ماجراهای من و دومادم 138

سلام به همه دوستان گلم

روز ابری، بارونی و برفی تون بخیر باشه...

خیلی ناراحتم که غیبتم اینقدر طولانی شد... اما نمیدونم چرا در سال 91 پست هام اینقدر دیر به دیر آپ میشه...

اما خوب چی بگم وقتی اینترنت هست و وقتم هم آزاده... اتفاق قابل عرضی نیست و وقتی کلی خبر دارم اون موقع نه نت دارم و نه وقت...

بریم سر اتفاقاتی این یه ماهی که نبودم...

پنجشنبه 25 آبان

بعد از ارسال پست قبل... خونه رو مرتب کردم و برای شام ماهی قزل آلا از فریزر در آوردم و مزه دار کردم تا برای اولین بار ماهی شکم پر درست کنم... دم غروب هم رفتم میوه های فردا رو خریدم... تا دومادم از کلاس بیاد شام رو آماده کردم... با اینکه دفعه اولم بود اما خیلی عالی شد... از همه مراحلش هم عکس گرفتم اما چون تزئین نشده بود گفتم دفعه دیگه که درست کردم با تزئین مناسب براتون بذارمش...

جمعه 26 آبان

بعد از رفتن دومادم به کلاس منم مشغول کارهای درست کردن ناهار شدم.. برای ناهار باقالی پلو با مرغ و سوپ شیر درست کردم... ساعت 11 دیدم که دومادم برگشت خونه و تنها کلاس ساعت اولش رو رفته بود...  مادرشوهری و  حاج آقا ساعت 1.30 اومدن.. منم همش زیر غذاها رو هی خاموش و روشن میکردم... خواهرشوهری و احمد هم ساعت 2.30 اومدن... ساعت 3 بعد از ناهار حاج اقا خواست برگرده خونه به خاطر پسرش... وای که من چقدر حرص خوردم.. مادرشوهری گفت که اگه میخوای برو من هنوز بچه هام رو ندیدم..به این صورت بود که حاج آقا را تا ساعت 9 شب نگه داشت..

جمعه 3 آذر

دم غروب با دومادم رفتیم بیرون یه دوری بزنیم... چقدر شلوغ بود و کلی از هیئت ها داشتن برا فردا و پس فردا تدارک میدیدن... تو یکی از میدان های شهر یه شتر آورده بودن... بینی اش رو سوراخ کرده بودن و یه طناب ازش رد کرده بودن و صورتش خونی شده بود.. کلی ناراحتش شدم.... تو راه برگشت از یکی از این ایستگاههای صلواتی شیرکاکائو گرفتیم و فوق العاده خوشمزه بود... ما هم نذر کردdم که اگه تا سال دیگه این موقع به حاجتمون رسیدیم شیرکاکائو بدیم

شنبه 4 آذر

روز تاسوعا با دومادم اومدم تهران.. دوماد رفت سرکار و منم رفتم خونه مامان... ناهار خونه مامان بودیم و یه چرتی زدیم و برای مراسم شب عاشورا رفتیم خونه مادرشوهری تا باهم بریم مسجد.. سرراه به دوماد گفتم که یه زنگ بزنه به خواهرشوهری که اگه میخواد سرراه بریم دنبالش...

دومادم با احمد حرف زد و اونم استقبال کرد... رفتیم خونشون تا خواهرشوهری حاضر بشه.. احمد هم قرار بود کسی بیاد دنبالش تا باهم برن هیئت... فکر کردیم که با برادرش میره... مادرشوهری هم مسجد بود.. نزدیک مسجد بودیم که احمد به گوشی دومادم زنگ زد که با برادرشوهری کوچکه میخواستن برن امامزاده صالح که حال برادرشوهری بد میشه و مجبور میشن برن بیمارستان…. خلاصه من دختر خواهرشوهری رو بردم پیش مادرشوهری... از مادرشوهری فهمیدم که برادرشوهری و جاری کوچکه باهم دعواشون میشه و جاری کوچکه قهر میکنه و میره خونه مامانش و برادرشوهری هم که حال خوبی نداشته میخواسته با احمد بره امامزاده تا کمی آروم بشه و ضعف میکنه و قندش افت میکنه... خلاصه بعد از مراسم که برمیگردیم خونه مادرشوهری احمد و برادرشوهری و دومادم هم برگشته بودن... هیچ حال خوبی نداشت... کلی براش ناراحت شدیم...

