ماجراهای من و دومادم 100

سلام به همگی

میبینم که بازم بد قولی کردم

اما چاره چیه؟ اصلا نمیرسم

بعدشم هر روز که میخوام  آپ کنم میگم فردا، هی امروز و فردا میکنم تا میشه یه هفته.... بعد کلی شرمنده و خجالت زده  میام اینجا

--------------------------------------------------------------------------------------------

شنبه

صبح بعد از رفتن دومادم، حاضر شدم و رفتم دانشگاه و یه سری از کارهای پایان نامه رو انجام دادم و بعدش رفتم بانک و قسط دادم و موقع برگشت به خونه زنگ زدم به مامانم اگه میخواد بره خرید  نرم خونه و به جاش برم شرکت دومادم و ازش ماشین بگیرم.... که مامانم به شدت استقبال کرد.....

باهم رفتیم میوه گرفتیم و منم چون چندوقتی بود پی دستور کیک کدو حلوایی بودم یه کدو خریدم و بعدش رفتیم مرغ خریدیم ....

تا ساعت 5 که برم دنبال دومادم به مامان کمک کردم و مامان میخواست مرغ ها رو جابه جا کنه، منم ازش بال های مرغ ها رو  گرفتم که برم خونه باهاش بال سوخاری درست کنم....

شب دومادم زنگ میزنه به مادرشوهری تا حالش رو بپرسه و وقتی حال خواهرشوهری و دخترش رو میپرسه، معلوم میشه که امروز که رفتن دکتر، گچ یکی از پاهاش رو باز کرده اما رفتن یه جایی و برای اندازه پاش یه چیزی مثل کفش دوختن و تا دوسال باید پاش باشه، اما اون یکی پاش که انحراف بیشتری داشته رو تا سه هفته باید تو گچ بمونه و تاندول پاش رو هم قطع کردن چون اگه اینکارو نمیکردن این پاش کوتاه تر از اون یکی پاش میشد...

وای وقتی دومادم بهم گفت به قدری ناراحت و عصبانی شدم عصبانیعصبانیعصبانیعصبانیو به دومادم گفتم خودت زنگ بزن و حال خواهرت رو بپرس من اینقدر عصبانی هستم که یه چیزی میگم که باعث ناراحتی میشه.....

دلم از این میسوزه که این بچه هنوز یه ماهش نشده اینقدر بلا سرش میاد....ناراحت

به قدر اعصابم بهم ریخته بود که وقتی بال های مرغ که از مامانم گرفته بودم رو سوخاری کردم اصلا یادم نبود که قبلش یه کم بپزم و موقع خوردن وسطش خام بود.....

 یکشنبه

اصلا یادم نمیاد چیکار کردم، فکر کنم خونه بودم....

دوشنبه

از صبح مشغول درست کردن کیک کدو حلوایی شدم که شب میریم خونه مامانم و شب عید هست دست خالی نباشم...

دومادم هی میگفت مطمئنی دوست دارند نکنه خوششون نیاد.... منم گفتم که مامانم اینا هرچی درست کنی دوست دارند و به خوراکی نه نمیگننیشخند

بعد از درست کردنش رفتم یه آرایشگاه نزدیک خونمون که تراکت رو انداخته بودن دم خونمون.... یه جای خیلی بزرگ و باحالی بود اما قیمت هاش هم به همون نسبت بالا بود....

دوساعتی کارم طول کشید و سرراه خونه کمی خرید کردم و بعدش دست به کار درست کردن کرم وسط کیک و تزئینش شدم و بعدش یه دوش گرفتم و دومادم ساعت 5.30 رسید خونه و چون خیلی خسته بودیم یه چرتی زدیم و برا ساعت 8 خونه مامان اینها بودیم و به شدت از کیک استقبال شد....خجالت

تو راه خونه مامانم که بودیم، مادرشوهری زنگ میزنه به موبایل دومادم ازش میخواد که سرراه عیددیدنی میریم خونه خاله های دومادم (چون سید هستن)،  قبلش خواهرشوهری رو برداریم و با خودمون ببریم و دومادم هم قبول میکنه... بعد از اینکه گوشی رو قطع میکنه من کلی عصبانی میشم چون هم باید زودتر از خونه راه میفتادیم هم به دومادم گفتم مگه خواهرت شوهر نداره... خوب پس این وسط شوهرش چیکارست... اما مثل همیشه دومادم کارهاشون رو توجیه کرد... (آخیش خوب شد گفتم وگرنه دق میکردمزبان)، آهان خونه مامانم که بودیم خواهرشوهری زنگ میزنه و میگه که صبح با ما نمیاد عیددیدنی...اوه

