ماجراهای من و دومادم 89

سلام دوستان گلم

پنجشنبه،بعد از ارسال پست قبلی دومادم زنگ زد که کارش طول میکشه و ناهارم رو بخورم، اما من قبول نکردم و منتظرش موندم. ساعت 4 اومد و تا ناهار بخوریم و یه چرت بزنیم ساعت 5 شد. قبل از خوابیدن دومادم گفت: چون ساعت 8.30  بلیط سینما هست 7.30 بریم بیمارستان و بیشتر از نیم ساعت اونجا کاری نداریم. اما من ازش خواستم که 7 اونجا باشیم چون لااقل عصرونه رو کنار مامان بزرگم بخوریم.زبان

تازه خوابم سنگین شده بود که مامانم ساعت 6 زنگ زد که مامان بزرگم رو از بیمارستان مرخص کردند. انگار قسمت نبود عصرونه رو اونجا میل کنیم.نیشخند

ساعت 7.45 از خونه زدیم بیرون تا زودتر بریم بلیط هایی که خواهرم رزرو کرده رو بگیریم. ساعت 8.10 بابا اینها هم اومدن. "آلزایمر" به نظرم اصلا فیلم جالبی نبود. نمیدونم چرا فیلم های سینماها اینجوری شده اصلا حس سینما رفتن و فیلم دیدن رو در من ارضا نمیکنه البته بقیه اعضای خانواده هم با من هم نظر بودن و از جمع شش نفرمون کسی از فیلم خوشش نیومد. ساعت 10.30 که فیلم تموم شد خواستیم بریم رستوران "البیک" در طبقه بالای اریکه. من و دومادم از غذاهای اونجا خوشمون نمیاد اما باید تابع جمع بود. رفتیم و دیدیم خیلی شلوغه. اونوقت بود که ما پیشنهادمون رو عملی کردیم و گفتیم  که بریم مجتمع جام جم همت در ابتدای سردار جنگل، که یه فست فود به اسم "باروژ" داره که طعم پیتزاهای آمریکائیش و مرغ های سوخاریش بی نظیره. بابا اینها هم قبول کردند و رفتیم. من محیطش رو خیلی دوست دارم با اینکه یه مجتمع خیلی بزرگی هست اما خیلی آروم و ساکت هست و عاشق آرامش اونجا هستم. ساعت 11 رسیدیم اونجا و شماره آژانس املاک اونجا رو برداشتیم که باهاشون تماس بگیریم و ببینیم که قیمت اجاره خونه هاش چجوریه. بعد از شام هرچی اصرار کردم بریم خونه ما، قبول نکردند و در عوض بابا اصرار داشت که بریم خونشون.

 

پیش درآمد: قبل از اینکه روز جمعه رو تعریف کنم باید یه چیزی رو بگم که من و دومادم صاحب یه دختر زیبا 13 ساله شدیم. الان شاید خیلی هاتون تعجب کنید. اما واقعیت داره. شبی که مادرشوهری و حاج آقا افطاری اومدن خونمون گفت: "که از طرف کمیته امداد امام خمینی شهرستان کهکیلویه ، مشخصات بچه هایی که میشه سرپرستی کرد و حامیشون شد رو آوردن مسجد دم خونمون و منم (یعنی مادرشوهری) یه پسر 8-7 ساله سید رو، حمایتش رو قبول کردم." من و دومادم هم که همیشه منتظر همچین فرصتی بودیم ازش خواستیم که اگه میتونه برا ما هم یکی از همین بچه ها رو که الویتمون سید بودنش هست رو پیدا کنه. این گذشت تا اینکه یکی از همین شب های احیا که مادرشوهری اومد خونمون گفت که یه دختر سید رو پیدا کرده و مشخصات ما رو هم به عنوان حامی اش به مسئول کمیته امداد داده. منو دومادم خیلی خوشحال شدیم. بعد از  ماه رمضان به شماره هایی که همراه عکس و مشخصات اون دختر که ما حمایتش رو قبول کردیم، دومادم زنگ زد و مسئول کمیته امداد اون شهرستان خیلی خوب برخورد کرد و شماره تلفن مامانش و منزلشون رو داد. منم همون شب بهشون زنگ زدم و از صدای مامانش و برخوردش خیلی خوشم اومد و طوری که از همین پشت تلفن میتوان مناعت طبعش رو فهمید.

