ماجراهای من و دومادم 131 (قسمت اول)

 

دوستان گلم مبنی بر بدقولی های مکرر اینجانب که برای خودم خیلی ناراحت کننده
هست... قسمت اول خاطرات رو میذارم تا انشالله قسمت دوم رو هم تا چند روز آتی
بنویسم...

--------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام به همه دوستان گلم

خیلی شرمنده ام که نتونستم زودتر پیشتون باشم

دلم خیلی برای اینجا و تک تکتون تنگ شده بود اما این خونمون چون هنوز تلفن نداریم از اینترنت وایمکس استفاده میکنیم که هروقت که دلش بخواد قطع میشه و اگه و از جایی که آنتن دهی میکنه به اندازه یک میلیمتر و حتی کمتر تکونش بدیم به کل قطع میشه... خلاصه کلی باهاش درگیر هستیم... سرعتش هم که نگین که لاک پشتی راه میره...

---------------------------------------------------------------------------------------------------

اول از همه عید رو بهتون تبریک میگم....نماز و روزه هاتون قبول...

نزدیک یه ماهی میشه که غیبت داشتم و تا بخوام ذهنم رو جمع و جور کنم سخته...

اما قول میدم اگه اینترنت اجازه بده زودتر آپ کنم

----------------------------------------------------------------------------------------------------

تا اونجا نوشتم که از مهمونی اومدیم و دومادم هم داشت افتتاحیه المپیک رو میبینه...

شنبه 7 مرداد

اما چه دیدنی همش داشت چرت میزد...و اگه هم خاموش میکردم بیدار میشد... منم کمی نگاه کردم اما زیاد از افتتاحیه شون خوشم نیومد... المپیک چین افتتاحیه اش قشنگتر بود... رو زمین خوابیدم اما اصلا خوب نخوابیدم...اگه تونسته باشم یه ساعت بخوابم... بعدشم سحری رو آماده کردم و موقع خوردن دومادم بهم میگه چرا اینقدر بی حوصله ای؟ وقتی بهش گفتم که دیشب نتونستم خوب بخوابم... در جواب بهم گفت:"خوب میرفتی تو اتاق میخوابیدی" خیلی از دستش ناراحت شدم و بهم برخورد...

ساعت 7 هم اومدیم تهران.. من که تا رسیدم خونه مامان خوابیدم... دومادم هم ساعت 5 اومد خونه مامان و یه چرتی زد و بعدم حاضر شدیم و برا بار دوم رفتیم رستورانی که افطاری رو گرفته بودن...چون زود رسیدیم همون اطراف یه دوری زدیم و منم برا خودم یه کیف خریدم که بزرگ و جادار هست... ساعت 11 برگشتیم و رفتیم خونه مامانم... چون اگه میرفتیم خونمون خیلی دیر میشد... دیدیم خاله ام هم اونجاست... شوهر خاله ام بعد از افطار میره استخر و خاله ام هم تنها نباشه میاد پیش مامانم... تا ساعت 3 بیدار بودم و کلی باهم حرف زدیم... بعد از رفتن خاله ام یه ساعتی خوابیدم و بعدش میز سحر رو آماده کردم... دست مامان درد نکنه برامون خورشت بادمجان درست کرده بود... 

سه شنبه 10 مرداد

چون قرار بود که تو این هفته خونه رو سند بزنیم.. دومادم ازم خواست برم شهرداری و ببینم که سازنده خونه باید خونه ای رو که بهمون فروخته رو بیمه آتش سوزی بکنه یا نه؟ که مسئولش گفت که این بخشنامه به خونه هایی که بعد از عید ساخته شده مربوط میشه... به محض رسیدن به خونه... مشغول جمع و جور کردن خونه و نظافت شدم... برای افطار که برادرشوهری و جاری کوچکه دعوت بودن کوکو سیب زمینی آماده کردم و برا شام هم قرمه سبزی گذاشتم... تمام این روزا هم به دیدن مسابقات میگذشت...

دومادم و برادرشوهری کوچکه مشغول دیدن مسابقات بودن و من و جاری کوچکه هم مشغول غیبت کردن... البته من فقط شنونده بی طرف بودم و بیشتر به حرف هایی که خواهرشوهری و مادرشوهری پشت سر من گفتن گذشت...

