ماجراهای من و دومادم 114

سلام به همگی

نمیدونید دیشب چه شبی رو پشت سر گذاشتم...

با سرمای هوا چیکار میکنید؟؟؟؟؟

ما که تا صبح لرزیدیم... نصف شب مجبور شدم یه پتوی دیگه بندازم روم تا بتونم بخوابم....

سه شنبه

قرار بود شب بریم خونه مادرشوهری.... بعدازظهر دومادم زنگ زد که مادرشوهری از دندانپزشکی اومده حالش خوب نیست... حالا باز نگفته که نریم بهمون خبر میده حالش خوبه یا نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ساعت 5 دومادم اومد و گفت که مادرشوهری زنگ زده و گفته که شام منتظرمون هست... هوا بارونی بود و کلی تو ترافیک موندیم...

مامانم خونه مامان بزرگم بود و از اونجایی که خونه مامان بزرگم، نزدیک خونه مادرشوهری از دومادم خواستم به سر هم اونجا بریم.... دومادم گفت اول بریم اونجا یه ربعی باشیم و بعد بریم خونه مامانش... اما من قبول نکردم...

یه سر رفتیم خونه برادرشوهری بزرگه تا امانتی که دومادم میخواست رو بهش بده... نیم ساعتی هم خونه خواهرشوهری بودیم...ساعت 7 رفتیم خونه مادرشوهری... بنده خدا خیلی حال ندار بود...3ساعتی زیر دست دندانپزشک بوده و انقدر بهش فشار میاد که حالش بهم میخوره.. با اون حالش شام هم درست کرده بود.... بابت پست قبل که نوشتم یه جورایی پیش خودم شرمنده شدم که چرا اونجوری قضاوت کردم.... بگذریم.... همون روز پدرشوهر خاله کوچکه دومادم فوت میکنه و 5شنبه مراسم ختم بود... عملا مهمونی مادرشوهری کنسل میشه... منم به شوخی گفتم:"خدا نخواست
که مهمونیت بدون من برگزار بشه (خدا این وسط چیکاره هست نمیدونم)" شام ساعت 9 حاضر بود قبل از شام با دومادم هماهنگ کردم که به مامانم زنگ بزنم برا ساعت 11 قرار بذارم که برم مامان بزرگم رو ببینم... دومادم هم قبول کرد... ساعت 10 دومادم نشست پای کامپیوتر و داشت برای پسر حاج آقا اینترنت رو ردیف میکرد بتونه برا فردا صبح انتخاب واحد بکنه... اما از اونجایی که اینترنت پرسرعت نداشتن بهش پیشنهاد کردم که فردا صبح بیاد خونمون و اونم قبول کرد...

هرچی به دومادم نگاه میکردم که بلند بشه تا بریم خونه مامان بزرگم اصلا یادش نبود و منم ساعت 11.30 زنگ زدم که نمیایم و منتظرمون نباشن... مادرشوهری قیافه ناراحتم رو دید و بهش گفتم:"دوماد همون قدر که قرارهاش براش اهمیت داره کاش یه کم هم به قرارهای من اهمیت میداد و من اول با اون هماهنگ کردم و بعدش به مامانم زنگ زدم" بالاخره ساعت 11.30 برگشتیم خونه و تو راه یه کلمه هم حرف نزدیم... کلی از دستش ناراحت بودم که حتی معذرت خواهی هم نکرده....

رسیدیم خونه تا ساعت 1 بیدار بودم و از ناراحتی خوابم نمیبرد..
ظاهر خونه رو مرتب کردم و ساعت 6.30 بیدار شدم.. دومادم جریان ناراحتی رو پرسید و وقتی بهش گفتم چرا از دستش ناراحت بودم.... گفت که اصلا یادش نبوده که قرار بود
بریم خونه مامان بزرگم و ازم عذرخواهی کرد...

چهارشنبه

ساعت 8 پسرحاج آقا اومد و تو سایت نوشتن که انتخاب واحد ساعت 10 هست و بنده خدا کلی معطل شد اما بالاخره تونست انتخاب واحد کنه و ساعت 12 از خونمون رفت... منم  به پروژه ای که در دست داشتم رسیدگی کردم...ساعت 5 دومادم اومد و باهم رفتیم بوستان پونک و چون اونجا جا پارک نیست توفیق اجباری دست داد تا باهم زیربارون قدم بزنیم... بعد از خرید هم شام بیرون بودیم و ساعت 10 برگشتیم خونه.... قرار آتلیه* رو هم کنسل کردیم....

پنجشنبه

دومادم اون روز مرخصی بود و تا ساعت 9 خوابیدیم…  بعد صبحانه هرچی به دومادم گفتم که باهم بریم بیرون تا من سرویسم رو بدم تعمیر کنن قبول نکرد و تنها رفتم و یه
ساعتی معطل شدم تا کارم رو انجام بدن...

ساعت 1 برگشتم خونه و ناهار خوردیم و لباس هامون رو برداشتیم و رفتیم خونه مامانم... دومادم بعد از اینکه وسایل رو گذاشتیم خونه مامان، رفت جاده کرج تا ختم پدرشوهر خاله کوچکش شرکت کنه... من و خواهرم هم رفتیم آرایشگاه...

بعد از اینهمه سال به جرات میتونم بگم برای اولین بار موهام به این خوبی شینیون شده بود.....اما آرایشم رو دوست نداشتم چون به نظرم خیلی غلیظ و پررنگ بود...