یکشنبه 5 آذر

روز عاشورا با دومادم رفتیم خیابان اصلی شهریار... کلی دسته از هیئت های مختلف تو خیابون بودن... یه امامزاده هم همون حوالی بود و رفتیم زیارت... اونجا یه زیارت عاشورا خوندم برای نذری که نسرین عزیز کرده بود و امیدوارم به حاجتش رسیده باشه...

پنجشنبه 9 آذر

در هفته گذشته هنوز رابطه ام با خواهر کوچکه بعد از اون بحث و دعوا خوب نشده بود و خودش و شوهرش هم فهمیده بودن کار خوبی نکردن... خواهرکوچکه چندباری زنگ میزد حالم رو میپرسید.. جمعه خانواده شوهرش رو دعوت کرده بود و از اونجایی که تا حالا مهمونی نداده بود مامان ازم خواست که کمکش کنم... یه سر رفتم خونش... برای ناهار فردا سالاد الویه اش رو درست کردم... نه من و نه خواهرکوچکه حرفی از اون شب دعوا نزدیم و یه جوری برخورد کردیم که انگار اتفاقی نیفتاده...

جمعه 10 آذر

صبح بعد از رفتن دومادم به کلاس، منم ناهارم رو درست کردم و رفتم خونه خواهرکوچکه... بهش درست کردن مرغ و دم کردن باقالی پلو رو یاد دادم یعنی براش درست کردم تا یاد بگیره... تا ساعت 1.30 اونجا بودم و بعدش دوماد اومد دنبالم و باهم برگشتیم خونه...

--------------------------------------------------------------------------------------------------

از پارسال قبل از عید میخواستم دوستام رو خونمون دعوت کنم که جریان خونه خریدن و اثاث کشی و بعدشم کارهای پایان نامه و جهاز خریدن خواهرکوچکه پیش اومد و فرصت نشد که دعوتشون کنم...از اونجایی که خونمون بهشون دور بود مامانم پیشنهاد کرد که خونه اونها دعوتشون کنم..

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه 14 آذر

صبح رفتم آرایشگاه و یه سری خرید برای دسر کردم... خونه مامان ژله خرده شیشه ام رو درست کردم...بعدازظهر با دومادم برگشتیم خونمون و سر راه میوه و مقداری خرت و پرت گرفتم...

چهارشنبه 15 آذر

ساعت 7 اومدم خونه مامان و سریع مشغول درست کردن چیزکیک هلو شدم... تا ساعت 11 همه چی رو آماده کردم و دوستام تا ساعت 12.30 همشون اومدن و تا ساعت 7 پیشم بودن و خیلی خوش گذشت...و بالاخره طلسم دعوت کردن دوستام شکسته شد...

شب هم برای شام یکی از خواهرهای دوقلوم شام اومد خونه مامان و خیلی خوش گذشت... شب خونه مامان موندیم...

پنجشنبه 16 آذر

صبح مامان و بابا رفتن آزمایشگاه و منم حاضر شدم که برم دکتر و ناهار دومادم رو آماده کردم و بهش زنگ زدم و رفتم پیشش... مثلا ساعت 11 وقت داشتم اما تا نوبتم بشه و ویزیت بشم ساعت 4 شده بود.. برگشتیم خونه مامان و لباس هام و عوض کردم و با دومادم رفتیم خونه مادرشوهری... شب هم چون دیروقت بود و فرداش هم دومادم قرار بود کلاس بره خونه مامان موندیم...

