ماجراهای من و دومادم 139

دوستان گلم به قدری سرم شلوغ بوده که نتونستم تمام اتفاقات رو تا به امروز بنویسم و گفتم بهتره تا همین جایی که نوشتم رو پست کنم تا بقیش رو بنویسمخجالت

شنبه 18 آذر

صبح ساعت 6 وسایل و گذاشتیم تو ماشین... اول از همه رفتیم قیطریه تا کار بانکی که دومادم داشت و انجام بده... تو راه که بودیم دومادم زنگ میزنه به مادرشوهری و باهاش صحبت میکنه و میگه که روز قبلش ما مراسم خاکسپاری بودیم و اگه میخواد به خاله ام زنگ بزنه و بهش تسلیت بگه (آخه مادرشوهری و خاله ام باهم دوست هستن و این دوستیشون باعث ازدواج من و دومادم شد)... مادرشوهری اشتباه متوجه میشه و فکر میکنه که مامان بزرگ من فوت میکنه و از دومادم میخواد که گوشی رو بده به من و بهم تسلیت میگه و حتی حاج آقا هم بهم تسلیت میگه اما طوری صحبت کردند که من نفهمیدم که اشتباه متوجه شدن... حتی به دومادم گفتم که چقدر مامانت و حاج آقا لطف دارن اما چرا دارن به من تسلیت میگن...

مادرشوهری حال نداشت و سرماخورده بود و چون خونشون سرراهمون بود به دومادم پیشنهاد کردم که قبل از رفتنمون یه سر هم به مادرشوهری بزنیم... مادرشوهری خیلی از دیدنمون خوشحال شد و اونجا هم که بودیم بازم حرف از فوت مادرشوهر خاله ام شد اما بازم نه من و نه دومادم متوجه اشتباهشون نشدیم...

خلاصه ساعت 12 بود که دیگه راه افتادیم به سمت ساری و بین راه جاده فیروزکوه منطقه گردشگری جوارم ناهار خوردیم و دومادم کلی عکس گرفت.. ساعت 4 رسیدیم ویلا... به قدری خسته بودیم که وسایل رو که از ماشین خالی کردیم و وسایل فریزری رو جابه جا کردم.. خوابیدیم تا ساعت 7...

بعد با دومادم رفتیم خوراکی و وسایل صبحانه گرفتیم... برای شام هم سبزی پلو با تن ماهی خوردیم...

یکشنبه 19 آذر

صبح زود دومادم بیدار و مشغول درس خوندن شده بود... چه هوای معرکه ای بود.. همش بارون میومد.. منم بعد از صبحانه ناهار رو ردیف کردم و رفتم تو باغ قدم زدم.. یه باغ بزرگ و پر از درخت های پرتقال... کلی حال کردم.. دومادم همش مشغول درس خوندن بود و برای اینکه حوصله ام سر نره برام اینترنت ایرانسل گرفته بود که فوق العاده لاک پشتی راه میزفت و زیاد نمیشد کاری از پیش برد...

دوشنبه 20 آذر

دومادم هرروز از ساعت 5 صبح تا 11-10 شب درس میخوند.. برای اینکه یه تنوعی بشه ناهار آلبالو پلو درست کردم و از دومادم خواستم که بریم تو باغ غذا بخوریم.. برعکس دیروز هم هوا آفتابی بود... کلی دومادم پرتقال چیند و واقعا میوه چینی یه لذت و حس خاص خودش رو داره..

سه شنبه 21 آذر

تمام مدت ویلا بودیم و از درش هم بیرون نیومدیم... چون جو هوای برفی و بارونی از تهران داشت به سمت شمال میومد و به جای 5شنبه برگشتن،تصمیم گرفتیم 4شنبه برگردیم...

به دومادم پیشنهاد کردم که سرراه برگشت یه سر بریم خونه مادرشوهری و بهش هم بگو که عروس هم شام رو آماده میکنه و میاره...

