ماجراهای من و دومادم 123

سلام به همه دوستان گلم

خیلی پیشنهادات خوبی دادین

یکسری میگفتین که پذیرایی همینجوریش خوبه و نمیخواد چیزی اضافه کنی! بعضی دیگه هم کلی نظر در مورد اضافه کرد تابلو، میز گرد با ساتن و رومیزی یا حتی آبنما دادن.... من خودم هم با اضافه کردن تابلو موافقم اما تابلویی که من میخوام فعلا پولش رو نداریم.... آخه من خیلی دلم میخواد یه تابلو فرش"وان یکاد" به دیوار سالن بزنم اما اونی که من میخواد 700-600 هزار تومان به بالا هست که باید برای داشتنش صبر کنم و اینکه من و دومادم از اینکه زیاد به درو دیوار  وسیله بزنیم خوشمون نمیاد به اصطلاح آلودگی بصری ایجاد کنیم... اما خودم به فکر میز گرد با ساتن یه رومیزی شیک بودم اما کجای پذیرایی بذارم و چه رنگی؟؟؟؟

اما در کل از نظراتتون خیلی ممنونم

توصیه ای به همه کسانی که وبلاگ دارن اینه که، با گذاشتن یه پست رمزداران با همه خوانندگان خاموش خود آشنا میشن...

نمیدونید چقدر کامنت داشتم برای درخواست رمز... اسمها و آدرس وبلاگ هایی برام میذاشتن که تا حالا هیچ ردپایی ازشون نبود...

به هرحال خوشحالم که این پست رمزدار باعث شد که باهاشون آشنا بشم...امیدوارم این سرآغاز آشنایی باشه و طوری نشه که برن و خبری ازشون نباشه تا پست رمزدار بعدی....

یه اخطار و اینکه من ایندفعه رمز به هرکسی که خواست دادم اما...

اما از این به بعد هر پست رمزداری که گذاشتم تنها به همراهان همیشگیم میدم...

حالا پیش خودتون فکر میکنید که چقدر دارم شلوغش میکنم و حالا خوبه یه وبلاگ ناقابل و ساده دارم... و چقدر بی جنبه هستم...ابرو

چهارشنبه 13اردیبهشت

از صبح مشغول کوزتینگ بودم... از جارو زدن و بخار زدن... تا گردگیری و شستن بالکن...

شب هم با اومدن دومادم، از خونه عکس گرفتیم...  حالا فهمید چقدر خونه مرتب بود...از خود راضی

برادری کوچکه بعدازظهر میره شرکت دومادم کار داشته... بعد چون مشکل کامپیوتری داشته قرار میشه که جمعه بیاد خونمون... دومادم بهم میگه که تا اینجا که میان نمیشه ناهار نمونن... پس قرار شد ناهار مهمون داشته باشیم...

پنجشنبه 14 اردیبهشت

از صبح خونه بودم ... داشتم عکس ها رو مرتب میکردم تا تو وبلاگم بذارم... دومادم ساعت4.30 اومد خونه... براش شربت آبلیمو و خاکشیر درست کرده بودم... موقع خوردن عصرونه دومادم گفت: "یه چیزی میخوام بگم و میدونم که عصبانی میشی اما بذار حرفم تموم شه بعدش نظرت رو بگو!!!!" حالا هم قبل از حرف زدنش عصبانی شده بودم هم اینکه خندم گرفته بود... تا  چندکلمه اول رو گفت... سریع گفتم:"فردا میخوای بری سرکار؟؟؟" اونم گفت آره و چون کمبود نیروی کار دارم باید خودم برم شرکت... گفتم باشه برو اما منم صبح باهات میام و میرم خونه مامان و
شب هم اونجا بمونیم شنبه برم دانشگاه... بعدش گفتم مگه قرار نیست که فردا برادرشوهری کوچکه ناهار بیان خونمون؟ دومادم گفت که اومدنشون کنسل شده... یه ساعتی خوابیدیم... بعدش باهم رفتیم اطراف برگردیم.. یه روستا (البته اسمش روستا بود اما هم داخل شهر بود و هم خیلی بزرگ بود) نزدیک خونمون بود.. رفتیم اونجا یه سر بزنیم... چقدر زیبا بود...پراز باغ بود... یه دفعه بارون گرفت اونم چه بارونی... همه تو خیابون شوکه شدن...بعد از گشتن تو ده، شام بیرون پیتزا خوردیم و بعد از شام هم رفتیم تو پارک قدم بزنیم... چه هوای معرکه ای بود... دومادم به برادرشوهری بزرگه حرف میزنه تا حالش رو بپرسه... بنده خدا برادرشوهری بزرگه همون که اول اینجایی که ما خونه خریدیم خونه گرفت، حالا مجبوره به خاطر یکی از چک های خونه که نمیتونه پاسش کنه.. خونه رو بفروشه.. خیلی ناراحت شدیم... اما کاری از دستمون برنمیاد... ساعت 10 برگشتیم خونه... دومادم مشغول فیلم دیدن شد و منم مشغول وبگردی و رمز دادن به دوستان گلم...