دوما  اومد دنبالمون و قرار بود با خواهرم بریم آتلیه نزدیک خونه مامان، اما دومادم و شوهرخواهرم نشستن پای فوتبال دیدن و به زور بین دونیمه لباس پوشیدن و رفتیم تالار...

همه از موهام و آرایشم خیلی تعریف میکردن…. اون شب هوا فوق العاده سرد
بود....

جمعه

صبح بعد از صبحانه چون میخواستم برم پاتختی**، با دومادم رفتیم بیرون و من ژل مو و یه پالتو کرم رنگ خریدم، قیمت پالتو نسبت به ظاهرش فوق العاده باور نکردنیه...

بعد از ناهار خوابیدیم و بعدش حاضر شدم و رفتیم خونه مامان و با دوتا از خواهرام رفتم پاتختی...  بعد از مراسم شام پیش مامان بودیم...

شنبه

میخواستیم بریم یه سر خونه مادرشوهری و قبلش هم یه سر به مامان بزرگم بزنیم که ، مادرشوهری گفت پسر حاج آقا عمل انحراف بینی داره و بیمارستان هستن برا همین با مامانم رفتیم خونه مامان بزرگم... شام اونجا بودیم و ساعت 10 برگشتیم خونه...

یکشنبه

از صبح درگیر تکمیل پروژه بودم... از ساعت 9 صبح تا ساعت 2 نصف شب داشتم کار میکردم.... روی هم اگه 2 ساعت استراحت کردم... قرار بود فرداش ارائه پروژه داشته باشم و خیلی استرس داشتم... دومادم هم  خیلی کمکم کرد....

دوشنبه

صبح ساعت 7 بیدار شدم و بعد از صبحانه کارهای تکمیلی پروژه رو انجام دادم.. اما تو دلم خدا خدا میکردم جلسه کنسل بشه و همینم شد و افتاد برای امروز...

بابام با دومادم کار داشت و مامان هم گفت که شام بریم خونشون... اما از اون شبهایی بود که دومادم حال و حوصله نداشت و قیافش تو هم بود...

سه شنبه

قرار بود برای رفتن به جلسه راننده بیاد دنبالم و آدرس خونه مامان رو دادم و یه ساعتی پیشش بودم و ساعت 10.30 راه افتادم و 11.10 دقیقه رسیدم...
جلسه 3-2 ساعتی طول کشید و برخلاف استرسی که از قبل داشتم  اونجا خیلی ریلکس بودم و جلسه هم به خوبی برگزار شد... ناهار هم اونجا بودم و ساعت 3 برگشتم خونه... الانم در خدمت شما هستم

------------------------------------------------------------------------------------------------

* قرارمون بود هرسال سالگرد ازدواجمون بریم آتلیه عروسیمون، از دومادم خواستم حالا که به خاطر عروسی آرایشگاه رفتم بریم آتلیه ، اما به خاطر رفتن دومادم به ختم  رفتنمون به آتلیه کنسل شد حتی به خاطر فوتبال نشد به آتلیه نزدیک خونه مامانم هم بریم

** من اصلا از مراسم پاتختی هیچ خوشم نمیاد حتی برخلاف حرف و حدیث های فامیل دومادم هم زیربار نرفتم....اما چون این خانواده دائیم که عروسی پسرش بود پاتختی همه خواهرهام اومدن و دور از ادب بود که پاتختی پسر دائیم نرم

/ 29 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کوثر

سلام . روز خوش عروس گلم . ماشاا... هفته ی پرکار و ماجرایی داشتی . خداروشکر که جلسه رو عالی پشت سر گذاشتی . موفق باشی .

پری

چه هفته ی شلوغ و پر ماجرایی...ایشالا همیشه به عروسی پاتختی و خبر های خوش باشید کاش عکس پالتوت رو میذاشتی

یاسی♥

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ [گل][گل] [گل] [گل] [گل] Happy Valentine's Day [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

سارا از ساری

سلام به ابجی مهربون خودمخوبی؟صبحت بخیر مهربون.روز ولنتاین و بهت تبریک میگم.البته روز عشق خودمون مزش بیشتره.امیدوارم همیشه با عشق و محبت کنار همسریت زندگی کنی[قلب]عشق آن نیست که هر لحظه کنارش باشی عشق آن است که پیوسته به یادش باشی.همیشه به یادتم[گل]

الی

]چقدر خبر بوده و من بی خبر سر کار رفتنت مبارک عزیزم[قلب]

مهسا

پس حسابی خوش گذشته و روزای پر کاری داشتی

MAHSA

asisam link kardam mano ba esme mahsa (m&m) link kon

الهام

عروس جون عاادت کردم بخونمت. خوندنت بهم این آرامش رو میده که فقط من نیستم. که این چیزایی که پیش میاد واسه همه هست. این جزییاتی که با حوصله مینویسی بهم این قوت قلب رو میده که در مسیر همگانم. راستی فکر میکنم تا دقیقا به این آقایون نگی از چی ناراحتی خودشون نمیفهمن. با سکوت و غصه نمیشه باید همیشه بگیم بهشون. هوششون کمه.

شکلات

سلام عروس چه خبر..مارو نمی بینی خوش وگذره؟

MAHSA

khahesh mikonam asisam