ماجراهای من و دومادم 96

سلام به همگی

اول از هر چی باید یه خبر خوب بدم و اونم اینه که .........

خواهرشوهری دیروز یه دختر ناز و خوشگل و سالم به دنیا آورد

هوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهورا

------------------------------------------------------------------------------

حالا این خبر رو داشته باشین تا سر فرصت مفصل براتون بگم

یکشنبه

یه کیک درست کردم و رفتم سرکار دومادم و ازش ماشین رو گرفتم و رفتم فرحزاد باغ خاله ام.

تابستان که خاله ام مادرشوهری و حاج آقا رو به باغشون دعوت کرد یه روغن حیوونی سر شام آورد و مادرشوهری خیلی خوشش اومد و حالا از یکی دو ماه پیش هی به دومادم میگه از اون روغن حیوونی بخر که بعد از زایمان خواهرشوهری باهاش براش کاچی درست کنه. اون روز هم دومادم گفت که حالا که سرظهر هست و فرحزاد خلوته حتما برو روغن رو بگیر منم کلی غرغر کردم و گفتم اونجا خیابونش خیلی تنگه و نمیتونم ماشین رو وسط خیابون ول کنم و برم خرید...

خلاصه سر فرحزاد که رسیدم زنگزدم به خاله و جریان روغن خریدن و بهش گفتم و خاله تعارف زد (شایدم نزد) که خودمون برات میخریم و بیا ازمون بگیر...

پیشنهادی که نمیشد ردش کرد و کلی ازشون تشکر کردم و رفتم باغ...

مامان بزرگم هیچ حال نداشت و همش خواب بود... تا ساعت 4 اونجا بودیم و همه خیلی از کیک خوششون اومد..

مامان رو رسوندم خونه و میخواستم برم دنبال دومادم که چون کارش طول کشیده خونه مامان موندم و ساعت 7.30 رسیدیم خونه و خیلی خسته بودم....

دوشنبه

رفتم دنبال مامانم از استخر و بعدش طی یه تصمیم یه دفعه ای رفتم آرایشگاه و موهام و تیره تیره کردم تا شاید اینجوری از دست مش ها خلاص بشم.... چون خسته شده بودم از موهام که ریشه موهام یه رنگ و نوک موهام یه رنگ....

ساعت 1.30 ظهر کارم تموم شد و با مامان رفتیم فرحزاد تا روغن حیوونی که شوهرخاله ام خریده رو ازش بگیریم....

مامان بزرگم در عرض یه روز از مراقبت های خاله ام حالش خیلی خیلی بهتر شده بود (البته ناگفته نمونه که دعاهای شما دوستان گلم هم خیلی موثر بوده)

تا ساعت 4 اونجا بودیم و بعدش مامان رو رسوندم خونشون و رفتم خونه و اول رفتم حموم و موهام رو حسابی شامپو زدم و آب سیاهی بود که از موهام میومد، هنوز به رنگش عادت نداشتم و خیلی تیره بود تو کاتالوگ رنگ یه شماره بالاتر از رنگ پرکلاغی بود...دومادم که موهام رو دید با اینکه از موهای روشنم زیاد خوشش نمیومد اما از این رنگ مو هم زیاد تعریف نکرد و میگفت که خیلی تیره شده.... وای از دست این مردها که هرکاری کنی باز یه چیزی میگن....

شب با خواهرم که خونش کرج هست، برا 5شنبه که تولد مامان بود صحبت کردم و چون جمعه عروسی پسر خاله دومادم دعوت بودیم از خواهرم خواستم که اگه مشکلی نیست مهمونی تولد رو 5شنبه بگیریم و اونم قبول کرد...

سه شنبه از صبح خونه بودم و کار خاصی نکردم به تمییز کردن و جمع و جور کردن پرداختم...

بعداز ظهر که دومادم اومد رفتیم یه سر خونه خاله دومادم و کلی اونجا بهمون خوش گذشت اما از اونجایی که شام خونه مادرشوهری دعوت بودیم بیشتر از یه ساعتی اونجا نموندیم...

حالم هیچ خوب نبود و خیلی احساس خستگی میکردم و خیلی زودتر از اونی که فکر میکردم برگشتیم خونه و هر دومون به قدری خسته بودیم که سرمون به بالشت نرسیده خوابمون برد.