 

جمعه، صبح ساعت 11 رفتیم همون بنگاه جام جم همت تا قیمت خونه ها رو بپرسیم که بسته بود و چون قصدمون این بود که برا دخترمون که اسمش "حکیمه" هست لوازم مدرسه بگیریم، یه آگهی بر روی شیشه بنگاه زده بودن که تبلیغ یه لوازم التحریر فروشی در همون نزدیکی بود. رفتیم اونجا و هم قیمت هاش و هم اجناسش خیلی خوب بود. کلی اونجا خرید کردیم. از کیف مدرسه تا دفتر و خودکار و هرچیزی که فکرش رو بکنید. خیلی احساس قشنگی بود هردومون همچین روی جنس و رنگ و کیفیت وسایل حساسیت داشتیم انگار که برا بچه واقعی خودمون خرید میکنیم. ساعت 1.30 اومدیم خونه و همه وسایل رو تو کیف جا دادیم و از دومادم خواستم که در صفحه اول دفترچه یادداشتش یه متنی بنویسه و در یکی از جیب های کیفش مقداری پول گذاشتیم. ساعت 8 شب با دومادم حاضر شدیم و رفتیم  کمی بگردیم. سر راه کلی خوراکی خریدیم و اول رفتیم شناسایی منطقه ای که انتهای اتوبان ستاری به عنوان تفریحگاه ساخته اند که خوشمون نیومد فقط چندتا آلاچیق داره و بعد از اون رفتیم پارک پردیسان که از 9-8 سال پیش که با مامانم اینها میرفتم و تازه داشتن میساختنش هیچ فرقی نکرده و یه عالمه ماشین و جمعیت اومده بود اما دریغ از یه ذره امکانات مثل روشنایی و تقریبا همه تو تاریکی بودند. ساعت 10 برگشتیم خونه.

شنبه، ساعت 8 از خونه زدم بیرون و رفتم دانشگاه تا به دوستانم در برگزاری امتحان های ترم تابستونی کمک کنم و مراقب سر جلسه باشم. ساعت 10 امتحان شروع شد و در سالن اجتماعات من با یکی دیگه مراقب بودیم. امتحان تشریحی بود و دیدم یکی از پسرها فقط داره وقت میگذرونه و چیزی ننوشته جز یکی دو خط. منم حواسم بهش بود. البته چون خودم این دوران رو پست سر گذروندم سخت گیری نمیکردم. اما باید شرط امانت داری رو هم به جا میاوردم و محیط طوری بود که از بیرون هم هی به کلاس ها سرکشی میکردن و اگه کسی رو در حال تقلب میگرفتن برا مراقب بد میشد. خلاصه، بعد از نیم ساعت پسره بهم گفت:" من میتونم تقلب کنم؟تقلب کنم ازم میگیرین؟ اجازه بدین با مسئولیت خودم" منم با سر بهش گفتم که اگه تقلب کنه برگه اش رو میگیرم. پیش خودم گفتم چرا بهم گفت، به نظرم بی سیاست بود. اما اینکارش باعث شد که نگاهش نکنم و به روی خودم نیارم. بعد از یه ساعت و ده دقیقه امتحان تموم شد و در دقیقه های اخر هی برادرشوهری زنگ میزد و من هی رد میکردم تا اینکه بهش زنگ زدم که ببینم چیکار داره.....

برادرشوهری منو برا دوشنبه تولد جاری کوچکه دعوت کرد و میخواست ببینه میتونم برم یا نه که منم قبول کردم و برادرشوهری قصد داشت که خانومش رو سوپرایز کنه.

