ماجراهای من و دومادم 87 (ادامه پست قبلی)

سلامی دوباره

نمیدونم چرا اینقدر این چند روز سرم شلوغ شده

 (پنجشنبه) ساعت 1 نصف شب از خونه مامان اومدیم بیرون، تا بخوابیم ساعت 2 شد. برخلاف همیشه جمعه ساعت 9 از خواب بیدار شدم و دیدم دومادم میز صبحانه رو چیده و خداروشکر حالش بهتره. ساعت10 میخواستم برم خرید و هرچی دومادم اصرار داشت که باهم بیاد اما متقاعدش کردم که اگه وسط راه حالش بد شد اونوقت کاری نمیشه کرد. براهمین تو خونه موند و خودم رفتم خرید. اول رفتم شهروند و برا دومادم دوغ و ماست و چون آب بدنش کم شده ماءالشعیر گرفتم و بعدش رفتم میوه فروشی و براش سیب و موز گرفتم. ساعت 11.45 رسیدم  خونه. اول از همه یه لیوان بزرگ بهش ماءالشعیر دادم و بعد مشغول آماده کردن ناهار شدم. برا ناهار براش شویدپلو پختم. بعدش کرفس هایی که خریده بودم و شستم و خرد کردم.ساعت 2 ناهار خوردیم. البته برا حال دومادم  همراه ناهارش ماست و نعناع و دوغ دادم .

ساعت 3 خوابیدیم و ساعت 5 بیدارشدم اما دومادم تا 6 خوابید. بعدش خونه رو مرتب کردم و ساعت 8 رفتیم بیرون. دلم میخواست که بریم پارک ملت. چون ولیعصر شلوغ بود و نمیشد ماشین رو پارک کرد، قصد کردیم که ماشین رو تو پارکینگ پردیس سینمایی پارک کنیم. کلی تو صف پارکینگ معطل شدیم اما نزدیک درب پارکینگ که شدیم نگهبانش گفت که تنها با بلیط سینما میشه وارد پارکینگ شد و کلی خورد تو ذوقمون. بیخیال پارک شدیم و بعد از یه ماه رفتیم یه پیتزا خوردیم و خیلی مزه داد (البته معده دومادم خوب شده بود). ساعت 9.45 رسیدیم خونه و دومادم همینجور که داشت فوتبال نگاه میکرد لیمو ترش هایی که همونروز خریده بودم و دادم آب بگیره. ساعت 12 خوابیدیم.

شنبه، بعد از رفتن دومادم مشغول نوشتن پست قبل شدم و یهو ساعت رو نگاه کردم و دیدم خیلی دیر شده. آژانس گرفتم و رفتم پیش دومادم و بعد ماشین رو گرفتم و رفتم خونه مامان. با مامان رفتم خرید تا خریدهاشو بکنه و ساعت 2 رسیدیم خونه و ناهار خوردیم و میخواستم بخوابم اما قبلش به دومادم اس.م.اس زدم که کی برم دنبالش و اونم گفت 4، با اینکه خیلی خوابم میومد اما با مامان حرفیدم و ساعت 4.15 رفتم پیش دومادم و اومدیم خونه. شب ،تولد شوهر خواهرم بود و خواهرم خیلی اصرار داشت که شب بریم اونجا. اما چون دست خالی نمیخواستیم بریم و فرصت اینکه بتونم هدیه مناسبی براش بگیرم.برا همین گفتم که کیک تولد رو ما میگیریم و خواهر به ناچار قبول کرد. ساعت 5.20 خوابیدیم وقتی چشم باز کردیم که ساعت 8 شده بود. هردو سریع از جامون پریدیم و حاضر شدیم و سرراه کیک خریدیمو رفتیم خونشون. خواهرم خیلی زحمت کشیده بود و تا ساعت 12 اونجا بودیم و سرراه رفتیم بنزین زدیم و ساعت 1.30 خوابیدیم.

 امروز (یکشنبه)، بعد از رفتن دومادم مشغول تائید کردن نظرات شما دوستان گلم و سر زدن به تک تکتون شدم. بعد خونه رو جارو زدم آخه بعد از باز شدن پای مورچه ها به خونمون هرچند الان دیگه نیستن اما یه روز در میون خونه رو جارو میزنم تا دوباره سر و کلشون پیدا نشه. الانم ناهار فردای دومادم رو دارم آماده میکنم و ساعت 11 میخوام حاضر بشم برم خونه مامانم تا باهم بریم بازار. بعدازظهر هم به احتمال زیاد میرم خونه مادرشوهری.

