ماجراهای من و دومادم 108 (زن عمو شدم)

سلام به همه دوستان گلم

امیدوارم تعطیلات به همگی خوش گذشته باشه...

اول از همه بگم که من برا دومین بار زن عمو شدمهورا 

سه شنبه اتفاق خاصی نیفتاد و همش خونه بودم...چشم

چهارشنبه

صبح رفتم آرایشگاه و قرار بود که ناهار برم خونه مامانم اما وقتی که رفتم از دومادم ماشین بگیرم گفت که مادرشوهری یه سر میره بیمارستان میلاد برای جاری بزرگه و بعدش میاد خونه ما که با هم بریم ملاقاتش... منم ناهار خونه مامانم رو کنسل کردم و رفتم آرایشگاه.... اونجا هم شلوغ بود و تا نوبتم بشه یه ساعتی طول کشید...

زیردست آرایشگر بودم که موبایلم زنگ خورد و نتونستم جواب بدم اما کلی استرس داشتم که حتما دومادم هست و زنگ زده که چرا هنوز نرفتم خونه و مادرشوهری پشت در موندهاسترساما کاری هم نمیشد کرد.... کارم که تموم شد زنگ زد به دومادم و اونم گفت که مادرشوهری نمیاد خونمون نیشخند و اگه میتونم برای وقت ملاقات براش ناهار ببرم....

منم خوشحال یه سر رفتم خشکشویی و پالتوم رو گرفتم و سر راه هم سبزی خوردن خریدم و رفتم خونه مشغول آشپزی شدم...

خداروشکر خورشت بادمجان که برای دومادم درست کرده بودم، داشتم و فقط برنج پختم و سبزی ها رو پاک کردم و غذاها رو در ظرف چیدم و ساعت 2.45 رفتم دنبال دومادم....

تا داخل فضای پارکینگ بیمارستان میلاد بشیم.... کلی تو ترافیک موندیم... وای که چقدر بزرگه...

اما من از بیمارستان میلاد خاطره خوبی ندارم....

جاری بزرگه رو از بخش ریکاوری آورده بودن و نی نی هم پیشش بود... وای که چه دختر ناز و تپلی بود... قدش 52 سانتیمتر و وزنش 3.450 بود... اصلا قابل قیاس با دختر خواهرشوهری نبود... البته زهرا یه ماه زودتر به دنیا اومده بود...

اسم نی نی رو با اینکه شب یلدا به دنیا اومده بود "ستایش" گذاشتند...

تو راه برگشت مادرشوهری غذاش رو تو ماشین خورد و کلی از دست پختم تعریف کرد...خجالت

برگشتنی هم به مناسبت شب یلدا با دومادم رفتیم جایی که دوره نامزدیمون میرفتیم و از اونجا کلی خاطره داریم....خیال باطل ساعت 8 برگشتیم خونه....

پنجشنبه 

صبح بعد از رفتن دومادم از اونجا که احتمال داره بهم یه پیشنهاد کاری بشه،مشغول آماده سازی خودم شدم...(قیافتون رو اینجوری نکنیدابرو براتون توضیح میدم) 

من یه کمی دست در ویرایش و تدوین فیلم دارم و به احتمال زیاد برای آموزش نرم افزارهای مربوط به تدوین فیلم یه شرکتی ازم کمک خواسته و چون چندوقتی بود که با نرم افزار کار نکرده بودم تمام صبح 5شنبه تا ظهر داشتم کار میکردم....

ساعت 5 دومادم اومد خونه و یه چرتی زد و ساعت 7 رفتیم خونه مامانم تا باهم بریم خونه خواهرم(یکی از دوقلوها)....

خواهرم مهمونی شب یلدا رو اونشب انداخته بود... برا همین من ودومادم 4شنبه خونه موندیم...

برا مهمونی 3تا دسر درست کردم که کلی ازش استقبال شد... خیلی خوش گذشت و ساعت 1 نصف شب برگشتیم خونه...

جمعه

از صبح تا غروب به قول مامانم سنگر خونه رو حفظ  کردیم... دومادم داشت ویندوز لپ تاپ رو عوض میکرد و منم کلی باهاش بداخلاقی کردم...

آخه مثلا یه روز تعطیل همش خونه بودیم و هیچ جا نرفتیم... غروب رفتیم خونه مامانم تا دومادم لپ تاپ بابا رو هم درست کنه...

برادرم هم اونجا بود و شام خوردیم و شوهر خواهر کوچکه یه فیلم خیلی خوب گذاشت و تا فیلم رو ببینیم و برگردیم خونه ساعت 11.30 شد...

اسم فیلم یادم نمیاد اما میپرسم تا اگه تونستید حتما ببینید..

شنبه

با صدای زنگ تلفن بیدار شدم... خاله ام بود و میخواست که اگه امروز وقتم آزاده برم پیشش تا بتونه خرید کنه... از اون سمت هم مامانم صبح وقت دکتر داره و بعدشم میخواد باهم بریم هفت تیر تا پالتو بخره......

/ 13 نظر / 328 بازدید
نمایش نظرات قبلی
MOJGAN

مبارکه که زن عمو شدی ان شاالله خودت یک روز مامان بشی خانوم خوشگله [گل]

عسل

یعنی من عاشق این اکتیو بودنت هستم ها شاد باشی

مهسا

سلام عزیزم نی نی دارین بیا سر بزن همه سر زدن منتظر نظرتم تا نگی تنبل خانم[ناراحت][خداحافظ]

پرنسس شب

عزیزم زن عمو شدی مبارکت باشه....[ماچ] اسم فیلم هم یادت اومد بگو...[قلب]

مریم

سلام عروس جان. حالت چطوره؟ دلم برات تنگ میشه وقتی که برات نظر نمیذارم. ماشاا... به این همه فعالیت تو. سرکار هم که میخوای بری. برات آرزوی موفقیت دارم. دیشب می خواستم بیام توی وبلاگت، بعد از ورود به صفحه، حدود 5 ثانیه بعد، یک صفحه عجیب و غریب می اومد. اما امروز درست شده. راستی مرسی برای دستورهای آشپزی جدید.

مریم

یادم رفت توی نظر قبلی آدرس ایمیلم رو بذارم!

توت فرنگی

سلام عروس خانمی عزیزم خوبی گلم؟ زن عمو شدنت مبالکککککککک باشه.... ایشالا مامان شدن خودت..... فدات بووووووووووووووووووووس

سمیه

سلام من خوبم..تو هم به نظر خوبی .خداروشکر