ماجراهای من و دومادم 88

سلام دوستان گلم

از این همه لطف و محبتتون ممنونم

این چند روز حسابی سرم شلوغ بود به طوریکه وقت اینکه نظراتتون رو تائید کنم رو نداشتم.

بریم سر اتفاقات این چند روز

یکشنبه، بعد از ارسال پست قبلی، حاضر شدم و رفتم پیش مامان و با خواهرم رفتیم، بازار. توی مترو کلی دستفروش اومدن و ماهم کلی سرگرم جنس هاشون شدیم و اصلا طول مسافت و مدتی که رو پا ایستاده بودیم رو متوجه نشدیم.

ساعت 12 رسیدیم بازار و بعد از کمی گشت زدن مامان گفت که اول ناهارمون رو بخوریم تا رستوران ها شلوغ نشده.اول رفتیم رستوران شمشیری و یه عالمه آدم تو صف سفارش غذا بودن و خیلی شلوغ بود. منم گفتم که اول بریم خریدمون رو بکنیم و برا ناهار زوده.

خلاصه کلی تو بازارها و دالان هاش گشتیم، مامان کلی خرید کرد و ساعت 2رفتیم دوباره یه سری به رستوران شمشیری زدیم اما تعداد آدمها کم که نشده بود، بیشتر هم شده بود و رفتیم یه رستوران به اسم "میر اشرف" یا "شرف الاسلام" (فکر کنم اسمش همین بود)، اول بازار طلا فروش ها و کلی پله رفتیم  بالا و با کلی چشم چرخوندن به میزها که کدومشون زودتر خالی میشه، یه میز رو نشون کردم و تا مامان سفارش غذا رو بده منم بالا سر میز ایستادم تا به محض اینکه بلند بشن، جاشون رو بگیرم. خودم از این کار بدم میاد و اما چاره ای نبود. هرچی زمان میگذشت، تعداد آدمهایی که برا صرف غذا میومدن زیادو زیادتر میشد و متصدی های رستوران خیلی بی مسئولیت بودن و فقط سفارش میگرفتن و با آشپزخونه لینک نبودن که ببینن چقدر غذا دارند. میز بغلی ما بعد از یه ساعت معطلی با دادو بیداد سفارشون رو کنسل کردن و پولشون رو پس گرفتن. منم بعد از چندبار سر زدن به آشپزخونه و بعد از صرف مدت 2ساعت گفتن ته چین مرغ تموم شده و به جاش مرغ آبکی با برنج ساده دادن که خیلی افتضاح بود واقعا صد رحمت به غذاهای بیمارستان. (همینجور که من جاهایی که به نظرم خوب باشه رو معرفی میکنم، جاهایی که خوب و جالب نباشه رو پیشنهاد نمیکنم)

بعد از ناهار افتضاحی که خوردیم البته خواهرم رفت باهاشون دعوا کرد و مابه تفاوت قیمت زرشک پلو با مرغ و ته چین رو گرفت. هرچند تفاوت قیمتی نداشت اما باید یه جورایی اعتراض میکردیم و سرراهمون هرکی که داشت میرفت رستوران ناهار بخوره بهشون پیشنهاد کردیم که نرن.

بعد از ناهار رفتیم پیش یکی از دوستان طلا فروشمون تا مامان سرویس فیروزه اش رو بده پرداخت کنن و منم حلقه ازدواجم که برام تنگ شده بود رو بدم یکی دو شماره بزرگ تر کنن. در حینی که منتظر بودیم سفارشاتمون حاضر بشه. در بین طلاها مامان از یه مدال خوشش اومد و با یه زنجیر خریدش. هرچند برای پرداخت پولش کلی دردسر کشیدیم. چون مامان فکر میکرد عابر بانکش همراهش و وقتی تلفنی از دومادم خواستم از طریق اینترنت از حساب بابام پول به کارت مامان بریزه اونم تو اوج کاریهاش. بعد 10 دقیقه دومادم اس.م.اس داد که پول رو جابه جا کرده و وقتی مامان در کیفش رو باز کرد و هرچی گشت دید عابر بانکش نیست، منم دوباره به دومادم زنگیدم که پول رو از عابر مامان به کارت من منتقل کنه و دومادم هم سریع دست به کار شد تا اینکه من یادم افتاد که با برنامه بانکی که تو موبایلم نصب هست میتونم پول رو از عابر بانک مامان به عابر بانک خودم منتقل کنم و همزمان که دومادم تلاش بر انتقال پول داشت من پول رو زودتر به کارت خودم منتقل کردم و بعد 6-5 دقیقه تازه به دومادم زنگ زدم که من انتقال پول رو انجام دادم و دومادم کلی شاکی شد اما باز مثل همیشه به روی خودش نیاورد که مبادا من ناراحت بشم. خلاصه خواستم با عابر بانک خودم  پول رو پرداخت کنم که دستگاه کارتخوان هی error میداد و هرکاری کردیم نشد که نشد وقتی دوستمون دید که تلاشمون بی نتیجه هست گفت که حالا هروقت تونستین پول رو بیارین و با اصرار ازش شماره کارتش رو گرفتیم تا از خونه و اینترنتی پول رو واریز به حسابش بکنیم. ساعت 5.30 تو مترو از مامانم خداحافظی کردم و ساعت 6 رسیدم خونه. اما چه خونه اومدنی به محض اینکه دومادم در رو باز کرد تو راه پله شروع کردم به داد و دعوا که چرا نیومده دنبالم.