به دومادم زنگ زدم و جریان رو گفتم و گفتم که اصلا میل ندارم برم. که دومادم گفت شب در موردش صحبت میکنیم. بعد از دانشگاه از انقلاب رفتم شهرک غرب و از دومادم ماشین گرفتم و رفتم خونه مامان تا باهاش برم خرید و میوه و مرغ گرفت و ساعت 4.30 هم رفتم دنبال دومادم و سر راه نان و ماست و شیر گرفتیم. ساعت 5. رسیدیم خونه و دومادم مشغول خرد کردن جابه جا کردن نان ها شد و عصرونه نان تازه و پنیر خوردیم.ساعت 6 به اصرار من رفتیم یه چرتی بزنیم مثلا یه ساعت بخوابیم. وقتی چشممون رو باز کردیم دیدیم ساعت 8.30 شده دومادم میخواست از جاش بلند شه که گفتم بیا تا صبح بخوابیم و دوماد منم حرف گوش کن... خوابیدیم که ساعت 10.30 بیدار شدیم. یه ذره میوه خوردیم و مشغول لباس اتو کردن و دومادم هم فیلم نگاه کرد و ساعت 2.30 نصف شب دوباره خوابیدیم.

آهان یادم رفت بگم که با دومادم در مورد تولد جاری کوچکه حرف زدم و به شوخی گفتم که ببین مردم چه شانسی دارن سرتاپای شوهر و خانواده شوهرشون رو فحش میدن اونوقت شوهرشون براشون تولد سوپرایزی میگیره. دومادم ازم خواست که برم اما بهش گفتم که خونشون یه ذره هست و اگه فقط خواهرها و خواهرزاده های جاری کوچکه بیان دیگه نمیشه تو اون خونه نفس کشید و منم حوصله این شلوغ کاری ها رو ندارم. ساعت11 بود که به برادرشوهری کوچکه زنگ زدم و ازش عذرخواهی کردم که نمیتونم بیام. برادرشوهری کوچکه ناراحت شد و گفت:"که چرا نمیتونی بیای؟"

 و منم گفتم:"که جایی باید برم و از قبل قول دادم"

برادرشوهری با ناراحتی گفت:"دوماد هم نیست؟ آخه من میخواستم شوهر دوستای جاری که زن هاشون رو میارن تولد روبیارم خونه شما"

منم گفتم که من نیستم اما دوماد هست بذار بهش میگم

بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم، دومادم از دستم ناراحت شد که چرا قبول کردی و گفت:"من حوصله آدمهای غریبه رو ندارم و معلوم نیست کیا رو میخواد بیاره تو این خونه"

خودش زنگ زد به داداشش و گفت:"که حوصله اینو نداره کسایی که میخواد بیاره رو هیچ آشنایی باهاشون نداره."

خیلی از این اخلاق دومادم خوشم اومد که دوست نداره هرکسی پا تو خونمون بذاره و حریم خونه و زندگیمون براش اینقدر مهمه.

یکشنبه، ساعت 7 مادرشوهری به موبایل دومادم زنگ زد که اگه میتونه بره تو سایت سازمان سنجش و ببینه که پسر حاج آقا دانشگاه قبول شده یا نه؟! که دومادم وقتی نگاه کرد دید پسر حاج آقا مهندسی برق البته از نوع غیرانتفاعیش قبول شده. ساعت 10 رفتم دانشگاه تا هم پیگیر کارهای پایان نامه ام بشم و هم اینکه در دفاعیه یکی از دوستانم شرکت کنم. وقتی از دانشگاه اومدم بیرون ناخودآگاه اشک هام سرازیر میشدن و از اینکه هنوز کارهام به جایی نرسیده ناراحت بودم. ساعت 2.30 رسیدم خونه و خوابیدم تا ساعت 4.30 که دومادم بیاد و ساعت 5.30 حاضر شدیم و رفتیم سرخاک پدرشوهری و امامزاده ای که در اون نزدیکی بود و بعدش رفتیم خونه مادرشوهری. حاج آقا به مناسبت قبولی پسرش شام از بیرون گرفت و کلی برا پسرش خوشحال بود. برا فردا که تولد جاری کوچکه بود خواهرشوهری و مادرشوهری هم دعوت بودن و قرار بود که حاج آقا برسونتشون و برگرده خونه و دوباره بیاد دنبالشون، که دومادم گفت:"این چه کاریه، بیاین خونه ما "