جمعه 15 اردیبهشت

صبح ساعت 9 از خونه میزنیم بیرون.. زمین ها خیس خیس بود و معلومه تا صبح بارون میومده... هوا عالی بود... دومادم منو میرسونه دم خونه مامان و خودش میره سرکار... سوار آسانسور که میشم اعلامیه کلاس آتشنشانی که همون روز برگزار میشه رو میبینم میفهمم که بابا رفته و احتمال دادم که مامان هم خوابه... خیلی آروم در رو باز کردم و بی سروصدا وسایلم رو تو اتاق گذاشتم و حدود سه ربع آروم داشتم با کامپیوتر کار میکردم... تا اینکه شک کردم که مامان هیچوقت اینقدر نمیخوابه...آروم در اتاقشون رو باز کردم و دیدم مامان هم نیست... کلی به خودم خندیدم... ساعت 2 بعدازظهر مامان و بابا برگشتن... تا ناهار بخوریم ساعت 3 شد و دومادم هم اومد... بعداز ناهار یه کم خوابیدیم.. قرار بود بعدازظهر بریم باغ خاله ام فرحزاد... اما اونها باغ نبودن و رفتنمون کنسل شد... مادرشوهری یه زنگ میزنه به دومادم که اگه خونه هستیم با خواهرشوهری بیان اونجا که دومادم میگه که خونه مادر عروس هستیم.. صدای مادرشوهری هیچ حس و حال نداشت.. به دومادم پیشنهاد میکنم که بریم یه سر به مامانش بزنیم... ساعت 7.30 رسیدیم اونجا... حاج آقا هم مسئول صندوق انتخابات بود و شب نمیومد خونه... دومادم پیشنهاد میکنه یه سر بریم بیرون و شام با مامانش باشیم... از اون سمت احمد (شوهرخواهرشوهری) اصرار میکنه به مادرشوهری که شب خونشون بمونه...و هرچی مادرشوهری میگفت که نمیان قبول نکردن و اومدن... تا رسیدن اونها فهمیدم که مادرشوهری از دست دخترش و دومادش ناراحته حالا چرا؟ به این دلایل:

  1. دختر خواهرشوهری پاهاش (ناحیه ای که پوشک میکنن) حسابی قرمز میشه به طوریکه مادرشوهری میگه که انگار لایه پوستی پاش رفته باشه.. اما خواهرشوهری بی محلی میکنه تا اینکه مادرشوهری میبینه و دعواش میکنه تا میبرنش دکتر و دکتر میگه که پاش قارچ شده... دکتر میگه که وقتی پاهاش خیس بود پوشک کردن و اینکه امکان داره به مارک پوشک حساسیت نشون میده... من گفتم شاید خواهرشوهری دیربه دیر پوشک زهرا رو عوض کرده... مادرشوهری میگه تقصیر این مادر وپدر هست که هرچیز ارزونی رو میگیرن... انگار مارک پوشکی که میگیرن جدید و قیمتش به نسبت بقیه مارک ها ارزون تر هست
  2. نزدیک اثاث کشی خواهرشوهری هست و باید تا 23 اردیبهشت خونه رو خالی کنه اما احمد شبها خیلی دیر مباد... روز جمعه که خونه بمونه و کمک خواهرشوهری تو جمع کردن اثاث ها بکنه... میره دنبال کارهای باباش...

وقتی خواهرشوهری هم میاد به اونها هم میگیم که میخوایم شام بیرون بریم و اونها هم قبول میکنن.... یه فست فود نزدیک خونه مادرشوهری میریم  که غذاش خوبه... همه سفارش میدیم و دومادم که میره فاکتور بگیره... فاکتور رو تو دستش نگه میداره... احمد اصلا به روی خودش نمیاره... تازه بعد از اینکه داریم از رستوران میایم بیرون احمد میگه که سهم سفارش ما چقدر میشه و دومادم هم بهش نمیگه...!!!!!

من خیلی حرص خوردم و به دومادم اعتراض کردم... دومادم گفت اگه میخواست همون اول قبل از آماده شدن غذا باید دنگش رو حساب میکرد... ساعت 11.30 برگشتیم خونه مامان و شب اونجا خوابیدیم..

شنبه 16 اردیبهشت

 صبح بعد از رفتن دومادم، براش خونه مامان ناهار درست میکنم و ساعت 12 با آژانس میرم شرکت تا ناهارش رو بهش میدم و  ازش ماشین میگیرم و با مامان میریم خرید... بعدازظهر ساعت 5 دومادم برمیگرده خونه مامان و بعداز کمی استراحت میریم سمت خونمون... تو همون شهرک خونمون یه ورزشگاه خیلی بزرگ هست.. با دومادم رفتیم ببینیم چه کلاس هایی داره که هم دومادم بره و هم من.... یه استخر خیلی بزرگ هم داشت... دومادم بعد از دیدن کلاس ها و گرفتن فرم ثبت نام.. برمیگردیم خونه و بهش اصرار میکنم که بره استخر هم برا روحیه اش خوبه و هم اینکه محیطش رو ببینه که اگه تمییزه منم برم... ساعت 9 میره ساعت 10.30 برمیگرده.. خیلی راضی بود و میگفت که خیلی تمییزه و اصلا باورم نمیشد که تو این شهرک (حومه شهر تهران) محیط ورزشی به این تمییزی باشه... چون متعلق به شهرداری هست قیمتش هم خیلی مناسبه... یک ساعت و نیم به همراه سونا و جکوزی 5000 تومان... کلاس های ورزشی هم همه رشته ها 8000 هزار تومان....

