ماجراهای من و دومادم 142

سلام  به همه دوستان گلم

الان یه ماه از زمان کنونی عقب تر هستم و کلی بهمن ماه برنامه و خبر هست که باید بنویسم

از چندماه قبل با دوماد تصمیم گرفتیم که به یاد چهارسال پیش و ماه عسلمون دوباره بریم کیش... تا اینکه اواخر دی ماه بود که یه شب  دوماد بهم گفت که اگه ازت بپرسم که بین رفتن به کیش و حج کدوم رو انتخاب میکنی تو چی میگی؟ منم سریع گفتم که خوب کیش رو هروقت که بخوایم میشه رفت اما حج رفتن معلوم نیست دیگه کی قسمتمون بشه! حالا چطور؟! دوماد گفت که چون فیش های حجمون جزء اولویت هایی هست که اعلام کردن میتونیم  بریم  و پولی رو که میخوایم برای رفتن به کیش هزینه کنیم میذاریم برای سفر حج...

دوماد به مامانش زنگ زد که اگه میشه به دوستش که تو سازمان حج آشنا داره تماس بگیره و ببینه که میتونی یه جورایی برامون تا قبل از عید جای خالی پیدا کنه یا نه؟ مادرشوهری هم بعد از تماس دوستش میگه که با پاسپورتاشون برن آژانس مسافرتی که میگه

دوماد پاسپورتش رو میبینه که تا آخر بهمن ماه بیشتر اعتبار نداره...

یکشنبه 1 بهمن

صبح با دوماد میام تهران تا برای انجام کارهای تمدید پاسپورت اگه کاری از دستم برمیاد براش انجام بدم.. راس ساعت 7.30 دفتر پلیس 10+ بودیم و یه سری فیش باید به بانک پرداخت میکردیم و عکس 4در6 میگرفتیم که عکاسی که دوماد اونجا عکس داشت تا براش چاپ مجدد بکنن ساعت 9 باز میشد و کلی از وقتمون گرفته میشد... تو محوطه بیرون پلیس 10+ یه کیوسک چاپ عکس فوری بود از دوماد خواستم که از همین کیوسک عکس بگیره که سیستم جالبی داشت.. منم برای امتحانی یه سری عکس 4در3 انداختم که هم سریع بود و هم با کیفیت... خلاصه دوماد عکس رو داد برای تکمیل پرونده و منم رسوندمش شرکت و ازش ماشین گرفتم و رفتم خونه مامان...

مامان وقتی منو دید کلی سوپرایز شد.. چون سری قبل که برای خواهرکوچکه لباس گرفته بودیم و اومدیم خونه و دیدیم سایزش کوچکه.. مامان وقتی فهمید که ماشین دارم باهم رفتیم تا لباس رو عوض کنیم... تا ظهر بیرون بودیم و به پیشنهاد مامان دوتایی رفتیم رستوران و بعداز کلی وقت کباب ترکی خوردیم....

سه شنبه 3 بهمن

 دوماد روز قبلس بهم گفت که چهارشنبه میخوان برای یکی از همکارهاشون که منم میشناسمش و خیلی خانوم مهربون و با محبت هست براش تولد بگیرن و اگه منم دوست دارم چهارشنبه برم شرکتشون..

 خوب دست خالی رفتن که درست نبود و منم نه سایز و نه سلیقش رو میدونستم برای هدیه گرفتن و برای همین بعد از رفتن دوماد دست به کار شدم و مشغول درست کردن چیز کیک شدم... شب پنیر روی کیک ریختم و به تجربه کمتر از یه ساعت باید لایه پنیر میگرفت.. اما فکر کنم به خاطر ژلاتینیش سفت نشد.. تا صبح خوابم نبرد و دل تو دلم نبود که نکنه همه زحمت هام هدر بره...

چهارشنبه 4 بهمن

 ساعت 6.30 بود که به محض از خواب بیدار شدن یه راست رفتم سر یخچال و دیدم که نخیر انگار لایه پنیری قرار نیست سفت بشه... سریع لایه پنیری رو از روی کیک برداشتم و با باقیمانده پودر ژلاتینی که داشتم مخلوط کردم و دوماد هم رفت برام پنیر خامه ای و خامه خرید تا مقدار رویه پنیری کم نشه.. دردسرتون ندم به یه بدبختی درستش کردم.. دوماد رو رسوندم شرکت و ماشین رو برداشتم و رفتم خونه مامان...

