ماجراهای من و دومادم 52

سلام

خیلی ازتون ممنونم بابت کامنت هایی که میگذارین

راستی چرا وبلاگ های بلاگفا باز نمیشه، راستی فکر نمیکنید بلاگفا خیلی بیشتر از پرشین بلاگ قاطی میکنه و خیلی از کاربراش ازش ناراضی هستن. نظر شما چیه؟!متفکر

پنجشنبه بعد از ارسال پست قبلی تا کیک خنک بشه یه زنگی زدم به خواهرشوهری تا حالش رو بپرسم و از زیر زبونش بکشم که حامله است و بعدش هم کلی بهش توصیه کردم ناسلامتی من چهارتا تاخواهرزاده و یک دونه برادرزاده دارم و تجربه ام زیادهمژه

خلاصه یه احوالپرسی 1.5 ساعت طول کشید و خواهرشوهری هم ازم قول گرفت که به کسی نگم حتی به مامانم اینا (اما خبر نداره که من خیلی زودتر از اینا باخبرشون کردم)

آژانس گرفتم و رفتم فرحزاد و مامان و خواهرم بودن و بابا و برادرم و خانومش هم اومدن و نهار رو اونجا خوردیم واقعا هوای عالی داشت و  ساعت 3 دومادم زنگ زد که چرا در رو باز نمیکنیم!!! منم گفتم که صدای زنگ نمیاد و یه دفعه دوزاریم افتاد که دومادم رفته خونه خالم و فکر میکرد همه اونجاییم و من فکر کردم بهش گفتم که بیاد فرحزاد. خلاصه یه نیم ساعتی تو راه بود تا برسه تا ساعت 5 اونجا بودیم و برگشتیم خونه. دلم نمیخواست تو خونه باشم و کلی بداخلاقی کردم و بنده خدا دومادم هیچی نمیگفت تا اینکه خودم خجالت کشیدم خجالت و پیشنهاد دادم از یکی رستورانهای نزدیک خونمون که تازه بروشور رو دیده بودیم غذا بگیریم و زنگ زدیم اما دفعه اول و آخرمون بود یه ساعت معطلمون کرد و بعد از چندبار زنگ زدن یه غذای سرد و افتضاح تحویلمون داد.سبز

جمعه صبح هم با سختی خیلی زیاد از خواب بیدار شدم و با کلی غرغر کردن حاضر شدیم و رفتیم کلاس زبان.اما کلاس خیلی روحیمو تغییر داد و از دومادم عذرخواهی و تشکر کردم بابت غرغر کردنم و آوردنم به کلاس.ساعت یک که کلاس تموم شد بلافاصله رفتیم خونه عموی مامانم که دعوت بودیم. بعد از ناهار حدود ساعت 3.30 اومدیم خونه.خیلی خسته بودیم و یه چرتی زدیم و ساعت 7 رفتیم پیاده روی زیر بارون که خیلی عالی بود. و چون خونه ما با خونه برادرشوهری کوچیکه فاصله ای نداره و زنگ زدیم که اگه خونه هستن بریم یه سر بهشون بزنیم که اصرار کردن شام پیششون باشیم. تا ساعت 12 اونجا بودیم.

شنبه از صبح خونه بودم و کار خاصی انجام ندادم و با دومادم روزه گرفتم.ساعتای 5 بود که یه فکری زد به کله ام که برا خواهرشوهری سوپ درست کنم.آخه خواهرشوهری از وقتی حامله شده علاقه اش به سوپ و اش خیلی زیاد شده.بعد از افطار ساعت 9 رفتیم خونشون و مادرشوهری هم اونجا بودن و خیلی استرس داشتم که سوپ رو دوست داره یا نه که خداروشکر مورد قبول واقع شد.اونجا که بودیم برادرشوهر کوچکه زنگ زد و با خواهرشوهری به صحبت و نمیدونم از کجا فهمیده بود حامله است و از دست خواهرشوهری خیلی دلگیر شده بود و چون این دوتا شیر به شیره هستن رابطه خیلی صمیمی دارن و این کار خواهرشوهری براش سنگین تموم شده بود.دومادم هم که دید خواهرشوهری خیلی ناراحته و مسبب همه این چیزا رو از چشم شوهرش میبینه، به خواهرشوهری قول داد که با برادرشوهری کوچکه صحبت میکنه و از دلش در میاره.

