین که بالاخره میخوای پایان نامه رو تموم کنی

دریا(کافهء زیر دریا)

man hamishe weblogeto mikhnam. vaghean ta'ajob mikonam ke chetori az kasi ke taze zayeman karde enghadr entezar darid va inke baraye sham azatun nakhatan ke bemunido bi ehterami midunid? khodetuno bezarin jaye khahar shoharetun. man fekr mikonam behtare ke adamha hamishe bedune tavagho harkario anjam bedan va donbale in harfa ham nabashan. omidvaram nazaram narahatetun nakarde bashe.

هانی

هر چقدرم دیر به دیر بیآی زود تر از من که میــــــآیـــــــــــــــــــا.. راستی آپمـــــــــــــــــــــــا [پلک]