ماجراهای من و دومادم 135

سلام به همه دوستان گلم

واقعا شرمندتونم که دیر آپ میکنم...

راستی چون اینترنت خونمون مشکل داره کم کم نظرات محبت آمیزتون رو جواب میدم همه چی بستگی به سرعت اینترنتمون داره

بهتره بریم سر اتفاقات این چند روز

دوشنبه 3 مهر

نسخه نهایی که قرار بود به داور بدم رو دومادم یه نگاه انداخت و کلی ازش ایراد نوشتاری و تایپی گرفت... شانس آوردم که خونه مامان بودیم.. من از لپ تاپ بابا پاورپوینتم رو کامل میکردم و دومادم هم خط به خط ایرادات رو تصحیح میکرد و واقعا خدا دوستم داشت که استاد داور ازم همون روز پایان نامه رو نگرفت چون خیلی ضایع بود و کلی دوباره صفحاتش بهم ریخته بود.... تا ساعت 12 داشتیم کار میکردیم... شب خونه مامان موندیم...

سه شنبه 4 مهر

ساعت 1 ظهر رفتم دانشکده از پایان نامه ام سه نسخه تهیه کردم و کلی منتظر شدم تا استاد داورم رو دیدم و یه نسخه بهش دادم...سررراه رفتم محل کار استاد راهنما و یه نسخه هم به اون دادم و تنها نسخه استاد مشاور موند که قرار شد همون فردا بهش بدم...سررراه رفتم مغازه های شیرین عسل و کلی کیک و آبمیوه گرفتم...

برگشتم خونه مامان و فوق العاده سرم درد میکرد.. آبمیوه ها رو تو یخچال مامان جا کردم و کیک ها رو هم تو کابینت گذاشتم...یه ژلوفن خوردم و یه ساعتی خوابیدم.. کلی کار داشتم و کلی خرید هم هنوز مونده بود... از شانس منم دومادم سرش خیلی شلوغ بود و ساعت 7 تازه اومد خونه مامان... شاممون رو خوردیم و برگشتیم خونمون...

سرراه میوه و شیرینی و ظرف یکبار مصرف خریدیم...

اول از همه یه دوش گرفتم و بعدشم با اینکه هیچ حس و حالی نداشتم میوه ها رو جا به جا کردم و وسایلی که قراره فردا ببریم رو آماده گذاشتم رو اپن... تا ساعت 2 داشتم نوشته هام رو مرور کردم...

چهارشنبه 5 مهر

صبح ساعت 7.30 از خونه زدیم بیرون... اما ترافیک وجشتناک بود و مسیری که نهایتا یه ساعت راه بود رو سه ساعت ترافیک موندیم.. منم از فرصت استفاده کردم و نوشته هام رو برای دومادم بازگو میکردم.. تو این 3ساعت مغزش رو تیلیت کردم اما واقعا تاثیر داشت و بازم دیدم خدا خیلی دوستم داره... چون با بازگو کردن برا دومادم باعث میشد که ایراداتم رو پیدا کنم و یا دومادم یه سری از جملاتم رو تصحیح کرد...ساعت 10.30 رسیدم خونه مامان... وسایل رو با کمک مامان تو ظرف چیدم...ساعت 11.30 من خونه زدم بیرون و رفتم دانشگاه و قرار شد وسایل پذیرایی رو مامان بیاره...

دفاعیه ام ساعت 2 بود... تا ساعت 1 همه چی خوب بود و استرسی هم نداشتم... اما با اومدن دومادم و بابا و مامان و خواهرهام استرس بهم آورد شد.. یه جوری که با دیدنشون زدم زیر گریه واقعا دلیلش رو نمیدونستم... دومادم خیلی دلداریم داد و به خودم مسلط شدم..

میز اساتید رو با وسایل پذیرایی چیندیم و با تاخیر ساعت 2.30 دفاعیه ام شروع شد... مامان که از استرس من اضطراب داشت تمام مدت داشت برام آیه الکرسی میخوند...