ساعت 11.30 از خونه مامان اینا زدیم بیرون و چون مامانم اینا از کیک خیلی تعریف کردند و خوششون اومد، به محض رسیدن مشغول درست کردن کیک برا خونه مادرشوهری شدم.... تا ساعت 2 بیدار بودمخمیازه

سه شنبه

صبح ساعت 7.30 از خواب بیدار شدیم و تا حاضر بشیم ساعت 9 شده بود و ساعت 9.30  رفتیم خونه یکی از خاله های دومادم و نیم ساعتی اونجا بودیم تا میخواست ازمون پذیرایی کنه بهشون گفتیم که روزه هستیم.... نیم ساعتی اونجا بودیم و بعدش رفتیم خونه یکی دیگه از خاله های دومادم که خونشون دربند بود و اونجا هم کلی پسرخاله هاش ازمون خواستن که روزمون رو بشکنیم (البته به شوخی) در راه برگشت از خونشون دومادم پیشنهاد کرد سرراه بریم امامزاده صالح هم زیارت کنیم هم نماز عید غدیر و نماز ظهر و عصرمون رو بخونیم، به هر سختی بود یه جایی در امامزاده پیدا کردم و نمازهام رو خوندم اما چون رفتنمون مصادف با نماز جماعت ظهر و عصر بود اجازه زیارت ندادن.... راستی نزدیک امامزاده صالح شهرداری یه پارکینگ چند طبقه خیلی خوبی احداث کرده و مشکل جا پارک پیدا کردن حل شده و قیمت ورودیش هم خیلی عالی بود...بعد از زیارت رفتیم خونه مادرشوهری... خواهرشوهری و دخترش و برادرشوهری بزرگه و خانومش اومده بودند و برادرشوهری کوچکه و خانومش چون شیفت کاری داشتند شب قبلش اومده بودن..... به خواهرشوهری گفتم چرا شوهرت نیومده و گفت سرکار رفته.. گفتم شوهر تو هم شده مثل صداوسیمای ایران که ایام شهادت و عزاداری همش سخنرانی و نوحه پخش میکنه و اما ایام عیدهای مهم مثل امروز برنامه هاش با روزهای دیگه فرقی نمیکنه...خوب باید عید به این بزرگی دیگه کار رو تعطیل میکرد....عینک

قبل از ناهار برادرشوهری کوچکه از سرکارش مرخصی میگیره و میاد خونه مادرشوهری.... وای که این دوتا برادرشوهرها با این بچه چیکار میکردند هی از این بغل به اون بغل... من که داشتم کلی حرص میخوردم...چشم به خواهرشوهری گفتم خداروشکر وقتی من بچه دار بشم دیگه از حسرت بچه همتون در اومدین چون من اصلا اعصاب اینکه بچه ام رو مثل گوشت قربونی از این بغل به اون بغل بره ندارم... (از الان دارم فرهنگ سازی میکنم...ابرو)

ساعت 3 با برادرشوهری کوچکه رفتیم پردیس خونه دائی بزرگه دومادم... اونجا یکی از پسرخاله های دومادم هم اومده بود که من تا حالا ندیده بودمش و تازه بعد 3 سال  که وارد این خانواده شدم میدیدمش....

بعد از نیمه اول فوتبال راه میفتیم و میریم خونه مادرشوهری... دوتا از دوستای مادرشوهری به همراه همون پسرخاله که خونه دائی دومادم دیدم، هم اونجا بود...

پسر خاله دومادم به اسم مرتضی که خیلی مهمون نواز هست، قبل از رفتنش از خونه مادرشوهری ما و برادرشوهری کوچکه رو فرداشب شام خونشون دعوت میکنه که به اتفاق هم فینال آکادمی رو ببینیم...

مادرشوهری هم گفت ماهم میایم اما برادرشوهری گفت آکادمی برنامه ای نیست که حاج آقا خوشش بیاد ببینه...

بعد از رفتن مهمونها، پسر حاج آقا برامون نان تازه گرفت و ثواب افطاری به مادرشوهری رسید...