جاری کوچکه:"چند روز پیش خونه خواهرشوهری بودیم و خواهرشوهری میگفت که عروس خیلی تیزه و گوشش و حواسش میتونه چندجا باشه"

من:"من فکر نمیکنم اینجوری باشم"

-  منم میدونم تو اینجوری نیستی چون بهش گفتم "که من عروس رو میشناسم اگه باهاش حرف بزنی و گوشش جای دیگه باشه  دیگه حرفهای تو رو نمیشنوه "به خواهرشوهری گفتم مادرشوهری خیلی تیز هست..." اما خواهرشوهری انگار بهش بربخوره سریع گفت که نه؟!! مامان اصلا اینجوری نیست...اینها (مادرشوهری و خواهرشوهری) هر صفت رو به دیگران نسبت میدن اما وقتی به خودشون میگی بهشون برمیخوره اگه صفت بدی هست پس چرا به بقیه میگین..

-  اتفاقا تیز بودن خیلی خوبه... کاش منم تیز بودن... من تیز نیستم اما میتونم بگم که باسیاست هستم... یعنی میدونم که چجوری با دیگران رفتار کنم

- آره تو که خیلی زبون بازی

تعجب نه اصلا هم زبون باز نیستم

- چرا خیلی برای مادرشوهری زبون میریزی، من اصلا نمیتونم

- من زبون نمیریزم اگه کاری میکنم یا حرفی میزنم واقعا از ته دلم و با همه وجودم میکنم و قصد چابلوسی ندارم

بعد از رفتنشون حرف هایی که بینمون ردوبدل شده بود رو برا دومادم تعریف کردم... خیلی احساس خوبی نداشتم  با اینکه میدونستم حرف های جاری کوچکه خیلی هاش درسته به یه دلیل خیلی واضح میدونستم شاخ و برگش رو زیاد کرده و سعی کردم یه گوشم در و یه گوش دیگم دروازه باشه اما باز اثر منفی برام داشت...

----------------------------------------------------------------------------------------------------

دو  سه ماه پیش دومادم طی یه صحبت خصوصی با برادرشوهری کوچکه ازش میخواد که اگه میتونه برامون یه وام ماشین جور کنه و دومادم به برادرشوهری تاکید میکنه که جاری کوچکه نفهمه چون حوصله حرف و حدیث و بعدها هم منت گذاشتن رو نداره.... یه ماه پیش برادرشوهری به دومادم س.م.س داد که نتونست وام بگیره... هفته قبل 4مرداد  که خونه مادرشوهری بودیم... دومادم داشت با برادرشوهری بزرگه تلفنی حرف میزد و پای تلفن حرف از گوشی موبایل میشه و انگار برادرشوهری به دومادم میگفت که گوشیت قدیمی شده و یه گوشی جدید بگیر... مادرشوهری هم کنار دومادم نشسته بود و میشنوه و رو به من میکنه و میگه که"گوشی موبایل پسرم خیلی بد شده و برای نوع کارش هم این گوشی خوب نیست" منم گفتم:"ما خرج های واجب تر از خریدن گوشی اونم از نوع Galexy  داریم... واجبتر اینه که ماشینمون رو عوض کنیم.. چون تو مسیر خونه تا شرکت جاده پر از کامیونه و عوض کردن ماشین خیلی مهمتره و برای امنیت خودش هست"

بعد از اینکه دومادم تلفن رو قطع میکنه مادرشوهری بهش میگه که چرا ماشین رو عوض نمیکنی و دومادم میگه که اولا الان پول ندارم و بعدشم قرار بود برادرشوهری کوچکه وام جور کنه که هنوز خبری نشده و چندباری هم سعی کرده و هنوز نتونسته... این حرف بین ما و مادرشوهری گذاشت....

تا اینکه 6 مرداد برادرشوهری کوچکه به دومادم زنگ میزنه که تونسته وام رو برامون جور کنه... برای من و دومادم واضح بود که مادرشوهری به براردشوهری زنگ زده و سفارش کرده که هرطور میتونه برامون وام جور کنه....بازم دومادم تاکید میکنه که جاری کوچکه نفهمه...

سه شنبه که میان خونمون... دیدم که برادرشوهری و دومادم دارن آروم باهم حرف میزنن ومیفهمم که در مورد وام هست.. با جاری کوچکه میریم تو اتاق و جاری کوچکه شروع میکنه به حرف زدن که :"آره به برادرشوهری میگم که به جای وام ماشین جور کردن برای خواهرت برادرت (یعنی دوماد) خیلی واجبتر هست" منم همینجوری نگاهش میکنم و با خودم فکر کردم که مگه قرار نبود که برادرشوهری به زنش چیزی نگه اما چیزی به جاری نگفتم و حرف رو به ماشین خریدن خواهرشوهری کشیدم... بعد از رفتنشون این حرف جاری رو به دومادم و میگم و دومادم هم به برادرشوهری منعکس میکنه و برادرشوهری میگه که جاری کوچکه خبر نداره که دارم برا شما وام جور میکنم و میخواسته به عروس یه دستی بزنه و اتفاقا تو خونه به من میگه که نه برادرت و نه خواهرت لازم نکرده وام جور کنی... هیچکدومشون واجب نیستن... و برادرشوهری از دومادم با تاکید میپرسه که من به جاری کوچکه حرفی در مورد وام زدم یا نه!!!! 

