ماجراهای من و دومادم 111 (آشتی/ تشکر و قدردانی)

سلام به همه دوستان گلم

خیلی خیلی ازتون ممنونم....

خیلی بهم لطف و محبت داشتین....

99% یا 100% حق رو به دومادم دادین و من هم قبول دارم که خیلی تند برخورد کردم و حرفهای خوبی نزدم....

در ضمن از اینکه در هر حالتی شما در کنارم هستین خیلی خوشحالم....

بریم سر اتفاقات این چندروز....

چهارشنبه

تا شب از دست هم دلخور بودیم و  یه سر رفتیم خونه خاله ام تا حال شوهرخاله ام رو بپرسیم... اونجا سعی کردیم جلوی بقیه ظاهرسازی کنیم....

5شنبه

از دوهفته قبل وقت دکتر ز.ن.ا.ن داشتم... بعد از رفتن دومادم یه دوش گرفتم و حاضر شدم که برم دکتر.... کلی بهم س.م.س زد.... با اینکه اصلا دلم نمیخواست مامانم هم اومد... دکتر یه سری آزمایش و دارو برام تجویز کرد...

بعدش با مامان رفتیم خرید تا بتونه برای دائیم که جمعه میخواست برگرده فرانسه هدیه بگیره.... به محض اینکه از خرید برگشتیم دومادم زنگ زد که برم دنبالش... منم ناهار نخورده رفتم دنبالش... هرچی مامان و بابا ازم خواستن که ناهار بخورم و بعدش برم قبول نکردم... (یه جورایی لج کردم به کی و برای چی خدا میدونه...) ساعت 3 برگشتیم خونه... هرکاری کردم بخوابم خوابم نبرد.... ساعت 4 حاضر شدیم و رفتیم برلیان...(آدرس و تلفن فروشگاه)

کلی تو ترافیک موندیم.... تو راه دومادم هی ازم میپرسید چرا اینقدر تو خودتی و حرفی نمیزنی اما دست خودم نبود... خیلی فروشگاه شلوغ بود...طبقه اول که البسه زنانه بود چیزی که میخواستم پیدا نکردم و قیمت هاش هم نسبت به سال قبل کلی افزابش پیدا کرده بود...  با اینکه از نظر روحی تو این چند روز حال و روز خوشی نداشتم...

اما همه سعیم رو کردم تا همه سلیقه ام رو به خرج بدم و برا دومادم کلی شلوار و تی شرت و پیراهن مردونه انتخاب کردم.... بعد از خرید حالم بهتر شده بود....

هوس مرغ کنتاکی کردم... رفتیم سعادت آباد و از پیتزا خونگی یه مرغ گرفتیم....

وای بدترین مرغ کنتاکی بود که تو عمرم خورده بودمسبزسبزسبزسبزسبزسبزسبزسبزسبز

خیلی افتضاح بود.... توش نپخته بود و وایییییییی الانم که ازش حرف میزنم حالم بد میشه...

ساعت 10 برگشتیم خونه... دومادم رفت پای کامپیوتر و منم جلوی تلویزیون خوابم برد...ساعت 11 رفتیم تو تخت.. با اینکه روز خسته کننده ای بود اما هرکاری کردم خوابم نبرد...ساعت 1نصف شب خوابم برد و ساعت 5.30 بیدار شدم...(از عجائب هست که من اینقدر کم خواب بشم)

جمعه

برخلاف روزهای دیگه صبحانه رو من حاضر کردم و دومادم رو بیدار کردم... باهم حرف زدیم و رسما با هم آشتی کردیم.... ساعت 11 خیلی خوابم میومد و رفتم خوابیدم.. دومادم خونه رو مرتب کرد.. ساعت 1 بیدار شدم وناهار نخوردیم... ساعت 4.15 حاضر شدیم و مثل هفته قبل رفتیم سرخاک پدرشوهری و نماز مغرب و عشا امامزاده بودیم و بعدش یه سر به برادرشوهری بزرگه زدیم... ماشالله چقدر دخترش ناز شده... اما زن و شوهر رسما از زندگی و خواب و خوراک افتادن... قیافه هاشون دیدنی بود...

ساعت 7 با برادرشوهری رفتیم خونه مادرشوهری...

مادرشوهری بدجور سرماخورده بود.... برادرشوهری با ما اومده بود تا یکسری کارهای تاسیساتی رو انجام بده... برعکس پدرشوهر خدابیامرزم، حاج آقا از کارهای فنی هیچی سر در نمیاره....