در حین صحبت هام با نگاه کردن به استاد مشاورم که به علامت تائید حرفهام سرش رو تکون میداد کلی اعتمادبه نفس پیدا کردم...زمانی که قرار بود از اتاق بریم بیرون تا در مورد نمره دفاعیه ام اساتید همفکری کنن.. همه خانواده ام و دوستام ازم تعریف کردن و گفتن که تونستم خوب موضوع رو بیان کنم... فکر کنم نیم ساعتی طول کشید.. وقتی وارد کلاس شدیم و همه قیام کردیم با گفتن اینکه نمره عالی رو گرفتم واقعا شوکه شدم خیلی خودم رو کنترل کردم که گریه ام نگیره...

بعد از دفاع با خانواده ام رفتیم زیر آلاچیق های حیاط دانشکده نشستیم و از خودمون پذیرایی کردیممژه

وقتی در جایگاه دفاع از پایان نامه ام ایستاده بودم همه رو مدیون دومادم بودم.. چون خیلی وقتها میخواستم بی خیالش بشم و ولش کنم اما اون بود که نذاشت و همه جوره کنارم بود... جا داره همین جا ازش تشکر کنم 

ساعت 5 بود که برگشتیم خونه مامان... من و دومادم که خیلی خسته بودیم.. من که سرم به بالشت نرسیده خوابم برد تا ساعت 8.30... علیرغم اصرارهای مامان و بابا برگشتیم خونمون... برای روز جمعه هم همه خاناوده ام رو ناهار دعوت کردم به مناسبت اتمام درسم...

پنجشنبه 6 مهر

چندماهی بود که دومادم به فکر ادامه تحصیل بود و بعد از تموم شدن درس من... منم خیلی بهش اصرار میکردم.. تا اینکه چندماه پیش کلاس های آمادگی ارشد ثبت نام میکنه و اولین جلسه کلاسش هم 6مهر بود.. کلاس هاش 5شنبه ها و جمعه ها هست... اما امکان داشت که کلاس جمعه اش تشکیل نشه...تا جواب کنکور هم نیاد دوست نداریم خانواده هامون چیزی بدونن... 

از صبح مشغول نظافت خونه بودم و هرجا که پا میذاشتم یه تکه کاغذ از پایان نامه ام افتاده بود... غروب هم رفتم میوه های مهمونی رو خریدم...

چون احتمال داشت جمعه دومادم صبح کلاسش تشکیل بشه.. همه کارها رو کردم که فردا تنها ناهار رو آماده کنم... دومادم ساعت 10 رسید خونه و خیلی خسته بود برا شام جوجه چینی درست کردم که دومادم دستورش رو از آشپز محل کارشون گرفته و خیلی عالی و راحت بود و در اولین فرصت دستورش رو میذارم...

از شانس خیلی خوب من کلاس های جمعه دومادم هم از هفته دیگه شروع میشه...

جمعه 6 مهر

ساعت 8 بیدار شدم... برای ناهار سوپ جو با شیر، زرشک پلو با مرغ و خورشت بادمجان درست کردم... برای پذیرایی از مهمون ها هم چون هوا گرم بود شربت آبلیمو با خاکشیر آماده کردم...

مهمونها تقریبا تا ساعت 12.30 اومدن... خیلی خوش گذشت و شام هم پیشمون بودن تا ساعت 10.30...

بعد از رفتنشون من که دیگه نمیتونستم رو پاهام بایستم... سریع میوه ها رو جابه جا کردیم و خوابیدیم..

شنبه 7 مهر

تمام روز به جمع  جور کردن و جارو زدن خونه گذشت...

