ماجراهای من و دومادم 110 (قهریم)

سلام به همه دوستان گلم

من یا از اینور بوم مبفتم با از اونور بوم

نه به اینکه هفته به هفته آپ نمیکنم

نه به حالا که سه تا پست باهم میذارم

اما خوب چیکار کنم دلم بدجور گرفته.....نگراننگراننگراننگران

بذارید از اول هفته بنویسم....

شنبه

از صبح خونه بودم و کاری نکردم،منظورم اینه که از خونه بیرون نرفتم و مشغول کارهای خودم و خونه شدم...

بعدازظهر دومادم قبل از اومدن به خونه زنگ زد که اگه چیزی میخوام سر راه بخره... خونه فقط شیر نداشتیم...اومدنی فقط شیر گرفته بود اما من از بعدازظهر خیلی دلم هله هوله میخواست....خلاصه انقدر بهش غر زدم که بنده خدا دوباره رفت بیرون... کلی برام خوراکی گرفته بود....دومادم خیلی خسته بود و رفت خوابید

مامانم زنگ زد بهم که فردا اگه میتونم باهاش برم هفت تیر تا پالتو بگیره و دوشنبه هم بعد از استخر برم دنبالش و با خاله ام باهم بریم خرید.... منم که نمیتونستم نه بگم...اما کلی حرص خوردم که مامانم برا خودش برنامه ریزی میکنه و فقط منو در جریان میذاره.... خیلی بده که نمیتونم نه بگمناراحت

ساعت 8 باهم سریال وسوسه رو دیدیم و بعدش چون بابا بر یه کار اداری کارت ملی و شناسنامه دومادم رو میخواست، ساعت 9 رفتیم خونه مامانم و ساعت 12 برگشتیم خونه....

یکشنبه

بعد از رفتن دومادم،رفتم یه دوش گرفتم و حاضر شدم و ساعت 11 رفتم خونه مامانم.... با مامان کل هفت تیر و خیابان مفتح رو گشتیم... جمع خرید مامان.. یه بارانی،دوتا مانتو مجلسی، یه بلوز و یه شلوار شد... از اینکه با مامان رفتم خیلی خوشحالم چون واقعا تنها خرید کردن خیلی سخته.. مامان با من خیلی راحته.. ناهار هم بیرون خوردیم.. ساعت 4 برگشتیم... بعدشم من رفتم شرکت دومادم و سر راه نان گرفتیم و برگشتیم خونه.....هوا هم واقعا عالی بود...

دوشنبه

صبح ساعت 8.30 دومادم رفت سرکار و منم یه ساعتی تلویزیون دیدم و مامانم زنگ زد که اگه میتون برم استخر دنبالش تا باهم بریم خرید... خوب شد که زنگ زد وگرنه من اصلا یادم نبود که مامان استخر میره...

خلاصه کلی منتظر اتوبوس شدم تا اومد(مسیر خونمون تا شرکت دومادم تنها مسیر سرراستش با اتوبوس هست)... بعدشم کلی تو ترافیک موندم... بیشتر از این حرص خوردم که مامان از استخر میومد و تو سرما منتظرم میموند.. هرچی هم به موبایلش زنگ میزدم که دیرتر بیاد بیرون اما جواب نمیداد...

خلاصه کلی حرص خوردم... با مامان رفتیم خرید و کلی هم برا خاله ام خرید کردیم و یه سر رفتیم خونشون و ساعت 2 برگشتیم خونه مامان... ناهار خوردیم و خیلی خسته بودم خوابیدیم و ساعت 4.30 رفتم دنبال دومادم...

دومادم هم خیلی خسته بود خوابید و منم میخواستم یه غذای جدید (البته برا من جدید بود چون تا حالا درست نکرده بودم)، همینطور که تلویزیون میدم مشغول آماده کردن سمبوسه شدم... دومادم وقتی بیدار شد.. روی موبایلش برادرشوهری کوچکه زنگ زده بود و پیغام گذاشته بود... دومادم بهش زنگ زد و برا 5شنبه قرار خرید گذاشتیم...بعدشم دومادم کلی با برادرشوهری حرف زد و با کلی غرغر من که غذا سرد شده تلفن رو قطع کرد.. ازش جریانی که داشت با برادرشوهری حرف میزد رو پرسیدم... گفت که نمیخواد در موردش حرف بزنه..

منم شاکی شدم گفتم که چرا نمیخواد چیزی بگه؟ البته خودم از حرفهای دومادم یه چیزهایی دستگیرم شده بود... بعدش در جوابم میگه که نمیخواد ذهنیت بد پیدا کنم و اونوقت مدیون طرف میشه...(کل جریان این بود که کارگر مادرشوهری برا اسباب کشی برادرشوهری میره کمک و این وسط یه چیزی گم میشه.. برادرشوهری به مامانش میگه و انگار خواهرشوهری هم در جریان بوده و میذاره کف دست طرف و اونم کلی آه و نفرین میکنه که من چیزی برنداشتم)

منم خیلی خیلی عصبانی شدم و گفتم اگه قرار باشه من بعد از شنیدن هرچیزی نسبت به اطرافیان ذهنیت بد پیدا کنم، پس دیگه نباید تو صورت جدوآبادت نگاه کنم و باید تو صورت فک و فامیلت باید تف بندازم....