دوشنبه برادرم و خانومش و برادرزاده ام میرن حج و امشب میریم خونشون که ازشون خداحافظی کنیم که شام دعوت شدیم و چون برادرم چیزکیک (کیک پنیر) خیلی دوست داره براش چیزکیک شاه توت درست کردم و صبح یه دفعه جوگیر شدم و رفتم بازار روز نزدیک خونمون و سبزی آش گرفتم.البته دفعه اول و آخرمه که رفتم بازار روز. به مرده میگم 4کیلو بهم سبزی بده 8کیلو میده اونم بعد از دوساعت معطل کردنم.عصبانیپدری ازم درومد تا پاکشون کردم و شستمشون 5ساعت وقتم رو گرفت تازه اونایی که یه ذره زرد بود رو هم ریختم دور، الانم ولو شدم رو مبل و دارم تایپ میکنم و خونه هم خیلی شلوغه و تا اومدن دومادم باید تمییزش کنم چشم

دوستتون دارم 

---------------------------------------------------------------------------------------------

راستی یه چیزی که باید بگم اینه که جاری کوچیکه واقعا دختر خوب و مهربونی هست اما مشکلش اینکه خیلی ساده هست تا کسی چیزی بهش میگه تحت تاثیر قرار میگیره و از اونجایی که نمیتونه حرفهایی که بهش میزنن رو تجزیه و تحلیل کنه در برخورد با دیگران مشکل پیدا میکنه حتی در محل کارش، اما با همه اینها قلب خیلی مهربونی داره و منم خیلی دوستش دارم و امیدوارم این اخلاقش هم به مرور زمان که تجربه اش زیاد شد بهتر بشه. 

/ 11 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختری در انتظار

سلام گلم....خونه برادرت خوش بگذره از طرف من التماس دعا بگو بهشون.....بلاگفا خوبیش فقط به راحتیشه همین.....خوش به حال جاریت که جاری ای مثل تو داره......[قلب]

سپیده

پس افتادی تو سوغاتی[چشمک] منم گاهی از سرعت پایینش شاکی میشم

الی

سلام عزیزم میبینم بسی فعالی خانمی[قلب] من و بگو که از یکی دو ماه دیگه باید از این کارا کنم[شرمنده]

توت فرنگی

سلام عروس خانمی خوبی؟ به سلامتی ایشالا //بگو داداشت واسه ما هم دعا کنن.... خوش به حالشون.....سفرشون به سلامت.... پس بالاخره خواهر شوهریتم لو رفت......[چشمک] راستی اپم فدات بوس

کعبه

حالا كه ميبينم اصلاً‌عادلانه نيستا ،‌ چيه روزي چن صدتا بيننده و خواننده وبلاگ و همش 10-12 تا نظر [متفکر][ناراحت][گریه][عصبانی]

لاله

سلام خوبيد دوباره وبتون رو بعد مدت ها پيدا كردم اي كاش ميشد وبمو بيايد بخونيد و نظر بديد تا ادرس سايتت تو وبم بيفته كه هر دفعه دنبالش نگردم مرسي باي

فرزانه

سلام خانومي هر روز بهت سر مي زدم ولي پست اولت آدمو حسابي گيج مي كنه فكر مي كردم آپ نكردي ان شاالله قسمت شما آقاي دوماد هم بشه رفتن به حج ماشاااله كدبانو كلي كاركردي ها هميشه خوش باشي از من بهت يه حرفي عزيزم ول كن اين مردمو اتفاقا اونا خيلي زبلن اونجور ادما خودشونو به سادگي مي زنن حالا ببين كي گفتم ناراحت نشي ها ولي من به عينه خودم ديدم و دلم هم سوخته ولي بعدش .... خوش باشي [ماچ]

منا

سلام در مورد جاری کوچیکه باید بگم متاسفانه تموم ندونم کاریها از روی سادگیه ولی چه خوبه که تو نکات مثبتشم میبینی همیشه شاد و پرانر}ی باشی عروس خانم

افسانه

سلام وبلاگت خیلییییییی خیلییییی جالبه[دست]من خیلیییی خوشم اومد ازش[پلک] ایشالا همیشه با شوهری خوب خوب خوب باشید عزیزززززززززززززممممممممممم[ماچ][ماچ]

زهرا

امان از جوگیری عروس جون...من هم یکی دو بار قبلا جوگیر شدم و کلی سبزی و مواد ترشی و مربا رو با هم خریدم که آماده کنم و بعد که حسابی اجدادم اومدن جلو چشمم با خودم قول دادم که دیگه از این هنرنمایی ها نکنم...