ما از قبل گفته بودیم که روز تولد جاری کوچکه من جایی هستم و برا همین نمیتونم بیام. مادرشوهری در جواب حرف دومادم گفت:"شما که خونه نیستین؟" دومادم گفت:"عروس نیست، اما من خونه هستم"

بعد از دانشگاه ماشین رو از دومادم گرفتم و کمی میوه خریدم و اومدم تا خونه رو مرتب کنم. ساعت3.45 دومادم اومد خونه تا تو مرتب کردن بهم کمک کنه. ساعت 6 از خونه زدم بیرون و رفتم خونه مامانم. قرار بود ساعت 7 برگردم خونه. با مامانم رفتیم بیرون تا ببینم میتونم برا تولد خواهرام هدیه بگیرم یا نه، که کلی تو ترافیک موندیم و چیزی رو که میخواستم رو هم پیدا نکردیم. تا مامان رو برسونم خونه و برگردم ساعت 7.45 شد. وقتی رسیدم خونه حاج آقا رفته بود و دومادم هم از دستم ناراحت که چرا دیر اومدم. منم با تندی گفتم که تو ترافیک مونده بودم و یادم نبود که قرارمون ساعت 7 بوده و حالاهم چیزی نشده.

دومادم گفت هرچی به حاج آقا اصرار کردم بره دنبال مادرشوهری و شام بیان پیش ما اما قبول نکرده

منم گفتم که خوب حالا چیکار کنم که قبول نکرده

دومادم گفت خوب هیچ آدم عاقلی وقتی خانوم خونه، منزل نباشه تو اون خونه نمیمونه و برا منم خیلی بد شده

و دوباره و چندبار پشت سرهم گفت که چرا سر قرارمون نموندم.

منم دیگه عصبانی شدم و فازمتر که نمیدونم اونجا چیکار میکرد رو برداشتم و با داد گفتم که یادم نبوده و محکم پرتش کردم. فازمتر خورد زمین و با ضرب بلند شد و افتاد پشت میز ناهارخوری. خودم از کاری که کردم خیلی شوکه شدم.

خلاصه سر همچین چیز مسخره ای باهم دعوامون شد و باهم قهر کردیم.

رو زمین دراز کشیدم و داشتم مجله میخوندم که دومادم طبق عادت همیشه برام بالشت و یه پتو سفری آورد منم محل ندادم و بعد از 10 دقیقه دیدم نیست، چشم گردوندم و فهمیدم که رفته خوابیده. منم به هوا اینکه نمیخواسته من پیشش بخوابم چون از کارم خیلی عصبانی شده، بالشت و پتو بهم داده آخه من هیچوقت بالشتی که رو تخت ازش استفاده میکنیم رو نمیارم تو سالن. خلاصه منم لج کردم و با یه پتو تا صبح تو سالن خوابیدم و صبح هم غذاش رو آماده کردم  و بعدش رفتم خوابیدم و دومادم هم صبحانه نخورده رفت سرکار.حتی موقعی که وقت ناهار بود به عادت همیشه اش بهم زنگ نزد و حسابی باهم قهر بودیم.

بعدازظهر اومد خونه و منم محلش ندادم و رفت خوابید و منم تلویزیون دیدم و رفتم تو اتاق و یه کم باهم حرف زدیم و نتیجه ای نداشت، بلند شدم و رفتم مشغول آماده کردن غذا شدم. با اینکه باهم حرف نمیزدیم اما دومادم از غذا (کوکوی کدو) خوشش اومد و تعریف کرد. خلاصه بعد از شام باهم حرف زدیم و آشتی کردیم و منم ازش بابت کار دیشبم عذرخواهی کردم.