موقع افطاری از مادرشوهری نظرش رو راجع به کیک که پخته بودم پرسیدم خیلی به سختی و مثل اینکه خوشش نیومده گفت: خوردم و خوبه... اما وقتی فهمید درش از  کدو حلوایی استفاده کردم خیلی خوشش اومد...قهر

بقیشون هم نظری ندادن...منتظر

کلا خانواده دومادم خیلی سخت نظرشون رو ابراز میکنن و در یه کلمه میشه گفت که خستگی رو به تن آدم میذارن..قهر.برعکس خانواده خودم که میدونن کیک خونگی یا هرچیزی دیگه ای که خونگی باشه هم هزینه داره و هم زحمت و طوری ازش استقبال میکنن و نظر میدن که کلی انگیزه پیدا میکنم برای ادامه شیرینی پزی....

بعد از افطار از مادرشوهری خداحافظی کردیم که خونه یکی دیگه از خاله های دومادم بریم و قبل از رفتن مادرشوهری گفت: کاش خونه اون یکی دائیت هم برین؟ منم گفتم: مامان یه چی میگیا؟!! ماشالله یکی دوتا که نیستین، من دارم از خستگی ولو میشم و از صبح همش بیرون بودیم....کلافه

خلاصه قرار شد خونه دوتا از خاله ها بریم که اولش رفتیم خونه یکی از خاله ها که من و دومادم خیلی دوستشون داریم و از هم صحبتی باهاشون خسته نمیشیم ...

حالا یه خوبی که فامیل دومادم دارند اینه که همشون سمت شرق تهران و خونه هاشون تقریبا نزدیک به هم هستش....

خونه اون یکی از خاله هم زنگ زدیم که گوشی رو برنداشتن و دومادم براشون پیغام گذاشت و منم خیلی خوشحال شدم که نیستن...نیشخند

ساعت 10 رسیدیم خونه و خیلی خسته بودیم و ساعت 11 خوابیدیم....

چهارشنبه

بعد از رفتن دومادم منم بیدار شدم و برای شب که مهمون بودیم و دست به کار شدم و چون دست خالی نریم چیز کیک درست کردم.... ساعت 5 دومادم اومد خونه و لباس هاش رو عوض کرد و ساعت 5.30 هم برادرشوهری کوچکه اومد دنبالمون...

اما جاری کوچکه باهاش نبود و وقتی ازش پرسیدیم چرا جاری کوچکه نیست... فهمیدیم که جاری کوچکه از اینکه دیروز (روز عید) که برادرشوهری بدون اون میره خونه دائیش ناراحت میشه و بهش میگه: تو که همه جا بدون من میری این مهمونی رو هم بدون من برو...

خلاصه برادرشوهری به قدری حالش گرفته میشه و فقط به خاطر ما میاد مهمونی...

کلی تو ترافیک موندیم و بعد از 1.15 دقیقه که تو راه بودیم رسیدیم خونشون...

خونه خیلی شیک و قشنگی داشت.... وقتی آقا مرتضی، چیز کیک رو میبینه اصلا باورش نمیشه خودم درستش کرده باشم و خیلی خوشش میاد... شام هم از بیرون میگیره و با خانومش میز رو میچینیم و سر شام بودیم که میبینیم برادرشوهری از سر میز بلند میشه و زیاد توجه نمیکنیم تا اینکه بعد از نیم ساعتی میبینیم که پشت میز ناهارخوری روی سنگ دراز کشیده و حالش هیچ خوب نیست و داره مثل بید میلرزه.... دومادم و با مرتضی کمکش میکنن و روی مبل میخوابوننش و براش آب قند میارن، حالش بهتر میشه... خلاصه بعد از دیدن آکادمی برمیگردیم خونه...

توراه دومادم به برادرشوهری میگه که من در اولین فرصت با خانومت صحبت میکنم و اینجور پیش بره دیگه چیزی ازت نمیمونه و برادرشوهری خیلی استقبال میکنه...

تا بخوابیم ساعت 1 نصف شب میشه....

پنجشنبه

بعد از رفتن دومادم، مامانم زنگ میزنه و میگه وقت آرایشگاه گرفتم و کی میای دنبالم.. منم که خیلی خسته بودم اما نه نتونستم بگم... ناهار دومادم رو آماده کردم و رفتم ازش ماشین رو گرفتم و با مامان رفتم آرایشگاه البته یه توفیق اجباری هم شد که منم به ابروهام یه سروسامونی بدم.... بعد از آرایشگاه هم ناهار پیش مامانم بودم و ساعت 4 رفتم دنبال دومادم و خیلی خسته بودیم و خوابیدیم و بعد از کلی وقت شام از بیرون گرفتیم و بعدش تا ساعت 3 نصف شب باهم فیلم نگاه کردیم...