دومادم گفت چرا بهم نگفتی که بیام دنبالت؟

منم گفتم که من باید بگم؟! وقتی که زنگ زدی دیدی که چقدر صدام خسته هست

دومادم هم گفت: مگه باهم تعارف داریم که بهم نگفتی؟!

 آخه مسیر خونمون از یه قسمتی به بعد ماشین خور نیست و باید یه مسافت سربالایی رو پیاده رفت.

خلاصه منم بعد از کلی داد و بیداد رفتم تو اتاق خوابیدم و ساعت 7.30 بیدار شدم و تا ساعت 11 با دومادم قهر بودم تا بالاخره دومادم پیشقدم برا آشتی شد و منم آشتی کردم. چون دومادم دید که از بازار دیر میرسم و خیلی خسته ام، رفتن به خونه مادرشوهری رو کنسل کرد.

دوشنبه، صبح رفتم بانک پاسارگاد تا ایراد عابر بانکم رو رفع کنن، بعد از ناهار داشتم تلویزیون نگاه میکردم و تا اینکه ساعت 3.30 میخواستم یه کم خونه رو مرتب کنم که دیدم در باز شد و یه لحظه خیلی ترسیدم اما بعدش دیدم دومادم اومده خونه.

بهش میگم چرا اینقدر زود اومدی؟ میگه دلم تنگ شده بود و حوصله بیشتر از این سرکار موندن رو نداشتم.

این از شوهر عاشق ماقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب

از صبح نخود خیس کرده بودم که فلافل درست کنم که در وبلاگ دختر شاغل، کوثر عزیزم دستور جوجه چینی دیدم و نظرم عوض شد و سریع فیله مرغ از فریزر گذاشتم بیرون تا یخش باز بشه. ساعت 8 داشتم مایه فلافل رو درست میکردم که دومادم زنگ زد به مادرشوهری تا حال و احوال کنه که دید مامانش خیلی دلتنگمون هست وخیلی هم خسته چون کارگر گرفته بود تا خونه خواهرشوهری رو تا قبل از زایمانش تمییز کنه. منم یه اشاره به دومادم زدم که مایه فلافل رو ببریم اونجا درست کنیم که مادرشوهری خیلی استقبال کرد. بنابراین شب جوجه چینی رو درست کردم که خیلی عالی شد و پیشنهاد میکنم حتما درست کنید. صبح از مامانم شنیدم که مادربزرگم دلش درد گرفته و شبانه بردنش بیمارستان و شب بعد از شام زنگ زدم که حالش رو بپرسم که بابام گوشی رو برداشت و گفت: "میخواین بیاین اینجا؟" منم گفتم نه و فقط میخواستم حال مامان بزرگ رو بپرسم. بعد از اینکه گوشی رو قطع کردم. دومادم وقتی فهمید که بابا اینجوری گفته، گفت که حاضر شو بریم یه سر بهشون بزنیم.خلاصه ساعت 10 رفتیم اونجا و 11.30 برگشتیم و تا خواستیم بخوابیم،کانال های تلویزیون رو بالا و پائین کردن همان و تا ساعت 2 نصف شب بیدار موندن و برنامه نود رو دیدن همان. منم با خیال راحت      وبلاگ گردی کردم.

سه شنبه، صبح ساعت 7، با هزار سختی و غرغر به جون دومادم که به خاطر برنامه نود تا 2 بیدار موندم الان خوابم میاد، بیدار شدم و بعد از رفتن دومادم خونه رو از ترس مورچه ها جارو زدم و آشپزخونه رو هم بخار زدم و ساعت 10 رفتم دانشگاه تا کارهای پایان نامه ام رو پیگیری کنم که تا ساعت 2.30 اونجا موندگار شدم. در دفاعیه یکی از هم کلاسیهام، دوستام رو دیدم و ازم خواستن اگه وقت دارم تو کارهای دانشگاه کمکشون کنم و منم قبول کردم.