یه چیز جالب و اینکه من و دومادم با آدمهای مسن خیلی بیشتر از هم سن و سالهای خودمون ارتباط برقرار میکنیم و با این تیپ آدمها حرفهای مشترک بیشتری داریم....مثلا با این خاله دومادم که خونشون بودیم ما هم سن نوه هاشون هستیم اما یه ساعتی که خونشون بودیم خیلی بهمون خوش گذشت و متوجه گذشت زمان نشدیم...

چهارشنبه

صبح بعد از انجام دادن کارهام و آماده کردن ناهار دومادم رفتم پیشش تا ازش پرینت حساب بانکی و بگیرم و برم به شعبه یکی از بانک ها تا در مورد عدم واریز پول یکی از اقساط پرس و جو کنم، وقتی ازش خواستم تو پرینت حساب قسمتی که برداشت موردنظر بوده رو برام علامت بزنه دیدم که پول به حسابش برگشت خورده و کلی ضد حال خوردم و بعد از این همه که کارهام رو سریع انجام دادم و بدو بدو رفتم پیشش و چون دست خالی برنگردم ازش ماشین رو گرفتم و رفتم خونه مامانم و تا ساعت 5 پیشش بودم و بعدشم دنبال دومادم و اومدیم خونه...

خواستیم یه چرت بزنیم که دومادم ازم خواست که برا شام بریم بیرون و منم پیشنهاد دادم که با برادرشوهری کوچکه هماهنگ کنیم و اگه اونا هم میتونن باهامون باشن...

دومادم بهشون زنگ زد و اونا هم از این پیشنهاد استقبال کردن...

دومادم یه ذره چرت زد و ساعت 8 بود که برادرشوهری کوچکه زنگ زد و گفت که چون بیرون بودن و تو ترافیک هستن نمیتونن به موقع خودشون رو برسونن رستوران... ماهم پیشنهاد دادیم که بیایند خونمون و شام رو از بیرون میگیریم و باهم آکادمی رو نگاه کنیم....

خیلی خوش گذشت و تا ساعت 12.30 خونمون بودن و بعد از رفتنشون فقط میز شام و جمع کردم و رفتیم خوابیدیم...

پنجشنبه

صبح ساعت 9 از خواب بیدار شدم و سریع دست به کار شدم و اول ظرفهای مهمونی شب قبل رو شستم و بعدش مشغول درست کردن کیک تولد مامانم شدم.... کارم تا ساعت 4 طول کشید و ساعت 6.30 رفتیم خونه مامان...

خیلی خیلی خوش گذشت و هممون بودیم و ماشالله با وجود خواهرزاده ها و برادرزاده ها جمع خانوادگیمون همینجور داره بزرگتر میشه و کلی عکس انداختیم و همه از کیک خیلی تعریف کردن...

جمعه

صبح ساعت 9 از خواب بیدار شدیم و بعد از صبحانه دومادم رفت آرایشگاه و منم با اینکه خیلی کار داشتم تا ساعت 11 که دومادم بیاد هیچ کاری نکردم و دراز کشیدم و تلویزیون نگاه کردم...

مامان شب قبل خیلی اصرار داشت که برم خونشون و از اونجا حاضر بشیم و بریم عروسی اما هرچی فکر کردم دیدم باید یه عالمه وسیله با خودم ببرم و چون فردای مهمونی هست خیلی مامان خسته هست...

به مامان زنگ زدم و گفتم نمیام و از از دفترچه های تبلیغاتی که دم خونه ها میندازن به یه آرایشگاه که نزدیک خونمون هست زنگ زدم و برا ساعت 3 وقت گرفتم...

ساعت 12 مشغول کارهای آشپزخونه و ناهار درست کردن شدم و بعد از خوردن ناهار جمع کردن غذاها و میز رو به دومادم سپردم و سریع خودمو به آرایشگاه رسوندم ....

موهام رو لخت کردم و جلوی موهام رو برام بافت زد مثل یه تل و چتری گذاشتم و پشت بافت رو هم برام پوش (posh) داد... خودم که خیلی راضی بودم و نسبت به جاهای دیگه که من همین کارو قیمت گرفتم خیلی قیمتش مناسب بود...

ساعت 4 برگشتم خونه و دیدم دومادم با برادرشوهری بزرگه داره حرف میزنه... حالا موضوع از چه قراره که میگم...