جمعه

ساعت 10 صبحانه خوردیم و بعدش یه کم تلویزیون دیدیم و بعدش من مشغول اماده کردن ناهار کباب ماهیتابه ای شدم و دومادم هم آب کولر رو خالی کرد و بالکن رو شست و ساعت 2 ناهار خوردیم و تکرار آکادمی رو دیدیم و برا برادرشوهری ضبط کردیم... ساعت 4 خوابیدیم و ساعت 5.30 که بیدار شدم دیدم دومادم نیست و داره زبان برا ارشد میخونه و  منم یه کم کارهام رو کردم و ساعت 9.30 رفتیم خونه مامانم اینا تا باهم نتیجه آکادمی رو ببینیم... ساعت 1 نصف شب بود که اومدیم خونمون...

صبح زود دومادم رفت سرکار و منم تا 9.30 خوابیدم و تا الانم مشغول نوشتن این پست شدم....

--------------------------------------------------------------------------------------------

وای باورم نمیشه 100مین پستم رو دارم مینویسم

همش به خاطر لطف و نظرات محبت آمیز شما دوستان گلم هستم که از اول با من همراه بودین و پرچونگی های من رو تحمل میکنید فقط میتونم بگم

خیلی دوستتون دارم

/ 18 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کوثر

100 مین پستت هم مبارک باشه خانومی . ایشاا... به زودی 1000 مین رو بنویسی [قلب]

شکلات

میخوام یه شعر اصفهانی برات بخونم:عروس خانوم پا بردار این پا و اون پا بدار محله ی غریبی خارسوتو خوب نگه دار(اصفهانی ها به مادر شوهر میگن خارسو یا خاسرو) خارسو بشین تو سینی خیر عروس ببینی [نیشخند]خوب بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــد؟[پلک] صدمیان پستت تو حلقم. راستی بال مرغ زیاد نخور چون برای خانوم ها ایجاد کیست رحم میکنه چون مرکز هورمونه دوما منو تو به خاطر تموم شدن آکادمی افسرده میشیم میدونم...[ناراحت]

سارا از ساری

سلام خانمی خوبی[قلب] امروز دیگه بعد از رفتن همسری نیومدم پای کامی اخه سردرد شدیدی داشتم گرفتم واسه خودم خوابیدم تا 10 نیم[نیشخند]الان بهترم ترسیدم یه وقت مثل اوندفعه بشم اخه گردنمم درد میکرد.مراقب خودت باش توی این سرما خانمی[قلب][بغل]

بهاره

بابت صدمین پست تبریک. تو با این تعاریفی که انجام میدی . واقعاَ فامیل شوهر خوبی داری . قدرشونو بدون. خداروشکر که قوم شوهر بد ندیدی.

MOJGAN

تبریک بابت 100 پست ان شاالله هزارمین پست را بنویسی وای این بچه بنده خدا چقدر سختی کشیده امیدوارم هرچه زودتر خوب بشه راستی در یک پست یک کم غیبت این جاریتو بکن ببینیم برای چی شوهرشو به این روز انداخته [نیشخند]مراقب خودت باش

آرزو

دوست خیلی خوبم سلام . بعد از مدتها یه نیمه مطلبی گذاشتم. ولی بدون تو این مدت از موبایلم همیشه وبلاگتو می خوندم. حیف که نمی تونستم پیغام بذارم

سارا از ساری

سلام گلم نه بابا چشم زدن چیه بیا ببین الان اومدم[ماچ] ولی خداییش چند وقتیه خیلی بلا سرم میاد [ناراحت] البته همسری میگه تقصیر خودته مواظب نیستی[عصبانی]

سلام دوست جون...100 پستت مبارک ایشاله خودتم 100 ساله بشی[نیشخند]کدبانوی مهربون بخصوص با خونواده شوهر[قلب]

منا

ای وای نمی دونم توی کامنت قبلی اسممو نوشتم یا نه ؟؟؟[سوال] راستی خوشم میاد تو هم از طرفدارای پرو پا قرص آکادمی هستیاااا خیلی دوسش داشتم این برنامه رو نمی دونم با دوریشون چی کنم عادت کرده بودم هر هفته[ناراحت]