ساعت 2 با دوماد در دفترش قرار داشتم و ساعت 3 رفتیم دفتر دیگشون که تولد بود.. همکار دوماد خیلی سوپرایز شد و کلی بابت هدیه ام تشکر کرد و همکارهای دوماد هم از طعم و مزه اش تعریف کردند...

اینم عکسش

بعداز تولد با دوماد رفتیم خونه مادرشوهری... حاج آقا هنوز نیومده بود و با مادرشوهری حرف مکه رفتن بود و به مادرشوهری گفتم که چون من چادری نیستم و زورم میاد کلی پول خرید چادر عربی رو بدم.. مادرشوهری گفت که من یه چادر عربی دارم میارم سرت کن و اگه اندازت بود همین رو ببر ... همون موقع که چادر رو سرم کردم خیلی بهم میومد و دوماد داشت ازم عکس میگرفت که برادرشوهری و جاری کوچکه اومدن و جاری کوچکه گفت که چرا چادر سرت و منم گفتم که اگه خدا بخواد میخوایم بریم حج و جاری کوچکه اول باورش نشد و هرچی هم دوماد با چشم و ابرو بهم داشت علامت میداد که بهشون نگم من متوجه نشدم و گفتم که شوخی نمیکنم اگه بتونیم تا قبل از عید میخوایم بریم حج... خلاصه جاری کوچکه همینجوری کپ کرد..

برادرشوهری کوچکه قصد داره که خونه بخره و برای همین اومده بود که فیش حجش رو از مادرشوهری بگیره و برای خونه بفروشه.. حتی قبل از گرونی ماشینشون رو میفروشن تا ماشین بهتر بخرن که به گرونی بازار میخورن و حتی دیگه نتونستن ماشینی که فروختن رو دوباره بخرن...

تو حرفهاشون برادرشوهری و جاری کوچکه میگفتن که آره دیگه حج رفتن برای پولدارهاست اونایی که خونه و ماشین دارن نه برای ماها... وای نمیدونید چه حالی پیدا کردم برای اولین بار به طور واضح احساس کردم که کلی انرژی منفی دورم رو احاطه کرده... خداروشکر زود رفتن...

بعد از رفتنشون کیف پولم رو آوردم و هرچی پول داخلش بود رو به مادرشوهری دادم تا صدقه برامون بده... فوق العاده حالم بد بود... به مادرشوهری گفتم نمیدونم چرا اینا اینجوری میکنن اگه مشکلاتمون رو برا خودمون نگه میداریم و اینور اونور جار نمیزنیم و مثل اینها نیستیم و از کلی خوشیهای زندگیمون چشم پوشی میکنیم حالا یه مسافرت رفتن باید انقدر به چشمشون بیاد... تا شب که بریم خونمون حالم خیلی بد بود...

راستی تا یادم نرفته بگم که مادرشوهری و حاج آقا و خواهرشوهری و احمد و دخترشون هم قصد دارن برای اردیبهشت ماه برن حج...

پنجشنبه 5 بهمن

غروب رفتیم خونه خواهرکوچکه که تولدش بود و دست تنها کلی تدارک دیده بود... از هدیه هاش هم خیلی خوشش اومد... تا ساعت 12 اونجا بودیم ...

جمعه 6 بهمن

برخلاف مخالفت های دوماد، حاضر شدیم و رفتیم خونه دائیم که مهمونی بود... دوماد تا ساعت 2 مهمونی بود و وقتی از همه داشت خداحافظی میکرد که بره خونه مامانم تا فوتبال پرسپولیس و استقلال رو ببینه.. دائیم نذاشت که بره و اتاق TV که بچه ها بودن رو خالی کرد تا دوماد بتونه فوتبال ببینه و یکی یکی مردهای فامیل هم اومدن تا فوتبال رو ببینن...شب هم خونه مامان موندیم...