میدونم که تند رفتم اما این حرف دومادم برام غیرقابل تحمل بود... خلاصه تو قهر و بی محلی شام خوردیم و بعدشم دومادم رفت خوابید....

سه شنبه

صبح بر خلاف روزهای دیگه نشست لب تخت و منو برا صبحانه بیدار کرد... منم لیوان چای رو برداشتم و رفتم آشپزخونه و ناهارش رو ریختم تو ظرف و رفتم تو تخت دراز کشیدم و با یه خداحافظی خیلی سرد رفت سرکار....

شب باز هم همینجور با هم بی محل بودیم و دیدم داره تلویزیون میبینه رفتم تو اتاق با مامانم حرف زدم چون نمیخواستم بهش بگم که صداش رو کم کنه.....خلاصه شام براش گرم کردم و خودم هم یکی دو لقمه نون پنیر خوردم... ساعت 10 رفت تو اتاق خواب و داشت با مامانش حرف میزد.. اما سعی میکرد صداش بیرون نیاد و گلوش میگرفت و سرفه میکردزبان... خلاصه رفتم در اتاق رو بستم تا راحتتر با مامانش حرف بزنهعصبانی

منم ناهار فرداش رو آماده کردم و دیدم ازش خبری نشده و رفتم دیدم که خوابیده...

نمیدونم چرا اینقدر خوابش زیاد شده... قبلا یه نیم ساعت که بعدازظهر میخوابید تا 1-12 نصف شب بیدار میموند اما بعدازظهر 1.5 ساعت خوابید و اما شب هم ساعت 11 خوابش برد...

منم پای کامپیوتر بودم و ساعت 2 رفتم تو تخت... وقتی دیدمش تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده.. اما نمیتونم به خاطر برخوردش ببخشمش که برای من تصمیم میگیره...

البته منم کوتاه نمیام و دیشب هی داشت برام کارش رو توجیه میکرد که بهش گفتم نمیخوام صدات رو بشنوم 

دیشب تو خواب دستش رو گرفتم و کلی بوسش کردم...

اما صبح باز هم همینجور سرد بود....ناراحت

سر صبحونه تازه از دستم دلخور بود که چرا داشته با مامانش حرف میزده در اتاق رو بستم...

چندوقتی هست که زیر دلم درد میگیره.. بعد از صبحونه که فقط یه لیوان چای شیرین خوردم رفتم تو تخت دراز کشیدم.. خیلی جلوی خودم رو گرفتم که از درد گریه نکنم... خیلی درد داشتم... اما خیلی عادی ازم یه خداحافظی کرد و منم همینجور که چشمام رو بسته بودم خداحافظی کردم.....

/ 43 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ققنوس

سلام خیلی وقت بود که فرصت نکرده بودم که به شما سر بزنم خدا رو شکر که با هم آشتی کردید خانمی زیر دلت بهتر شد؟ اگر نشده حتما دکتر برو[ماچ][ماچ] خیلی دلم برات تنگ شده بود

ye doost

salam azizam khoshhalam ke ashti kardid khanomi osoolan hich kas doost nadare az khanevadash bad beshnave makhsoosan az zaboone hamsaresh golam narahat nashi az dastama ama kheyli bad ba doomadet sohbat kardi *khoda ro shokr khodet khanome fahmide hastio zood motevajeh mishi azizam movazebe khodet bash 

نسرین

خدا رو شکر که آشتی کردین..اما خودمونیما تو هم مثل منی.عصابانی نمیشی اما وقتی میشی حسابی قاطی میکنیا[نیشخند]..خیلی مراقب خودت باش[بغل][ماچ]

پری

خدا رو شکر که آشتی کردید[هورا] ایشالا همیشه آشتی باشید... منم لینکت کردم عزیز

سمیرا

سلام عروس خانمی،از تابستون دارم وبلاگت رو می خونم،از تدابیری که تو برخوردت با اطرافیانت داری خوشم می آد،در عین حال که به مادر شوهرت ودیگران احترام می ذاری به موقع هم اشتباهاشون رو گوشزد می کنی،همیشه شاد باشی خانمی.

آتوسا

تو یکی از بهترین دخترای دنیا هستی عروس ! خوش به حال مامان ... ولی در رابطه با دوماد ، واقعا این طور حرف زدن ازخانوم دانایی مثل تو بعید بودا !!

آتوسا

[گل] خیلی خانومی !

کوثر

سلام عروس گلم . امروز این پست و پست های بردارشوهری رو خوندم . ناراحت شدم واقعا که قهر شده بودین . به نظر من دوماد که چیزی نگفته بود . البته این نظر منه فقط گفتم بدونی خانومی