قرار بود بعد از دانشگاه برم محل کار دومادم تا ماشین رو ازش بگیرم و ناهار برم خونه مامانم و بعدش باهم بریم عیادت مامانبزرگم. ساعت 3 مامان زنگ زد که خیلی خسته ای و لازم نیست امروز بیای بیمارستان و برو خونه استراحت کن. منم از خدا خواسته قبول کردم و رفتم محل کار دومادم و ماشین رو گرفتم و رفتم خونه و افتادم رو تخت و بیهوش شدم. به طوریکه ساعت 5 که دومادم میاد خونه اصلا متوجه نشدم. ساعت 7.30 مایه فلافل رو برداشتیم و رفتیم خونه مادرشوهری. خیلی ترافیک بود و ساعت 8.15 رسیدیم اونجا. سریع دست به کار شدم و فلافل ها رو سرخ کردم. سرراه نان باگت هم خریده بودیم. حاج آقا و مادرشوهری خیلی خوششون اومد، حتی دومادم هم میگفت از همیشه خوشمزه تر شده بود.بعد از تموم شدن فوتبال ساعت 11 برگشتیم خونه. دومادم که خیلی خسته بود ساعت 12 خوابید و منم مایه لوبیاپلو تو فریزر داشتم سریع در آوردم تا یخش باز بشه، برنج رو با آب داغ خیس کردم تا ساعت 1 بیدار موندم و غذا رو آماده کردم.

چهارشنبه، صبح ساعت 10 رفتم دانشگاه تا باقیمانده کارهام رو انجام بدم و بعدش رفتم پیش دومادم و ازش ماشین گرفتم و رفتم خونه مامان و با خواهرم رفتم خرید و بعدش ناهار پیش مامان بودم و ساعت 4 رفتیم بیمارستان. به خاطر شغل خاصی که عمویم داره مادربزرگم رو در بخش VIP بستری کرده بودن که اتاقش خیلی عالی بود. تو اتاقش تلویزیون ال سی دی و مایکرویو و چای ساز داره و هر روز یه ظرف پر شکلات و شیرینی و میوه میارن. یه دست مبل راحتی هم داره. بازم خداروشکر که مادربزرگم بعد از اینهمه که زحمت بچه هاش رو کشید لااقل تونست از این امکانات درمانی استفاده کنه. ماهم حسابی از خودمون پذیرایی کردیم. ساعت 6 از بیمارستان با مامانم اومدیم بیرون و رفتیم دنبال دومادم و اول مامان رو رسوندیم خونه و هرچی مامان اصرار کرد که بریم خونشون قبول نکردم چون خیلی خسته بودیم.

امروز (پنجشنبه)، صبح ساعت 7 بیدار شدم و ساعت 8 از خونه زدم بیرون و رفتم دانشگاه و خیلی هم کلاسی های دوران کارشناسی رو دیدم و تو برگزاری امتحانای ترم تابستانی کمکشون کردم و ساعت 12 از دانشگاه اومدم بیرون که مامان زنگ زد که اگه امروز عصر میریم دیدن مادربزرگم ساعتش رو باهامون هماهنگ کنه و اینکه اگه دوست داریم بعد از بیمارستان بریم سینما فیلم "آلزایمر" که منم بعد از مشورت با دومادم قبول کردم.ساعت 1 رسیدم خونه و یه دوش گرفتم و  ناهار رو آماده کردم تا دومادم بیاد و الان در خدمت شما هستم.

---------------------------------------------------------------------------------------------

راستی یادم رفت بگم که شب عید فطر دومادم عیدی بهم یه ادکلن هدیه داد.

خیلی سوپرایز شدم چون ادکلنی رو برام خرید که چندوقت پیش وقتی برا هدیه تولد مادرشوهری خواستیم ادکلن بخریم من از بوش خیلی خوشم اومد و دومادم هم برام خریده بود. 

 

/ 30 نظر / 50 بازدید
نمایش نظرات قبلی
MOJGAN

من هم امسال شرف الاسلامی رفتم اصلا خوشم نیامد ولی دفعه بعد رفتیم نایب بازار خیلی غذاش خوب بود دست همسرت هم درد نکنه بابت عطر همیشه خوش باشین

نگین

من 32 سالن تموم میشه

سارا س

سلام ابجی جونم دلم واست کلی تنگولیده بود[گریه]دیروز دیگه حالم بهتر شد گفتم بیام یه سری بهت بزنم و یه حالی ازت بپرسم.اقای همسر اولتیماتوم داده تا اطلاع ثانوی پشت کامی نشینم الانم برای چند دقیقه اجازه داده[نیشخند] چونکه دیشب کلی مظلوم بازی دراوردم واسش.کادوی قشنگت هم مبارکت باشه عزیزم.مواظب خودت باش[گل][ماچ] زودی میام بهت سر میزنم[چشمک][قلب]