چهارشنبه 11 مرداد

صبح با دومادم اول رفتیم محضر و کارهای سند زدن رو انجام دادیم... بعدشم ساعت 11 رفتم خونه مامانم که دیدم خواهرم هم از کرج اومده... کلی بهمون خوش گذشت و شب هم رفتیم هتل استقلال.. چون اون یکی خواهرم (اون یکی قلوی خواهرم که خونش کرج هست) مهمونی افطار گرفته بود.... یه جمع خانوادگی و خیلی عالی... خیلی خوش گذشت...

پنجشنبه 12 مرداد

صبح ساعت 8 با دومادم اومدم تهران و رفتم خونه مامانم....هم وقت دکتر ز ن ا ن داشتم و هم اینکه با مامان میخواستم برم خرید برای مهمونی فردا...

ساعت 11 رفتم بیمارستان لاله... تا ساعت 5 اونجا معطل شدیم.. چون دکتر وسط ویزیت هاش هی میرفتم اتاق عمل.... خلاصه یه وضعی بود... بنده خدا مامان که کلی به خاطر من معطل شد... آخرشم ساعت 5.30 رفتم دنبال دومادم و با مامان رفتیم خرید... ساعت 6.30 مامان رو گذاشتیم خونشون و برگشتیم خونمون... کلی کار برای فردا داشتیم.... تعویض کردن لامپ های  هالوژن که نورش بیشتر بشه...منم تا دم سحر همش تو آشپزخونه بودم... ساعت 12 دومادم با اینکه یه عالمه کار تو آشپزخونه ریخته بود سرم بهم شب بخیر گفت و خوابید... خیلی ناراحت شدم انگار نه انگار که منم آدمم  و اگه بهم کمک میکرد منم میتونستم زودتر بیام بخوابم...

خرماها رو با گردو چرخ کردم و توپک خرمایی درست کردم... ساعت 2 نصف شب دیگه کارهام تموم شده بود و وقتی برای خوابیدم نبود و اگه میخوابیدم احتمال اینکه سحر خواب بمونیم زیاد بود... آشپزخونه رو جارو و بخارشوی زدم...

/ 21 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختری در انتظار

من واقعا نمیدونم کامنتایی که برات میدم چرا تائید نمیشه؟ خودت نمیخوای یا نمیرسه بهت؟؟؟؟؟؟؟؟/

masi

to khodet,shoharet yavashaki az to yk kario bokone narahat nemishi?nemigi behesh chera be to nagofte hala hey be bardar shoharet migin nagoo be zanet che joor adamhai hastim ma,tarsnakim gahi

ماه بانو

سلام عزیزم خوبی ؟ عیدت مبارک باشه ... التماس دعا به نظر من جاری موجودی حسود و بدجنس می باشد البته نه همشون حالا من یکی دارم وای به حال تو [اوغ] منم منتظرت بودم هی میگفتم چرا این عروس آپ نمی کنه پس هنوز اینترنت ندارین این وایمکس هم چیز بیخودیه واقعا

سارا از ساری

سلام عروس جونم خوبی؟آخیش دلم واسه نوشتنت تنگ شده بود.ترو خدا مراقب این جاری باش من از این اخلاقش میترسم.مطمئن باش اینجوری که پیش تو حرف میزنه پشت سرت هم از این بدتر میگه.بیخیال حرفاش بشو از کجا معلوم راست میگه شاید میخواد بینتونو خراب کنه[متفکر]

سپیده

به به توپک[قلب] خوب شد که من جاری ندارم

الی

عیدت بارک عزیزم[قلب] ای وای از دست این جاری کوچیکه!!!کارش همون دو بهم زنی هست به عبارت دیگه

الهام

سلام عروس جون نماز روزه های توام قبول دلم واقعا برات تنگ شده بود خوشحالم برگشتی[قلب]

مریمی

وای چه قدر دلم برات تنگ شده بود . خوبی گلکم ؟ پس این اینترنت نامرد خیلی اذیتت کرده .... بمیرم .... خوشحالم که خوبی .... مواظب خودت باش .....

مامان دو قلوها

اخی خدا رو شکر که خوبی بابا دلم تنگ نوشته هات شده بود عروس خانومی[قلب]