ماجراهای من و دومادم 103

سلام به همه دوستان گلم

روز برفی تون بخیر

نمیدونید چه لذتی برام داره که وقتی از خواب بیدار میشم و پرده رو کنار میزنم و میبینم همه جا سفید شده البته فقط این لذت برای من صدق میکنه چون دومادم غصه اش میگیره،هم رانندگی سخت میشه هم ترافیک از اینی که هست سنگین تر میشه.....

انگار به غیر از من بقیه دوستان نیز عکس ها رو نمیتونن مشاهده کنن و باید کم کم عکس ها رو از یه سایت دیگه آپلود کنم...

پنجشنبه

بعد از ارسال پست قبلی سریع غذای دومادم رو آماده کردم و حاضر شدم که برم پیشش... چون هوا آفتابی بود تنها یه مانتو کتان پوشیدم.... وای داشتم یخ میزدم... خیلی سرد بود....

شب قبل مامان گفته بود که ساعت 10-9 پیشش باشم... نزدیک های خونشون که شدم بهش زنگ زدم که حاضر باشه و بیاد دم در... که گفت تا حاضر بشه طول میکشه....

وقتی رفتم داخل خونه دیدم تازه مامان و بابا از خواب بیدار شدن و میخوان صبحانه بخورن...

خلاصه یه ساعتی طول کشید تا مامان حاضر بشه و بریم خرید...

سری اول خریدها رو کردیم و اومدیم خونه و خریدها رو جابه جا کردیم و ناهار خوردیم و ساعت 3 دوباره رفتیم خرید و بعد از سری دوم خرید ساعت 4 سر راه رفتیم دنبال دومادم و باهاش برگشتیم خونه....

تا کارها رو به یه جایی برسونیم ساعت 9 برگشتیم خونمون...

به محض رسیدن دست به کار پختن کیک کدو حلوایی شدم... تا دوسری کیک بپزم و بذارم خنک بشه ساعت 1.30 نصف شب  خوابیدم و ساعت موبایلم هم برای 7.30 گذاشتم....

جمعه

ساعت که زنگ زد خاموشش کردم به هوای اینکه 10 دیگه خودم بیدار میشم اما یهو از خواب پریدم و دیدم ساعت 8.10 دقیقه شده... برا خودم که به اندازه یه چشم برهم زدن بود... سریع رفتم آشپزخونه و چای رو آماده کردم و جوهایی که از شب قبل خیس کرده بودم رو گذاشتم برای سوپ بپزه... کرم میانی کیک رو درست کردم ...

ساعت 9 دومادم از خواب بیدار شد و در آماده کردن کیک ها خیلی کمکم کرد.... تا ساعت 12 یکسره رو پا بودم و ساعت 12.30 با آخرین سری مهمون ها رسیدیم خونه مامان...

همه از سوپ و کیک خیلی خوششون اومد و تقریبا هیچی ازش نموند.... هیچ کس باور نمیکرد در کیک از کدو حلوایی استفاده شده باشه....

ساعت 5.30 آخرین مهمونها هم رفتن.... تا ظرفهای شسته رو جمع و جور کنیم ساعت 8 شد و شام خوردیم و ساعت 11 برگشتیم خونه... من که نشسته داشت خوابم میبرد...

بعد از اینکه مهمونها رفتن و دوباره جمع خانوادگی خودمون (خواهرها ) شدیم خیلی خوب بود و خوش گذشت...

به محض رسیدن به خونه تنها لباسهام رو عوض کردم و مسواک زدم و بیهوش شدم....  

/ 25 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسرین

sghl عروس گلممممم..بیا پستی که گفته بودیو گذاشتم[ماچ]

همنفس غریب

سلام من با ترانه ها و آهنگ جدیدم آپم بهم سر بزن بد نمیگذره نظر هم یادت نره[گل]

سپیده

منم بودم بیهوش میشدم[چشمک] همیشه شاد باشی

همسر یک طلبه

سلام ایام عزاداری سالار شهیدان اباعبدالله الحسین ع تسلیت باد در این روزهای غم و اندوه مارو هم از دعای خیرتون بی نصیب نفرمائید کم کم سیاهی علمت دیده می شود ، آثار خیمه های غمت دیده می شود ، افتاده سینه ام به تپشهای انتظار ، از روی تل دل حرمت دیده میشود..!

سارا از ساری

سلام اجی خوبی چند روز نبودم اخه یه اتفاقی واسم افتاده بود[ناراحت]

نسرین

[بغل]سلام عروس گلم....میگم حتالا دوباره اینقدر پست نذار تا بشه اندازه یه شاهنامه[زبان] بیا دیگهههههههههههههه

بهاره

خیلی خوبه که اینقدر به هم سر میزنین. همیشه شاد و با هم باشین.

کعبه

[گل]

نسرین

سلام عروس گلممممممممممم... بدو بیا ادامشو بخون[بغل]

maryam

سلام.تازه با وبلاگتون آشنا شدم و نشستم همه آرشیو را خوندم.خیلی روون و دوستداشتنی مینویسید. از این به بعد بیشتر سر میزنم :-×