ماجراهای من و دومادم 85

سلام به همه دوستان گلم

این چند روز درگیر مهمانی و مهمانی رفتن بودم.

یکشنبه صبح خونه رو مرتب و جمع و جور کردم و بنا به پیشنهاد شما دوستان و مشورت با دومادم برا سحر تصمیم گرفتم که زرشک پلو با مرغ درست کنم.

دومادم خیلی بهم اصرار که احیا با مادرشوهری برم اما من اصلا دلم نبود و دوست داشتم احیا با دومادم باشم. خلاصه بعد ازظهر که دومادم از سرکار اومد و وقتی دیدم اینقدر اصرار میکنه، قبول کردم که با مامانش برم و اونم زنگ زد و باهاش هماهنگ کرد.

بعداز افطار مامانم زنگ زد که خاله ام برا فرداشب افطار دعوتمون کرده و منم بدون اینکه با دومادم هماهنگ کنم، قبول کردم که بریم. وقتی تلفن رو قطع کردم دومادم خیلی از دستم ناراحت شد و یه جورایی باهم سرسنگین شدیم. منم مشغول درست کردن سحری شدم و نمازم رو خوندم که وقتی مادرشوهری زنگ زد بتونم سریع حاضر بشم، ساعت 10.20 دقیقه مادرشوهری زنگ زد که آره دیرم شده و به فلانی "یعنی من" بگو حاضر باشه، منم  چون ناراحت بودم به دومادم گفتم که بهشون بگه که من نمیام .

بعدش یه کم وبگردی کردم و بعد با تلویزیون احیا گرفتم. ساعت 3 بود که دیدم دومادم که خوابیده، هنوز بیدار نشده که بره دنبال مامانش. بیدارش کردم و موقع رفتن بهش گفتم که برا برگشتن عجله نکنه. آخه شب نوزدهم وسط قرآن سرگرفتنم، دومادم و مادرشوهری رسیدن خونه و یه جورایی از حس و حال احیا اومدم بیرون.

وقتی رسیدن خونه، مراسم احیا تموم شده بود و مشغول چیندن میز بودم. مادرشوهری خیلی از غذا خوشش اومد و دومادم هم باهام مهربون شد. مادرشوهری رو به اصرار تو تخت خودمون خوابوندیم و خودمون تو سالن خوابیدیم. اما تمام تنمون درد گرفت. صبح ساعت 12 با دومادم مادرشوهری رو رسوندیم خونه و ساعت 3-2 رسیدیم خونه و خیلی خسته بودیم و خوابیدیم و ساعت 6 از خواب بیدار شدیم و حاضر شدیم و رفتیم فرحزاد باغ خاله ام. وای که چه هوای عالی داشت. جای همتون خالی. به خصوص که در باغ و هوای آزاد افطار کردیم.

ساعت 11.30 اومدیم خونه و دومادم مشغول دیدن برنامه نود شد تا ساعت 2. منم بهش پیشنهاد کردم که سحری رو بخوریم و بعد بخوابیم. ساعت 3 خوابیدیم. البته من تا 3.45 بیدار بودم و خوابم نمیبرد.

امروز (سه شنبه)برا سحر قیمه سیب زمینی گذاشتم و چند دقیقه قبل با دومادم از تلویزیون مشهد دعای جوشن رو خوندیم و اعمال این شب رو انجام دادیم و الانم دومادم داره سخنرانی که در حرم امام رضا هست رو گوش میکنه.

خیلی در این شب از همتون التماس دعا دارم.

/ 19 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جیگولی

وای نه...ندیده بودم با هم اینجوری بشین...انشالله که هیچوقت حتی این دلخوریام پیش نیاد...

مریم.م

سلام

هانی

انشاا.. حاجات همه برآورده بخیر باشه باری توام همینطور همیشه با دومادت خوشبخت و عاقبت بخیر بشید.. توام ما رو دعا کن عزیزم. [پلک][پلک][پلک][پلک][پلک][پلک][پلک]

هانی

راستی یادت رفته لینکم کنیاااااااااا [خجالت][خجالت][خجالت][خجالت][خجالت][خجالت][خجالت][خجالت][خجالت][خجالت][خجالت][خجالت][خجالت]

شکلات

باریکلا به تو خانوم خونه.... من بهت افتخار میکنم

مریم

عروس عزیز، گاهی به داشتن یک وبلاگ فکر می کنم. اما نگرانم که وقت زیادی ازم بگیره. ضمنا دیدم که در بعضی وبلاگها، خواننده ها حرف های بد یا بی ادبانه می نویسند و چنین چیزی رو دوست ندارم.

منا

ایشاله که عبادت هات همه قبول باشه تو این شبا دوستم[گل]

سارا س

سلام به ابجی تنبل اپ نکن خودم.عزیزم گفتم یه حالی ازت بپرسم.بوس

سمي

سلام خسته نباشی ..منم با مراسم مشهد احیا گرفتم کلی دلم میخواست اونجا باشم ..برات دعا کردما گفتم عروس دوماد منطقه 5 اینا

مریم.م

سلام کجایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی