ماجراهای من و دومادم 127

سلام به همه دوستان گلم

ببخشید که برا اتفاقی که برای پدرم افتاد نگرانتون کردم

اول از همه بگم که بابام حالش خداروشکر خوبه

سه شنبه 23 خرداد

دومادم و مامان و بابا ساعت  3 برگشتن خونه و متخصص مغز و اعصاب بابا رو معاینه میکنه و خداروشکر جواب ام آر آی رو میبینه و چیز خاصی نبوده...

به احتمال زیاد، پدرم به خاطر فشار کاری زیادی که داشته یه سکته خیلی خفیف مغزی دچار میشه و دکتر از بابا میخواد که کارش رو کمتر کنه و استراحت بیشتری داشته باشه...

اما...

بعد از خوردن ناهار بابا ساعت 4 به یه مسافرت کاری میره...چشم

من و مامان خیلی شاکی میشیم اما کاری از دستمون برنمیومد...

ساعت 5 من و دومادم میخوابیم... چون تا صبح دومادم به خاطر بابا خواب سبکی داشت و من و هم به اجبار ساعت 9 بیدار میکنه...ابرو

ساعت 6 مامان و خواهرم یه خبر بهم میدن...

من دارم دوباره عمه میشم هورا

خیلی خیلی خوشحال شدم

خانوم برادرم اصلا دلش بچه نمیخواست و از نظر روحی حال مساعدی نداشت... مامان کلی باهاش حرف زد تا کمی آروم گرفت...

بعد از دیدن فوتبال... برای تغییر روحیه خانوم برادرم شام رفتیم بیرون... رستوران ATF تو بلوار فردوس... غذاش زیاد جالب نبود...

چهارشنبه 24 خرداد

از صبح خونه مامان بودم و کار خاصی انجام ندادم و بعدازظهر برگشتیم خونه خودمون... دلم برا خونمون تنگ شده بود... چون 5 شنبه خونه دائیم دعوت بودیم.. برای اینکه دست خالی نباشم... قصد داشتم چیزکیک درست کنم... شب کیک اسفنجی رو درست کردم...

پنجشنبه 25 خرداد

صبح ساعت 9 رفتم خونه مامان... وسایل درست کردن چیز کیک رو با خودم برده بودم... دوتا چیز کیک درست کردم.. یکی موزی و یکی دیگش توت فرنگی بود... ساعت 11 خواهرم هم از کرج اومد... مامان با شوهرخواهرم رفت خرید کنه... من و خواهرم هم یه دل سیر همدیگه رو دیدیم و باهم صحبت کردیم...

ساعت 8 با مامان و بابا و دوتا از خواهرهام رفتیم خونه دائیم تا ساعت 1.30 اونجا بودیم... خیلی خوش گذشت...

خیلی از طعم چیز کیک خوششون اومد و اولش فکر میکردن که از بیرون خریدیم...مژه

تا برسیم خونمون وبخوابیم ساعت 3.30 شد...

/ 40 نظر / 46 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ضحی

خداروشکر که پدرت حالشون خوبه. انشاالله همیشه به خوشی باشی

آفتاب

سلام خیلی خوب نوشته بود.ی . خدارا شکر پدر حالشان خوب است. من شما را لینک کردم. عالی هستی

مهسا

به روزم به راهنماییت نیاز دارم

نسیم

کجایی عروس جون؟بابا خوبن؟کاش یه خبری از خودت بدی[نگران]

فرحناز

کجایی پس عروس خانوم؟؟؟[ناراحت]

سارا از ساری

سلام دوستم خوبی؟کجایی تو دختر؟نگرانت شدم یه اپ کوچولو میکردی هااااااااااااااا[عصبانی] امیدوارم که خوب باشی گلم[ماچ]

مهتاب

باید اگه یه روز به پایان عمرم مونده باشه از کیکات بخورم.

الی

کجایی عروس جون؟

نسرین

کجایییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[متفکر]

خانم خونه

خوب خداروشکر که ماشینتون زیاد خسارت ندید دست اقای داماد درد نکنه که همش بهت میگه فدای سرت