سرشام، تلویزیون داشت سریالی که برای شهید بابایی ساخته اند رو نشون میداد... منم گفتم: هرچقدر این مردها کار خاصی انجام دادند اما اگر همسرهاشون کنارشون نبودند هیچ کاری از پیش نمیبردند و بهتره که از همسرهاشون هم قدردانی بشه....

مادرشوهرگفت: 90 ماه شوهرم تو جبهه بود(پدرشوهری نظامی بود)و باهمه سختی و بدبختی 4تا بچه رو بزرگ کردم و هرلحظه منتظر خبر شهادتش بودم....اما بچه ها نمیفهمن و قدر نمیدونن

من آروم به دومادم گفتم: شماها باید چیکار میکردین و نکردین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برادرشوهری در جواب مادرش گفت: مامان جان 50درصد قضیه ما هستیم 50درصد هم زنهامون هستن... همینجور که شما هم به خاطر بابا نمیتونستین باب میل خانواده و مادرت رفتار کنی...

خلاصه من که از دست مادرشوهری ناراحت شدم...

بنده خدا برادرشوهری بزرگه روز جمعه زن و بچه کوچکش رو تو خونه تنها گذاشته تا کار خونه مادرش رو انجام بده... تا ساعت 12 اونجا بودیم و سرراه برادشوهری رو رسوندیم خونشون....

تو راه برگشت به دومادم گفتم: مامانت چرا اینجوری برخورد میکنه... تو چه کاری از دستت برمیومد و ازش دریغ کردی... برادرشوهری بزرگه هرچقدر هم اوایل ازدواجش نادونی کرد و نتونست بین زن و خانوادش تعادل برقرار کنه اما الان داره جبران میکنه.. چرا مامانت این چیزا رو نمیبینه....

دومادم گفت: هنوز دلش از دست برادرشوهری بزرگه و کوچکه ناراحته(جریانش رو مفصل میگم) گفتم هروقت داشتن با مامانشون دعوا مکیردن این حرفها رو بزنه نه الان که برادرشوهری از وقت و استراحتش گذشته و اومده مشکل مادرش رو حل کنه....

شنبه

ساعت 11 رفتم استخردنبال مامانم و باهم رفتیم خرید.. یه عالمه صیفی جات گرفتم....بعد از ناهار بنزین زدم و برگشتم خونه و خریدهام رو جمع و جور کردم.. ساعت 4.30 رفتم دنبال دومادم...دوباره یه سر رفتیم خونه خاله ام ... دومادم با شوهرخاله ام کار داشت و ساعت 11 برگشتیم خونه...

یکشنبه

دومادم مرخصی بود و ساعت 11.30 با مامانش قرار داشت تا برن بانک تا در مورد یه وام و سپرده گذاری صحبت کنن...

منم خونه رو مرتب کردم و ناهار باقالی پلو با ماهیچه پختم...ساعت 2.30 دومادم برگشت و مثلا اومدیم بخوابیم... اما مگه گذاشتن از بس که از شرکت زنگ زدن.... شب خوبی رو داشتیم و خیلی خوشحالم که باهم آشتی کردیم..

---------------------------------------------------------------------------------------------------

یادم میاد اولین عید نوروزی بود که ازدواج کرده بودیم... تو تعطیلات (نمیدونم چه روزی بود) با مادرشوهری و خواهرشوهری رفتیم سینما و بعدش دومادم باهام هماهنگ کرد که اگه مشکلی ندارم بریم ناهار بیرون چون سالگرد ازدواج مادرشوهری و پدرشوهری خدابیامرز بود.. منم از این پیشنهاد خیلی استقبال کردم... داشتیم وارد رستوران میشدیم... مادرشوهری با یه لحنی (من احساس کردم که انگار کار خاصی انجام ندادیم) گفت: خواهرزاده ام هم هر هفته مادرش رو میاره این رستوران... وای به من  چقدر بهم برخورد....

اصولا مادرشوهری کارهای بچه هاش خیلی به چشمش نمیاد و همه کار رو وظیفه میدونه...

منم قبول دارم که هرکاری برای پدرومادرمون بکنیم کمه اما این نوع برخورد و دیدی که مادرشوهری داره...چشم

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

من در رفتارم تجدید نظر کردم... دیروز سر صبحانه برادرشوهری کوچکه زنگ زد و کلی با دومادم حرف زد... اما اصلا دیگه برام مهم نبود و نپرسیدم که در مورد چی باهم حرف زدن و نیم ساعت بعدش وقتی دومادم داشت حاضر میشد بره بیرون خودش حرفهایی که بینشون ردوبدل شده بود رو بهم گفت... یا دیشب با مادرشوهری حرف زد و منم برخلاف گذشته نپرسیدم که چی شده و مامانش چی گفته...