تا بعدبامن حرف نزن

/ 26 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا س

سلام ابجی همسری چطوره؟بهتر شده؟ای بابا ابجی منم مهمونام خیلی زیاد میشدن 11 نفر بودن که خوانواده شوهری هستن البته با خودم و همسری و مهمونای اصلی که قرار بود بیان شب عید فطر 5 نفر بودن میشد 16 نفر اما 5 نفر دیگه هم خودشون خودشونو دعوت کردن واسه همین مهمونی افتاد پنج شنبه.البته من مهمونی دادنو دوست دارم خوش گذشت مخصوصا اونجاییش که هی الکی از دست پخت ادم تعریف میکنن و ادم هیییییییییییی باد میکنه.راستی تو که از من هنرمند تری چرا شکسته بندی میکنی اخه[نیشخند]فدات بشم مواظب خودت باش[قلب][ماچ]

مریم

سلام عروس عزیز. خوشخال شدم باز هم یادداشت های تو عروس خستگی ناپذیر و کدبانو رو خوندم.

ماه

خدایی من کیف میکنم اینقدر قشنگ و موبه مو خاطرات چند روز رو که ازش گذشته تعریف میکنی راستی من بگم از اون موقع هی فراموش میشه بیام براتون بگم من کراکت سیب زمینی رو درست کردم اما بدون پودر سوخاری! که همینم فکر کنم باعث مشکلم شد! سفتی خمیرش نمیدونستم باید چقدر باشه واسه همین احساس کردم باید سفت تر میشده اما هرچی آرد زدم نشد با اینکه فقط یه تخم مرغ بیشتر نزدم در کل خمیرش خیلی نرم بود و منم نمیدونستم باید چکار میکردم. خلاصه با ترفند و به زور کراکت هارو سرخ کردم که خدایی تو طعمش شک ندارم که خوشمزه شده بود.

ماه

راستی کاستر هم خریدمو درست کردم و در حد تیم ملی خوشم اومد و خوششان اومد اما کم درست کردم چون ترسیدم خوششون نیاد که در واقع برعکس شد. دلم میخواد عکسشو واستون بفرستم آخه حس خوبی داشت برام که نمیدونم روزآخری بود یا یک مونده به روز آخره ماه رمضون اینو درست کردم . خداروشکر کردم که بلاخره تو ماه رمضون درستش کردم. چون هی چند روز میخواستم برم کاستر بخرم نمیشد و خیلی هم دوست داشتم تو ماه رمضون درستش کنم

سارا س

سلومممممممممم[نیشخند]بازم منم [نیشخند]خوبی عزیزم.راستی بهت نگفته بودم دارم شروع میکنم غذاهای جدیدو روی اقای همسر امتحان کردن[زبان]خدا بهش رحم کنه.اخه همسری خیلی بد غذاست.بعدا نتیجشو واست میگم.فدات[گل]

کوثر

سلام عروس گلم . خوبی ؟ خسته نباشی . دلم برات تنگ شده

ترانه

خانومی یادم میاد مامانم برای از بین بردن مورچه ها از پوست خیار استفاده میکرد

سلام تو یکی از نظرات صحبت از رانندگی شد اول از همه تبریک میگم که رانندگی میکنید....راستش منم مثه دوستمون از رانندگی وحشت دارم ولی اوضاع من خب بدتره چون من پسرم و توقع از من زیادتره. از شما چه پنهون کلاس رانندگی هم رفتم هفت _هشت جلسه ای ولی ترسم نریخت.وقتی فرمونا میگیرم اصلا تو حال خودم نیستم نمیدونم چرا اینجور میشه...حالا موندم در آینده جواب زن و بچما چی بدم [ناراحت]

سارا س

[گریه][ماچ]سلام اجی جونم خبری ازت نیست.عزیزم شاید چند وقتی نتونم بیام بهت سر بزنم اخه سردردای وحشتناکی گرفتم که دکتر میگه از نشستن پای کامپیوتره و اقای همسر هم دستور دادن فعلا بی خیال کامی بشم.دلم واست میتنگوله.مواظب خودت باش[گریه][ماچ]