این خاله دومادم که عروسی پسرش بود خیلی خیلی مذهبی هستن و از دوماه قبل زمزمه هایی تو فامیل شده بود که کسایی که مانتویی هستن رو از فامیل دعوت نمیکنه که این کار شامل منم میشد... اما روز سیسمونی برون خواهرشوهری به همه فامیل کارت عروسی داد...

برادرشوهری کوچکه به خاطر مشکلی که با این خاله دومادم که عروسی پسرش بود ازش کینه به دل داشت

خاله دومادم عروسی برادرشوهری کوچکه که به قول معروف بزن و برقص بود نمیاد و عید نوروز برادرشوهری کوچکه با خانومش میرن خونه همین خاله برای عید دیدنی و همه چی خوب و خوش بود تا اینکه ماه رمضان پارسال برادرشوهری کوچکه همه فامیل رو برا افطار خونشون دعوت میکنه از جمله همین خاله رو .... اما خاله برمیگرده میگه که من خونه شماها نمیاد و در جواب برادرشوهری که علت رو جویا میشه میگه:"زنت بی حجابه و من خونتون پا نمیذارم..." برادرشوهری از این حرف خاله کینه به دل میگیره و هنوزم بعد از یه سال هنوز دلش باهاش صاف نشده...

این خاله دومادم مشکلش اینه که اصلا امربه معروف کردن رو بلد نیست و با ین تند حرف  زدنش دل خیلی ها رو تو فامیل شکونده...

حالا برادرشوهری بزرگه زنگ زده بود که ببینه ما عروسی میریم یا نه که؟!

دومادم: چون برامون احترام قائل شدن و کارت دادن حتما میریم

برادرشوهری بزرگه: به حمایت برادرشوهری کوچکه نباید عروسی رو بریم

دومادم: چه ربطی داره و این موضوعی نیست که ما بخوایم درش دخالت کنیم و ما باید احترام میزبان رو نگه داریم برادرشوهری بزرگه: نه ما هرجوری که هستیم باید باشیم و نباید تظاهر کنیم

دومادم: این تظاهر نیست احترام به بزرگتر و میزبان هست و منم این احترام رو اینجوری نگه میدارم که تو این عروسی مثلا کراوات نمیزنم...

خیلی حرف ها زده شد و نزدیک 2 ساعت مخ دومادم رو خورد و آخرش هم حرف خودش و زد و مثلا به حمایت برادرشوهری کوچکه عروسی رو نیومد...

ساعت 7.30 رسیدیم تالار و هنوز مادرشوهری نیومده بود و منم پیش بقیه خاله های دومادم نشستم ... چون دوتا خانواده ها مذهبی بودن هیچ آهنگی نبود و ما هم بسیار حوصلمون سر رفت و همش منتظر بودیم که زودتر شام رو بدن و برگردیم خونه...خمیازهخمیازهخمیازه

شنبه

خواهرشوهری قرار بود بره سونوگرافی تا دکتر شرایط جنین رو ببینه و وقتی جواب سونو رو میبینه میگه که بیشتر از این نمیشه بچه رو نگه داشت و فردا از بیمارستان وقت اتاق عمل میگیره...

بعدازظهر که دومادم میاد با اینکه خیلی خسته بود پیشنهاد میده که بریم خونه مامانم، چون بابا جمعه رفته بود چین...

ساعت 7 میریم اونجا تا ساعت 11 پیشش بودیم...

یکشنبه

صبح ساعت 10 میرم دانشگاه و بعدش از اونجا میرم بیمارستان... بیمارستان خیلی نزدیک دانشگاهم بود و منم کل مسیر رو پیاده رفتم...

وقتی رسیدم خواهرشوهری رو برده بودن اتاق زایمان تا برای عمل آمادش کنن...

مادرشوهری هیچ حال خوبی نداشت و کلی استرس همراهش بود و منم چون تجربه به دنیا اومدن خواهرزاده و برادرزاده ام رو داشتم کلی بهش دلداری دادم که هیچی نمیشه و خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو بکنه عمل تموم میشه...

دوربین رو از خونه برده بودم و وقتی خواهرشوهری رو داشتن میبردن اتاق عمل ازش فیلم گرفتم با اینکه کلی استرس داشت اما ظاهرش رو خوب نگه داشت...

راس ساعت 12 یه دختر ناز و خوشگل به دنیا اومد و خداروشکر با اینکه بلاجبار 20 روز زودتر به دنیا اومد نیاز به دستگاه نداشت و وزنش 3.100 کیلوگرم و قدش 50 سانتیمتر هست...

من که با دیدنش کلی دلم ضعف رفت و دلم نی نی خواست...

خواهرشوهری چون از نخاع بی حس کرده بودن کلی طول کشید تا حس به پاهاش برگرده و از اتاق ریکاوری بیارنش به بخش...

ساعت 2 برادرشوهری کوچکه و خانومش هم اومدن برا ملاقات اما خواهرشوهری رو ساعت 3 آوردن به بخش و کلی از دیدن دختر گلش خوشحال بود .....

خوش به حالش منم نی نی میخوام....خیال باطل

ساعت 5 با دومادم برمیگردیم خونه و دومادم احساس سرماخوردگی میکنه و شام آش درست کردم...

این خونه ما تابستونهاش بی نهایت گرم و پائیز و زمستونش بی نهایت سرد هست و طوری شده که ما لباس های زمستانیمون رو از چمدون بیرون آوردیم...

الینای عزیزم، دوست گلم از اینکه در این مدت که نگران حال خواهرشوهری و دخترش بودم بهم دلداری دادی و من و تنها نذاشتی و حتی بهم شمارت رو دادی خیلی خیلی ممنونم و امیدوارم بتونم این لطفت رو یه جوری جبران کنم هرچند من اینقدر  بی معرفتم که باعث شدم جز دوستانی باشم که بهت کم لطفی کردم و باعث و بانی این باشم که از نوشتم وبلاگت دست بکشی

امیدوارم از این تصمیمت منصرف بشی

/ 33 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الی

خدا رو شکر که بچه سالم اومد انشالله بچه خودت بیاد و بغلش کنی خانم کجایی؟چرا نمینویسی[قلب]

نسرین

سلام خانومی..مرسی..حتما عزیزم..منم لینکت میکنم..[قلب]

سهیلا

سلام میشه تبادل لینک کنیم؟(اشپزخانه ی سهیلا و مامانش)

آرزو یکی از اعضای دهکده جهانی نت

سلام خانومی نی نی دختر مبارک باشه[قلب][قلب][قلب] به سلامتی خیلی خوشحال شدم ..................................................... در مورد خاله آقا دومادتم باید بگم معمولا اینایی که این شکلی در مورد بی حجابی جبهه میگیرن و وسواس زیاد به خرج میدن البته ببخشیدا [ماچ] ولی بیشتر تظاهر میکنن و هی میخوان به این و اون بگن ما فلانیم و بصالیم و هی خودشون رو بالا ببرن و احساس پیامبری بهشون دست میده به قول مامانم که میگه اگه کسی به معنای واقعی مذهبی باشه جای اینکه در مقابل دیگران جبهه بگیره سعی میکنه که با روی خوش برخورد کنه تا یه جورایی امر به معروف کرده باشه .................................................... راستی منم میخوام آخر این هفته برای بابام تولد بگیرم [پلک] من آپم بیا پیشم خوشحال میشم

سارا از ساری

سلام اجی پس کجایی.دیروز یه کیک کاکائویی درست کردم جات خالی انقده خوب شده بود[خوشمزه] از اشپزی رنگین گرفتم.دوباره میخوام شروع کنم به درست کردن شیرینی.زودی بیا دیگه[بغل]

توت فرنگی

سلام عزیزمممممممممممم زن دایی شدنت مبالکککککککک امیدوارمممممم قدمممم این دخمل ناز واسه خانوادش خوش یمن باشه...... ایشالا مامان شدن خودت............. تولدت مامانت هم مبارک باشه..... فدات بوس

مهسا

سلام تبریک میگم به خاطر نی نی خواهر شوی ودعا میکنم و از خدا میخوام که هر کسی هر موقع هر آرزویی داره براش براوردش کنه منم خاطرات زندگی خودم و همسرم رو مینویسم [لبخند] خوشحال میشم سر بزنی

بهاره

سلام عزیزم هر روز میام چک میکنم ولی میبینم خبری نیست. دلمون برای نوشتنت تنگ شده.