این رفتارم رو دوست دارم.. چون اینجوری خودم هم راحتترم و نمیخواد الکی درگیر مشکلاتی بشم که بهم مربوط نیست

بازم خیلی خیلی از همراهیتون ممنونم

/ 22 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جیگولی

عروس جون شما ازدواج کردی پدرشوهرت بودن؟خدا رحمتش کنه خب بعضی از مادرا اینطورن دیگه.یعنی من خیلی اطراف خودم میبینم اینجور ادمارو...

الهه ی خاموشی

سرکار علیه عروس خانوم اولا که مادر شوهرت اگر حرف هاش فقط در همین حد هست بسیار خوب هم هست و به دل نگیر و بگذر...و مطمئن هم نباش که منظور خاصی داره... دوم هم خدا رو شکر که آشتی کردین و ظاهرا بدون اینکه هیچ کدومتون بخواین خودتون رو در مقابل دیگری کوچیک کنید... این خیلی با ارزشه... و بعد هم که من باز می خوام بنویسم...

سارا از ساری

سلام بر ابجی خودم.خوبی خانمی.بهتر شدی عزیزم.خدارو شکر که دوباره عشقولولی شدین و این روشی که پیش گرفتی خیلی خوبه منم وقتی همسری با خونشون صحبت میکنه چیزی نمیگم واسه همین خودش همیشه واسم تعریف میکنه.راستی میخوام واسه خواهر شوهریم یه تولد بگیرم که البته هیچکی خبر نداره.میخوام کیکشو خودم درست کنم.یه نظرت واسه پایه کیک از اسفنجی درست کنم یا کره ای اخه سرچ میکنم یکی میگه اسفنجی زمان تزیین وامیره.یکی میگه کره ای سنگین میشه.نظرت چیه اگر سایتی هم هست که بتونه کمکم کنه ممنون میشم بهم بگی.فدات

مریمی

الهی ... عزیزدلم . خوشحالم که صلح و صفا برقرار شده . امیدوارم دیگه هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت ....... مشکلی به وجود نیاد . اصلا یه چیزی بهت بگم . منم از روز اول خودمو از بحث های تلفنی علی با خانواده ش کنار کشیدم . هر وقت چیزی بود خودش می گفت یا اصلا اگر در مورد من بود یهو می گذاشت رو اسپیکر . کاری که دوست نداشتم اما اون می گفت بذار فقط اونا غیبت کنن . تو بدونی بهتره . اینجوری بعضی وقت ها حرمت ها هم شکسته نمی شه . برات آرزی موفقیت و خوشحالی می کنم . شاد باشی عزیزکم

ققنوس

سلام خیلی خوشحالم که آشتی کردید از همه بیشتر بابت این خوشحالم که روش منتطقی رو برای جل این مساله پیدا کردی عزیرم[ماچ]

نگار(نوشین)

سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام عروس خیلی خوش حالم ک آشتی کردین! روزات همیشه شاد . . . راستی آدرس وبلاگم عوض شد!

کوثر

همه میدونن که عروسمون چه خانومی هستش و چقدر فهمیده و کدبانوه . آفرین که تجدیدنظر کردی . منم باید یاد بگیرم ازت. به نظر من مادرشوهری باید حتی یه کار کوچولو بچه هاش رو پر رنگ تر از اون چیزی که هست نشون بده

مریم.م

سلام سلام خوبی بهترین کاری که میتونستی بکنی همینه این بهترین روش هست کلا نباید آدم حساسیت نشون بده تو این موارد بی خیال

مریم.م

من یه زن عمو دارم خیلی رفتارش جالبه به نظرم و دوست دارم باورت میشه فقط تو زندگی به فکر اینه که بهش خوش بگذره و لذت ببره از زندگیش همین هیچ چی واسش اهمیت نداره اصلا واسش مهم نیست مادرشوهرش چی میگه یا بقیه خیلی شاد و خوشحال زندگی میکنه و همیشه میگه من جوری زندگی میکنم که به خودم خوش بگذره و شاد باشم و دیگه این که دیگران چه میکنن و چی میگن واسم اهمیت نداره و مهم نیست و مشکل خودشونه

نسرین

سلام گلم..مثل همیشه بهترین روش رو انتخاب کردی...خسته نباشی..راستی میخوام واسه دانشگاه پیام نور ثبت نام کنم[بغل][ماچ]