یکشنبه 8 مهر

صبح با دومادم اومدم تهران...قرار بود با مامان یه سر بریم فرحزاد باغ خاله ام و بعدشم خرید اما رفتن اونجا همان و موندن تا ساعت 4 هم همان... خاله به اصرار ناهار نگهمون داشت.. برامون هم ترشی آماده کرده بود که ببریم... سرراه برگشت رفتیم دنبال دومادم و مامان و گذاشتیم خونه و رفتیم خونه مادرشوهری.. البته قبلش یه سر هم به خواهرشوهری زدیم...ماشالله دخترش چقدر ناز و شیرین شده.. یه ساعتی اونجا بودیم.. قرار بود به مناسبت دفاعیه من با مادرشوهری و حاج آقا شام بریم بیرون.. شام رو به پیشنهاد خودشون فست فود خوردیم...تا ساعت 12 اونجا بودیم...

ساعت 12.30 بود که برگشتیم خونه مامان و شب رو اونجا موندیم... صبح مامانم رفت استخر و ساعت 11.30 رفتم دنبالش و باهم رفتیم خرید..

ساعت 4.30 هم با دومادم برگشتیم خونمون...

سه شنبه 11 مهر

از صبح خونه بودم... قرار بود غروب مامان و بابا بیان تا خونه هایی که پیش خرید کرده بودن رو تحویل بگیرن.. برای شام ماهی قزل آلای سوخاری با سبزی پلو درست کردم...

مامان و بابا تا ساعت 10 خونمون بودن..

چهارشنبه 12 مهر

الان هم خونه مامان هستم و دارم از لپ تاپ بابا پست میذارم.. منتظرم مامان از استخر بیاد تا باهم برای عروسی دختر دائیم که همین جمعه هست بریم خرید

--------------------------------------------------------------------------------------------

الان که دیگه دغدغه و نگرانی پایان نامه ام ندارم منتظر کلی پست های آشپزی خوشمزه باشیدچشمک

/ 23 نظر / 65 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرنود

سلام عروس خانوم گل تمام پست های وبلاگتو خوندم و باز هم منتظرم ....(عالی هستن) بابته نمره عالی دفاعیت خیلی تبریک میگم همیشه شاد و سبز باشی [گل] به من هم سر بزن http://roozneveshtmeto.persianblog.ir/

نسرین

خدارو شکر که همه چیز خیلی عالی برگزار شد هم دفاعت هم مهمونیت..واقعا حق داشتی که استرس داشته باشی.. ایشالا از این به بعد تند تند میای دیگه؟؟

خانومی

سلام تبریک به شما وهمسرتون بابت دفاعتون واتمام پایان نامه ،منتظر دستورهای خوب آشپزیتون هستم.[لبخند]

Mojgan

مبارک باشه خانومی پس بالاخره راحت شدی از درس همانطور که گفتی منتظر اپ های خوشمزه و زود به زود هستیم

الهام

آفرین [دست]خیلی خوشحال شدم از این که نمره عالی گرفتی و تموم شدن درستو بهت تبریک میگم [شرمنده] 16 مهر روز تولدتو بهت تبریک می گم [ماچ]امیدوارم تو همه مراحل زندگیت به همراه دومادت موفق و شاد باشی[چشمک] من همیشه تولد دوستامو یادم می مونه توام جزو دوستای خوبم هستی[پلک] امیدوارم تو همه مراحل زندگیت موفق باشی در کنار دومادت

مریمی

مبارک باشه عزیزک دلم ..... خدا رو شکر .... وای که چه خوشحالم کردی .... امیدوارم در تمام مراحل زندگیت موفق باشی جانم ... آخ جون حالا وقتشه که یه عالمه پست های خوشمزه بگذاری

بهاره

تبریک تبریک. کلی مبارکا باشه . انشالله که یه شغل خوب هم برات فراهم بشه و لذت ببری.

شام

توی لینک دوستانت یکی بود به اسم شیما ( زندگی پرتقالی)من همیشه از وب شما میرفتم اونجا اما دیگه نیستش توی لینک ادرسشم ندارم[نگران]...عکس غذا که نمیذاری دیر به ریرم اپ میکنی! ادرس وبم حذف میکنی!!!!واقعا که

گلسنگ

سلام. چند وقت بود سر نزده بودم بهت. به سلامتی دفاع کردی؟ چه استرسی داره این دفاع! مبارک باشه گلم.