شنبه 7 بهمن

 با اینکه دوماد زودتر از مادرشوهری و اینها برای تمدید گذرنامه اقدام کرده بود اما هنوز خبری نشده بود... دوماد هم هفته قبلش زرنگی کرد و یه وکالت نامه تام الاختیار برای من تنظیم کرد که کارهای اداریش رو من انجام بدم... خلاصه ازم خواست تا برم اداره گذرنامه... رفتم قسمت روابط عمومی و کد ملی دوماد گفتم و مسئولش گفت که عکسی که برای گذرنامه داده چون هم زمینه پشت عکس سفیده و لباس دوماد هم روشن مورد قبول نیست و باید برین شعبه یافت آباد و عکس جدید بدین.. به دوماد زنگ زدم و دوماد گفت که آژانس بگیر و برو عکاسی و عکسم و بده تا برام چاپ کنن و بعدشم برو یافت آباد... من کلی بداخلاقی کردم و خیلی بد با دوماد حرف زدم...به هرحال ماشین گرفتم و رفتم شهرک غرب که دیدم دوماد زودتر اومده کلی از حرفهام پشیمون شده بودم و ازش عذرخواهی کردم.. عکس جدید رو گرفتم و رفتم یافت آباد اونور بازار مبل بود.. وقتی عکس رو دادم به مسئول گذرنامه گفت که خودش هم باید باشه تا عکس رو مطابقت بدیم.. خلاصه دوباره دوماد مجبور شد که بیاد یافت آباد.. بعد از اینکه عکس رو دادیم ظهر بود و با هم رفتیم ناهار بیرون و خداروشکر دوماد هم منو به خاطر بداخلاقیهام بخشیده بود...

/ 14 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

سلام عزیزم وب زیبایی داری چون زیبا مینویسی خوشحال میشم بهم سر بزنی و خوشحال تر میشم اگه مایل به تبادل لینک باشی ملسی

سپیده

اخه چقدر تو هنرمندی دختر[ماچ] دلم اب شد خو الان من اینو از کجا گیر بیارم[نیشخند]

الی

خوب به سلامتی ...خیلی سفر خوبیه.. یاد من هم بکن... من هم باهات موافقم بعضی ها عادتشونه همش زار بزنن

دختری در انتظار

سلام عزیزم...ای وای همین که خوندم دارید میرید حج کلی برات ذوق کردم...ایشالله که گذرنامه دومادتم میاد به زودی اگه قسمتتون باشه حتما درست میشه خوش به سعادتتون خیلی نعمت بزرگیه این سفر...ایشالله که بتونی نهایت استفاده رو ازش بکنی فقط اگه دفعه اولته حتما کتاب بخون تا با معنویت بری خیلی ها اونجا خوابند و این واقعا حیفه...مکان ها رو همه رو بشناس تا اونجا اشتباه نکنی...البته ببخشیدا شما خودت استاد مایی من به عنوان یه خواهر کوچیکت فقط یاداوری کردم تا اونجا من و عمادم یاد کنی...حتما قبلش خداحافظی میکنی دیگه باهامون؟[چشمک] در مورد حرف جاری هم جدی نگیر ولی هر روز برای زندگیتون صدقه بذار کنار... چیز کیکتم خیلی زیبا بود خانم کدبانوی هنرمند... همیشه شاد و سلامت باشی...راستی دوست دارم نظرتو در مورد عکسام بدونم اگه دوست داشتی خوشحال میشم ممنون[بغل]

دوست

عروس گل ! چه خوب کردی صدقه کنار گذاشتی . ایشالا که برین حج و واقعا استفاده کنین . کیکتون هم که عالی شده ! کاش ما هم بیایم همکار دوماد شیم ، برامون کیک بذارین [پلک] [ماچ]

نسرین

سلام عزیزم واقعا میخواین برید حج؟؟ باورم نمیشه خیلی خوشحال شدم باور کن از ته دلم میگم ایشالا که هرچی زودتر کارهاتون جور بشه و برید[ماچ][ماچ][ماچ]

جايي براي زمزمه هاي دلم

سلام عروس خانوم بالاخره آپ كرديد وبتون رو ميخواستم چند تا سوال بپرسم ازتون خوشحال ميشم كه راهنماييم كنيد ميخواستم برا خريد عيدم بيام تهران اگه ممكنه آدرس مراكز خريد رو بهم بگيد ممنون ميشم در ضمن قيمت هاش مناسب باشه چون تازه اول راهيم بايد يه كم قناعت كنيم خب مرسي از لطفتون[گل]

جايي براي زمزمه هاي دلم

يادم رفت بگم انشاءالله به سلامت بريد و برگرديد التماس دعا ما رو هم از ياد نبريد[قلب]

سپیده مامان درسا

سلام خانومی ، واقعا بهترین سفر عمرم همین سفر به مکه و مدینه بود ، انشالله که خدا قسمت همه بکنه ، خوش بگذره ، التماس دعا .

خانمی

سلام عروس خانم انشالله به سلامتی برید وبرگردید وبازهم براتون تکرار بشه بی خیال حسودها هم باش لطفا دعا یادت نره از خدا بخواه اونچه که تو دلم هست را بهم بده ممنون