ماجراهای من و دومادم 54

دوباره سلام

بعد از آپ پست قبلی، یه کم زبان خوندم و آشی که برا خودم پخته بودم رو خوردم و ساعت رو گذاشتم برا 4 و خوابیدم، موبایل و تلفن رو کنارم گذاشتم تا اگه زنگ زد جواب بدم.ساعت 3.5 با کسی قرار داشت و اما بهم زنگ نزد آخه هروقت از شرکت میزنه بیرون بهم زنگ میزنه اما اینبار زنگ نزد و تا ساعت 4.45 تو تخت بودن و بعد بلند شدم و موهامو مرتب کردم و به خودم رسیدم حتی از پیش دوستش هم که راه افتاده بود باز بهم زنگ نزد.همینجور که جلوی آینه بودم و داشتم آرایش میکردم صدای کلید رو شنیدم اما به روی خودم نیاوردم بازم آخه همیشه دوست داره من در رو به روش باز کنم و با اینکه کلید داره اما باز زنگ میزنه که این دفعه این کارو نکرد اومد تو اتاق تا منو دید گفت خواب نیستی؟! آخه همیشه این ساعت میخوابی؟!! جوابی ندادم و اومد تو سالن و تی وی نگاه کردم که رفت خوابید بازم اهمیتی ندادم و همینجوری گذشت تا دو ساعت بعدش بیدار شد و رفت تو اتاق زبان خوند و محلش ندادم و اونم همینطور...

ساعت 9 از اتاق اومد بیرون و برای شام، آش ظهر رو گرم کردم و اما خودم نخوردم مشغول کارهای آشپزخونه شدم و فقط ازش پرسیدم که برا ناهار فردا کوفته میخوره یا نه چون تا ساعت 1 ظهر کلاس زبان هستیم برا همین ناهار رو شب گذاشتم که فردا فقط گرمش کنم. بعد از نیم ساعتی براش پرتقال پوست کندم و اما خودم نخوردم (این دفعه بحثمون جدیه چون هیچ وقت عادت نداره بدون من چیزی بخوره اما اینبار این کارو کرد) مشغول درست کردن ناهار بودم که مامانم زنگ زد و پرسید شام میریم پیششون یا نه؟ منم گفتم که نه نمیایمناراحت کلی از خونه مامان اینا سروصدا میومد و همه خواهرام بودن جز مننگران(خیلی خیلی بی معرفته).سریع تلفن رو قطع کردم چون بغض کرده بودم و اگه یه کم مکالمه ام طول میکشید میزدم زیر گریه.گریه

 شاید خیلی از خواننده های این پست فکر کنید که دارم الکی یه موضوع ساده رو برا خودم بزرگش میکنم اما باور کنید تحمل این وضع برام خیلی سخته، چون خیلی به ندرت بینمون بحثی پیش میاد و اگه مشکلی باشه سریع رفعش میکنیم اما این بار چشم

/ 13 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپیده

زودتر با هم بشینین به حرف زدن... فاصله بد چیزی هست...از همه بیشتر خودتو خراب میکنه..

منا

سلام خانمی نگران نباش و به نظر من با ید در این مورد با هم حرف بزنین صحبت کردن و بحث کردن در مورد مسائل خیلی توی رابطه منو همسری تاثیر داشته امتحان کن می بوسمت و منم آپ کردم[خجالت]

لاله

سلام اون كسي كه مياد ازت تعريف ميكنه و قربون صدقت ميره دوست تو نيست اون دشمن توهه داره برات نقش بازي ميكنه ولي كسي كه وقتي از زندگيت مطلبي رو ميشنوه و داغ ميكنه و برات نگرانه حتي اگر با زبون تند بگه اون دوست شماست دوست و دشمنت خوب ببين و بشناس من رو خودم مثال ميزنم تا ادمي رو كامل نشناسم و روش شناخت پيدا نكنم نميرم وبشو بخونم چون ميگم به من چه ولي وقتي يكيو بشناسم و درك كنم چطور ادميه هر روز به وبش سر ميزنم و مطالبشو ميخونم هم براي ياد گرفتن خودم هم براي كمك كردن به اون طرف تا ثوابشو ببرم براي همينه در روز بيشتر 4 تا وبلاگ رو نميخونم شما بايد خوب و خوب و خوب چشات باز كني و ببيني اطرافت چي ميگذره نبايد تو خواب خرگوشي باشي تو زندگي متاهلي ، شوهر رو با قربون صدقه نگه نميدارند شوهر رو با رفتاري كه توش بزرگواري و فهميدگي و عاقل بودن باشه نگه ميدارن. اميدوارم ارامش دوباره به خونت برگرده يه نكته ي مهم هميشه ي هميشه دست به دامن معنويات بشو همين معنوياته كه ادما رو خوشبخت ميكنه منتظر خبر اشتيتونم باي

دخترک

خوبی ؟بعد نیم شاعتی؟؟؟معتاد شدی[گریه]

کوثر

سلام عروس خانوم من کاملا درک می کنم که چه حالی داشتی . برای منم یه بار پیش اومدم . داشتم می مردم از اون وضعیت قهر . ولی بهترین کار این: صحبت در آرامش و گفتن و شنیدین با منطق موفق باشی

ترگل

آخی عزیزم تو که طاقت قهر نداری چرا میذاری کار به اینجاها کشیده بشه ...کم کم عادت میشه هااا

خانوم مهندس!

آخییی میدونم چه حسی داری هم دلت میخواد زودتر آشتی کنی هم نمیخوای غرورت بشکنه و طرف متوجه اشتباهش بشه تا دیگه تکرارش نکنه[نگران] ولی خب واقعا زندگی به این خوبی دارین حیفه ...یعنی من با خودم میگم مگه معلومه چقد دیگه میتونیم با هم زندگی کنیم...واقعا حیفه مگه نه عزیزم؟ من معمولا شبها که با قهر میخوابم صبح دیگه به روی خودم نمیارم... [نیشخند] دومادت هم حتما خودش دلش برات تنگ میشه میاد اشتی[چشمک]

دخترک

خوبی گلم[ماچ] پاراگراف دوم خط4 نوشتی بعد نیم شاعتی براش پرتقال...[نیشخند]

رکسانا

سلام خانوم گل زودی بیا بگو که اشتی کردید ما ناراحتیما.[ناراحت][گل]

زهرا

خیلی قهر با مزه ای بوده عروس خانوم...میوه پوس میکندی شام گرم میکردی بابا خیلی دختر خوبی هستی...من قهر کنم هیچ کاری نمیکنم...در ضمن خوشحالم که آشتی کردید...قهر خیلی بده...ما زنها هم کم طاقتیم و خیلی غصه میخوریم...