جمعه 17 آذر

ساعت 7.30 بیدار شدم و دوماد هم داشت حاضر میشد که صبحانه بخوره و بره کلاس که تلفن خونه مامان زنگ خورد و منم سریع گوشی رو برداشتم تا مامان و بابا از خواب بیدار نشدن... خاله ام بود که زنگ زده بود.. بعد از حال و احوال به خاله ام گفتم که :" انشالله ناهار خونه برادری تولد نیما (برادرزاده ام) میبینمیتون دیگه؟" خاله:"زنگ زدم همین رو بگم که امروز قبل از اذان صبح مادرشوهرم فوت شد و خواستم به مامانت خبر بدی.."

خیلی شوکه شدم و مامان که از صدای زنگ تلفن بیدار شده بود خبر دادم...مامان به برادرم زنگ زد و بهش خبر داد و مهمونی رو از ناهار به شام تغییر دادن...

دومادم هم کلاس نرفت و باهم برگشتیم خونه و لباس عوض کردیم و رفتیم بهش زهرا... چقدر شلوغ بود... ما خانوادگی خیلی خانواده شوهرخاله ام رو دوست داریم و یه جورایی از بچگی تا به امروز باهاشون بودیم...تا مراسم خاکسپاری انجام بشه و برگردیم خونه ساعت 4 شد و به محض رسیدن یه راست افتادم تو تخت و تا ساعت 7 خوابیدیم و بعدشم حاضر شدیم و رفتیم خونه برادرم...

بعد از مهمونی خونه برادرم تا ساعت 2 نصف شب داشتیم وسایل سفر رو آماده میکردیم...

------------------------------------------------------------------------------------------

از آبان ماه با دومادم هماهنگ کرده بودیم که یه هفته به کنکور ارشد باقی مونده رو مرخصی بگیره و باهم بریم شمال تا دومادم به دور از کار و هیاهوی زندگی شهری در یه روستا تو یه جای دنج درس بخونه...

/ 17 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی

خدا رو شکر که بالاخره اومدی. فوت مادرشوهر خالت رو تسلیت می‌گم. خدا بهشون صبر بده. انشاله که کنکور خوب بوده باشه. [ماچ]

نسیم

چه عجب اومدی دختر..فکر کردم در اینجا رو تخته کردی[چشمک]

نشمیل

کامنت های من میرسه به ت

خانومی

عزیزم چه عجب خوبی خانومی

Mojgan

چه عجب خانومی امدی

ريحانه جون

سلام مطالب و خاطراتت زيباست از خوندنش لذت ميبرم ايشالا هميشه چرخ روزگار بر وفق مرادت باشه.من 8ماهه با شوهرجان زندگاني ميكنم و تو اين 4ماهه كلي اتفاقات خاطره ناك پيش اومد درباره خونه كه تعريفش خالي از لطف نيست.كاش فضايي بود تو نت ميشد مطالب و خاطرات به اشتراك گذاشت با همگي ونظرات دوستان ديد.موفق باشي[گل][لبخند]

خانمی

خوبی عزیزم نیستی این روزها

جايي براي زمزمه هاي دلم

سلام عروس خانوم خوبي؟ خيلي وقت بود نيومده بودم وبت ولي ظاهرا خيلي عقب نموندم چون دير آپ كردي بابا يه كم زودتر[گل]

جايي براي زمزمه هاي دلم

راستي عروس خانوم منم اون روز يه سالادي رو درس كردم كه دستورشو از عروس عمه ام گرفتم ميگفت ايتالياييه حالا اسمش مهم نيس ولي طعمش خيلي جالب ميشه موادشو مينويسم چون ميدونم خوشت مياد درست كني منم عاشق آشپزي ام كلم سفيد .كالباس.سس مايونز. گردوي چرخ شده. خيار شور ريز خرد شده .كشمش هم هس ولي چون دوس ندارم استفاده نكردم كلم رو ريز خرد ميكنيم كالباس رو هم نگيني ريز ميكنيم با بقيه مواد مخلوط ميكنيم سس و گردوش بايد زياد باشه

ماه

چند روزه هی میخوام بیام اینجا و هی با خودم میگم بابا عروس و دوماد خیلی وقته ندیدی(وبلاگشونو) خلاصه که امشب مزاحم شدم و البته جویای احوال خوبید ان شالله؟