چهارشنبه 22 آذر

هوا بارونی بود... صبح زود خورشت کرفس رو برای شام آماده کردم و ساعت 12 ویلا رو ترک کردیم... در راه برگشت فکر کنم بعد از قائمشهر یه مجتمع توریستی بود که عید که تازه تاسیس شده بود و ناهار رو اونجا خوردیم... چقدر خوب شد که یه روز زودتر راه افتادیم چون در ارتفاعات هوا برفی و جاده هم یخ زده بود.. ساعت 6 بود که رسیدیم خونه مادرشوهری.. دومادم با برادرشوهری بزرگه کار داشت و منو گذاشت خونه مادرشوهری و یه سر رفت خونه برادرشوهری...

همه از خورشت کرفس خوششون اومد و کلی تعریف کردند.. من و دومادم که از خستگی داشتیم ولو میشدیم.. وقتی که داشتیم لباس میپوشیدیم که برگردیم خونه.. حاج آقا بدون هیچ مقدمه ای گفت:"به مادرشوهری گفتم که امسال هم شب یلدا بریم خونه عروس و دوماد!!!!!!!!!!" منم همینجوری کپ کردم چون برخلاف این چهارسال ازدواجمون.. با خواهرهام قرار گذاشته بودیم که شب یلدا خونه مامان و بابا جمع بشیم... اما تو اون لحظه نتونستم چیزی بگم و فقط گفتم:"بفرمائید قدمتون رو چشم" تو ماشین به دومادم جریان رو گفتم و دوماد هم گفت که چرا همون موقع به مادرشوهری نگفتی که شب یلدا خونه مامانت هستیم... فردا صبح به مامانم زنگ و جریان رو بگو...

پنجشنبه 23 آذر

دیشب به قدری خسته بودیم که چمدون و وسایل رو از ماشین نیاوردیم... صبح دومادم رو فرستادم تا شب کلی وسیله از ماشین آورد... موقع رفتن لباس های گرم رو از ساک ها درآورده بودم و بقیه هم گوشه اتاق بود.. لباس های زمستونی رو جایگزین لباس های تابستونی کردم و یه جورایی خونه تکونی کمدها بود... خیلی به برنامه شب یلدا فکر کردم و آخرش هم به این نتیجه رسیدم و به دومادم گفتم:"به نظرت بهتر نیست که به مامانت زنگ بزنی و بگی که چون حاج آقا هم دلش میخواد شب یلدا خونه ما باشین جمعه رو شب یلدا بگیریم که هم خواهرشوهری به مهمونی خونه مادرشوهرش برسه و هم اینکه همه بتونیم دور هم جمع باشیم؟" دومادم خیلی از این پیشنهاد خوشحال شد و شب به مادرشوهری زنگ شد و برنامه جمعه رو هماهنگ کرد

جمعه 24 آذر

صبح دومادم یه ذره درس خوند و برا ناهار هم سبزی پلو با ماهی درست کردم... ساعت 2 ظهر بود که اومدیم تهران... قرار بود که دومادم رو برسونم محل امتحانش و برم خونه مامان و دوباره بیام دنبالش... اما دیدم اینجوری من فقط تو راهم.. ترجیح دادم چندساعتی که دوماد امتحان داره رو تو ماشین منتظرش بمونم... محل امتحانش امیرآباد و دانشکده زبانهای خارجی دانشگاه تهران بود... از تو ماشین موندن خسته شدم و رفتم دم در دانشگاه و ایستادم تا بیاد حالا مگه میومد  جز آخرین نفرات بود که اومد و هوا هم خیلی سرد بود...

بعد از کنکور رفتیم خونه مامان اینها...شب هم اونجا موندیم...

شنبه 25 آذر

دومادم بعد از یه هفته مرخصی صبح زود رفت سرکار و منم تازه چشمام گرم شده بود که دیدم برام س.م.س اومده و با اینکه اطمینان داشتم که س.م.س تبلیغاتی هست اما خوندمش و دیدم دومادم س.م.س زده و خبر اینکه واممون جور شده رو داده.. نمیدونید چقدر خوشحال شدم و بلافاصله بهش زنگیدم و گفت که ساعت 10 برم بانک و کارای گرفتن پول رو انجام بدم... اصلا هردومون باورمون نمیشد که به این زودی جور بشه...