یکشنبه 17 اردیبهشت

از صبح خونه بودم و بعد از رفتن دومادم جواب کامنت های محبت آمیزتون رو میدادم... بعدش یه عالمه لباس اتو زدم... دومادم دوباره صورتش درد میکنه... احتمال دادیم که دوباره دندونش باشه... دکترش از امریکا برمیگرده و میره پیشش و یکی از دندونهاش رو درست میکنه و میگه اگه تا دو روز دیگه دردت کمتر بشه معلومه مال دندونت هست و گرنه باید یه فکر دیگه بکنی....

وقتی برمیگرده براش کاچی درست میکنم.... برای شام هم ماکارونی ...

دردش هنوز کم نشده که هیچ.. بیشتر هم شدهناراحت

دوشنبه 18 اردیبهشت

صبح ساعت 7 از خواب بیدار میشیم ... اما به قدری صورتش درد داشت که بی خیال رفتن سرکار میشه... دوباره میخوابه و ساعت 9 زنگ میزنه که بگه امروز نمیاد... بهش میگن که یه قرارداد مهم هست که باید امضا کنه... بالاجبار میره... چون منم نگرانش بودم باهاش میام و میرم خونه مامان... دومادم هم کارهاش رو انجام میده و ساعت 3 برمیگرده خونه مامان.... وسایلمون رو آورده بودیم و شب خونه مامان موندیم...

سه شنبه 19 اردیبهشت

 صبح دومادم رفت شرکت و منم ساعت 11 میرم دانشگاه دنبال کارهای پایان نامه....چشم

/ 66 نظر / 278 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منا

سلام عروس جون خیلی وقت بود به نت دسترسی نداشتم امروز بعد از مدتها نت خونه رو وصل کردیم و اومدم سراغ وبلاگت ...خوشحالم که همه چی مرتبه ایشاله همیشه شاد باشی و ایشاله که درد صورت همسرت هم مشکل خاصی نباشه ....بازم اومدم اینجا و با دیدن دستپختت یه افرین بزرگ بهت گفتم ...منو ببخش اگه این مدت نتونستم بهت سر بزنم .. راستی برای منم رمزتو بفرست اگه قابل میدونی [قلب]

maryam

عروس جان حالتون خوبه؟ همه چیز رو براهه؟ امیدوارم که خوب و خوش باشید.یکم نگرانتون شدم [لبخند]

مهر و اسفند

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟ خانه اش ویران باد ............... سلام من و همسرم به کمک هم میخوایم یک اساسنامه (بایدها و نبایدها) برا زندگیه مشترکمون درست کنیم،تمام حرفا،قولا و کارهایی که باید انجام بدیم برا هم،یا نباید هرگز انجام بدیم رو تو یک کاغذ یادداشت کنیم و بعد از اینکه آماده شد از روش چندین تا بنویسیم یکیش رو بزاریم لای قرآن،تا از خدا توان عمل کردن بهش رو بگیریم یکیش رو بزنیم تو اتاق خواب و آشپزخونمون تا همیشه جلو چشممون باشه و ملکه ی ذهنمون بشه یکیشم بندازیم تو ضریح امام رضا(ع) و ازش بخوایم برا پایبندی بهش کمکمون کنه حالا از همه ی شما عزیزان میخوام تا هرچی به ذهنتون میرسه و تجربش کردید ، بگید تا ما به اساسنامه ی زندگیمون اضافه کنیم

میس بانو

سلام عروس خانومی [قلب] گناهه من چیه که تازه با وبلاگت آشنا شدم تازه رمزم ندارم که عکسای خونتونو که این همه تعریفشو کردن ببینم[نگران]میتونم خواهش کنم به منم رمز بدین؟

جیگولی

کجایی عروس جون؟نگرانت شدم نیستی؟!

شادی

سلامـــ[ماچ]اولین باره میام وبت.از وبت خیلی خوشم اومد و نوشته هات[چشمک]

سارا از ساری

سلام عزیزم خوبی؟کجایی تو دختر یکهویی غیبت میزنه.امروز تولدمه[هورا][هورا] دوست داشتم پیش مامانم بودم[ناراحت]

شام

چند روزه کجایی ؟[عصبانی] وای به حالت اگه دلیل قانع کننده نداشته باشی[خنثی]

ye doost

salam azizam chera enghadr dir comentaro javab midi gol khanom man toye comente ghablim emailamo neveshtam vasat didish khanomi?rasti roozet ham mobarak azizam az in bi havasiha vase aghayon ziad pish miad be del nagir golam