سمي

سلا اگه تونستید مطلب آخر وب لاگم رو بخونید ممنون

فایزه

عروس عزیزم میبخشی یه مدتی حالم خوب نبود نتونستم به وبلاگت سربزنم وقتی اومدم همه خاطراتت وخوندم از این به بعد همیشه میام بهت سرمیزنم [قلب]

مریم.م

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

همسر یک طلبه

سلام با یک دنیا معذرت خواهی دعوام نکن به خدا سرم خیلی شلوغه دلم برات حسابی تنگ شده بود شرمنده ی روی ماهتم به خدا ادوکلونت هم مبارکت باشه به شادی ها و خوشی ها ان شاالله راستی می تونم شمارتو داشته باشم تا وقتایی که نمی تونم بهت سر بزنم جویای حالت بشم البته اصراری نیست اگه دوست داشتی خبرم کن یه عالمه فدات راستی تازه از امام زاده رسیدم و گفتم این وقت شب بهت یه سر بزنم

بهاره

▄▄▄▄▄▄▄▄▄▄▄▄▄▄▄▄▄ ▄▄█▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓█▄▄ ▄▀▀▓▒░░░░░░░░░░░░░░░░▒▓▓▀▄ ▄▀▓▒▒░░░░░░░░░░░░░░░░░░░▒▒▓▀▄ █▓█▒░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░▒▓▒▓█ ▌▓▀▒░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░▒▀▓█ █▌▓▒▒░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░▒▓█ ▐█▓▒░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░▒▓█▌ █▓▒▒░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░▒▓█ █▐▒▒░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░▒▒█▓█ █▓█▒░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░▒█▌▓█ █▓▓█▒░░░░▒█▄▒▒░░░░░░░░░▒▒▄█▒░░░░▒█▓▓█ █▓█▒░▒▒▒▒░░▀▀█▄▄░░░░░▄▄█▀▀░░▒▒▒▒░▒█▓█ █▓▌▒▒▓▓▓▓▄▄▄▒▒▒▀█░░░░█▀▒▒▒▄▄▄▓▓▓▓▒▒▐▓█ ██▌▒▓███▓█████▓▒▐▌░░▐▌▒▓████▓████▓▒▐██ ██▒▒▓███▓▓▓████▓▄░░░▄▓████▓▓▓███▓▒▒██ █▓▒▒▓██████████▓▒░░░▒▓██████████▓▒▒▓█ █▓▒░▒▓███████▓▓▄▀░░▀▄▓▓███████▓▒░▒▓█ █▓▒░▒▒▓▓▓▓▄▄▄▀▒░░░░░▒▀▄▄▄▓▓▓▓▒▒░▓█ █▓▒░▒▒▒▒░░░░░░▒▒▒▒░░░░░░▒▒▒▒░▒▓█ █▓▓▒▒▒░░██░░▒▓██▓▒░░██░░▒▒▒▓▓█ ▀██▓▓▓▒░░▀░▒▓████▓▒░▀░░▒▓▓▓██▀ ░▀█▓▒▒░░░▓█▓▒▒▓█▓▒░░▒▒▓█▀░ █░░██▓▓▒░░▒▒▒░▒▒▒░░▒▓▓██░░█ █▄░░▀█▓▒░░░░░░░░░░▒▓█▀░░▄█ █▓█░░█▓▒▒▒░░░░░▒▒▒▓█░░█▓█ ▐█▓█░░█▀█▓▓▓▓▓▓█▀░░█░█▓█▌ █▓▓█░█░█░█▀▀▀█░█░▄▀░█▓█ █▓▓█░░▀█▀█░█░█▄█▀░░█▓▓█ █▓▒▓█░░░░▀▀▀▀░░░░░█▓▓█ █▓▒▒▓█░░░░░░░░░░░█▓▓█ ▐█▓▒▓██▄█░░░▄░▄██▓▒▓█ █▓▒

بهاره

___________$$$$$$$$______$$$$$$$$$ __________$$$$$$$$$$$$__$$$$$$$__$$$$ _________$$$$$$$$$$$$$♥ ♥$$$$$$$$__$$$ _________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$__$$$ _________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$__$$$ __________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$__$$$ ____________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ _______________$$$$$$$$$$$$$$$$$ _________________$$$$$$$$$$$$$ ____________________$$♥ ♥$$ ______________________$$$ _______________________$ ______________________سلام آپم منتظرتما