خلاصه دوباره خوابیدم و ساعت 10 رفت بانک که خداروشکر نزدیک خونه مامان بود و تا ساعت 12 طول کشید... بعدشم برگشتم خونه مامان و لباسام عوض کردم و حاضر شدم و هدیه و یه جعبه شکلات که از قبل تهیه دیده بودم و برداشتم و رفتم دو طبقه پائین تر از خونه مامانم اینا، خونه دختر دائیم که تازه ازدواج کرده بود و ناهار مهمونش بودم... تا ساعت 5 پیشش بودم و کلی باهم حرف زدیم... ساعت 7 هم با دومادم برگشتیم خونمون...

یکشنبه 26 آذر

باید اینو بگم که روز 29 آذر تولد یکسالگی دختر برادرشوهری بزرگه بود و از هفته قبل منتظر بودم که زنگ بزنن و دعوت کنه اما خبری نمیشه تا اینکه دومادم برای جمعه مهمونی شب یلدا به برادرشوهری بزرگه زنگ میزنه و دعوتش میکنه.. و تازه براردشوهری اون موقع یعنی 3 روز مونده به تولد میگه که تولد دخترش هست اما دومادم دعوتش رو رد میکنه اونم به این دلیل که من چون از صبح 5شنبه میخواستم خونه مامانم باشم تا دسرهام رو برای شب که همه خونه مامان دعوت بودیم درست کنم و احتمال اینکه دیروقت برگردیم خونمون و نمیتونستم به کارهای مهمونی خودم برسم و باید روز چهارشنبه به کارهای مهمونی خودم میرسیدم...

دوشنبه 27 آذر

صبح زود با دومادم اومدم تهران و رفتم خونه مامان... دومادم بعدازظهر با برادرشوهری بزرگه تو پاساژ علاالدین قرار داشت تا دومادم گوشی بخره و چون برادرشوهری تو اینکارها سررشته داره باهاش قرار گذاشته بود.. ساعت 5 بعدازظهر دومادم اومد خونه مامان دنبال منو باهم رفتیم... قبلش هم برادرشوهری کوچکه شام دعوتمون کرده بود...کلی گشتیم و بعد از کلی طبقات پاساژ رو بالا و پائین کردن بالاخره دومادم گوشی Galaxy S3 خرید... موقع خداحافظی کردن برادرشوهری بازم برای روز 4شنبه دعوتمون کرد و اونجا من مستقیم بهش گفتم که نمیتونم بیام و اونم دلخور شد (به جهنم که دلخور شد میخواست زودتر دعوت کنه) دومادم هم گفت که ما چه میدونستیم که میخوای برا دخترت تولد بگیری آخه اون سری که برا دختر بزرگت دعوتمون کردیم و بعدشم مهمونی رو کنسل کردی دیگه فکر کردیم برای این دخترت هم تولد نمیگیری...

ساعت 8 شب رفتیم خونه برادرشوهری کوچکه که آخرین بار اردیبهشت خونشون رفته بودیم...برای مهمونی جمعه هم اونها رو گفتیم که هردوشون هم برادرشوهری و هم جاری کوچکه شیفت بودن و نمیتونستن بیان... یه ساعت بعداز ما خواهرشوهری و مادرشوهری هم میرسن... دومادم هم گوشی ای که خریده بود رو برده بود تا برادرشوهری کوچکه یه سری برنامه رویش نصب کنه که هی جاری کوچکه غر میزد و به برادرشوهری اصرار که از مهمونها پذیرایی کن و هرچی هممون میگفتیم که لازم نیست و خودمون هرچی بخوایم برمیداریم و تعارف نداریم مگه به خرجش میرفت و باز حرف خودش رو تکرار میکرد... تازه من و دومادم هم داشتیم کمکش میکردیم... تا ساعت 12 اونجا بودیم و بعدش برگشتیم خونه مامانم و شب رو اونجا موندیم..