مشکلی که من دارم اینه که "عذرخواهی کردن" برام خیلی سخته. یعنی همون موقع برام سخته. امیدوارم بتونم به این مشکلم غلبه کنم.

خلاصه از دیشب دوباره شدیم همون عروس و دوماد عاشق که عاشقانه همدیگرو دوست داریمقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب

/ 22 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فایزه

عزیزم توزندگی مشترک یه همچین اتفاقایی بیش میادمهم اینه که یکی کوتاه بیاداینجورمواقع فقط باید تو ارامش باهمدیگه حرف زد ازهمدیگه عذرخواهی کرد

مریم.م

سلام در مورد پایان نامه اصلا سخت نگیر من خودم پارسال دفاع کردم خیلی واسش زحمت کشیدم خیای به خودم عذاب و استرس دادم ولی الان که فکر می کنم میبینم چه اشتباهی کردم واقعا چند صفحه بیشتر یا کمتر نوشتن اینقدر مهم نیست باور کن بهترین چیز اینه که یه موضوع راحت آدم برداره و سریع جمع وجورش کنه و بره پی کارش من چون یه ترم بیشتر طول کشید مجبور شدم تازه پولم بدم واسهش آخرش چه پایان نامه خوب باشه چه بد میره تو کتابخونه دانشگاه همین سخت نگیر آدم وقتی از این مرحله میگذره و دفاع میکنه تازه میفهمه که چقدر خودشو اذیت کرده

مریم

سلام عروس عزیز. حالت خوبه؟ خوشحالم که با وبلاگت آشنا شدم. به خاطر خیلی چیزها. اهمیت و احترامی که برای خواننده های وبلاگت قائل هستی و جواب همه رو با حوصله میدی. و اینکه خوندن مطالبت آموزنده است. چه خوب که جایی که دوست داری نرفتی. منظورم تولد بود. اینکه زود عصبانی شدی شاید به خاطر این بوده که خسته بودی. توی ترافیک هم مونده بودی و تحملت کم شده بوده.

مریم

راستی وبلاگ جدید خیلی قشنگه. مبارکه عزیزم. فقط خوندن رنگ آبی در زمینه سفید سخت شده.

ye doost

salam aroos jooni chand vaghtie payam nszashtam vasat ye kam gereftar boodam ama neveshtehaye ghashangeto hamishe donbal mikonam vaghean alie vaghti be vebet sar mizanam delam baz mishe rasti dava namake zendegie be sharte inke poshtesh ye tajrobe nahofte bashe

عروس جان منظورم این بود که وقتی وبلاگت رو باز می کنم کل زمینه وبلاگ سفیده و حروف و نوشته ها با رنگ آبی روشن تایپ شدن. اما شاید فقط من وبلاگت رو این طور می بینم.

سمي

ممنونم ..اساس کشی سخته وبدتر از اون پول خونه که خریدیم دعاکن بتونیم جورش کنیم..وشماهم تو مرزداران خونه بخرید...[بغل][قلب]

مریم

سلام عزیز. خسته نباشی. دیدم که برای پایان نامه ات خیلی نگرانی. حق داری. برات گفتم که من هم این روزها رو گذروندم و از شدت فشار، افسردگی گرفتم. میخواستم بگم اولویت کارهات رو بذار این پایان نامه تا زودتر تمام بشه. پرپوزال که تصویب بشه کارت روی روال می افته. روی هیچ چیز حساسیت به خرج نده و به قول معروف: تمومش کن بره! خودت رو اذیت نکن برای این که یک کار ایده آل تحویل بدی چون به حد کافی تحت فشار هستی.

باران

احساس منو بردی زیر سوالا اخه من همش فکر میکردم شماها هیچ وقت دعواتون نمیشه [زبان]

سارا س

سلام عزیزم حالم خیلی بهتره فقط باید عادت وبلاگ کردی های الکی رو کنار بزارم و فقط چند تایی که دوست دارم رو بخونم که وبلاگ اجیم اولیشه[ماچ]مواظب خودت باش[قلب]