سه شنبه 28 آذر

با مامان رفتیم از جاییکه زن داداشم از تمییزی سبزی هاش تعریف میکرد کلی سبزی قرمه و پلو گرفتم و تو بالکنشون سرخ کردم و تا بعدازظهر که دومادم بیاد همه رو بسته بندی کردم....

چهارشنبه 29 آذر

از صبح مشغول مرتب و تمییز کردن خونه شدم و بعدشم رفتم خرید و کلی پودر ژله خریدم و عصر هم رفتم میوه گرفتم و مشغول دون کردن انارها شدم...

کلی ژله های مختلف و از وبلاگ ایده های زیبا "ترحلوای شیرازی" درست کردم که فوق العاده شد....

شب دومادم با یه کیف سامسونت اومد خونه و ازش پرسیدم مال کی هست و گفت که برا برادرشوهری کوچکه هست... بعد از مهمونی ای که خونشون بودیم جاری کوچکه با برادرشوهری دعوا میکنه و مثل دفعه های قبل قهر میکنه و میره خونه مامانش و برادرشوهری هم که از کارهای زنش خسته شده و مثل دفعه های قبل نمیره دنبالش و تصمیم جدی میگیره که اگه دست از کارهاش برنداره جدا بشن... دعواشون هم به خاطر مهمونی بود که داده بود و انگار دعواشون هم سر مادرشوهری و ماها بوده.. (حالا ما این وسط چیکاره ایم نمیدونم)

مشکل جاری کوچکه اینه که میخواد برادرشوهری رو از خانوادش جدا کنه و برا خودش نگه داره و نمیدونه که این بزرگترین اشتباهه...

پنجشنبه 30 آذر

صبح زود با دومادم اومدم تهران... کلی وسیله همراهم بود... ساعت 11 هم خواهرم از کرج اومد... مشغول درست کردن ترحلوای شیرازی شدم و بعدشم با کمک خواهرزاده ام ژله هندوانه درست کردم که از وبلاگ مطبخ رویا دیده بودم...

بابا هم ناهار اومد خونه و بعد از ناهار داشتیم تو اتاق کار بابا فیلم های قدیمی که تو دوربین بود و من خیلی وقت پیش ریخته بودم تو کامپیوتر بابا... با صدای حرف و خنده ما خواهرها بابا و مامان هم میان تو اتاق... اما از اونجایی بگم که وقتی من و خواهرم تو اتاق کار بودیم از پشت بام پدرم صدای حرف و پا میشنوه و میخواسته لباس بپوشه و بره ببینه که پشت بوم چه خبره که ماها رو میبینه و یادش میره... سه ربع بعد که میره میبینه که به سه خونه هایی که پشت بامشون بهم راه داشته یواشکی اومدن و دیش ها رو درب و داغون کردن و دیش هایی رو هم که موتوردار بوده رو باخودشون بردن...

نمیدونید مامان و ماها چقدر خداروشکر کردیم که بابا وقتی که اونا رو پشت بوم بودن نرفته وگرنه باهاشون درگیر میشد و معلوم نبود چه اتفاقی میفتاد...

خلاصه تا شب برادرم و دوتا خواهرهای دیگه ام هم اومدن و شام هم بابا کباب از بیرون گرفت... خیلی خوش گذشت و هممون فال حافظ گرفتیم بعدشم عکس و فیلم و مامان هم برا نوه هاش هدیه گرفته بود که بهشون داد...بعد از شام هم بابا و دومادهاش رفتن پشت بوم و همه سعیشون کردن که دیش ها رو درست کنن که نشد که نشد....

جمعه 1 دی

از شب قبل به قدری خسته بودم که ساعت 10 به زور بیدار شدم و تند تند مشغول کارهام شدم.. برای شام تصمیم داشتم قرمه سبزی و آلبالوپلو بذارم که دیدم فیله مرغهام کمه و با یه لیست بلند و بالا دیگه دوماد رو راهی خرید کردم و بعدشم دیگه نه وقت و نه حالش و داشتم که ناهار درست کنم و دومادم از غذا از بیرون گرفت... قرار بود حاج آقا و مادرشوهری زودتر بیان خونمون... به دومادم قبل از ناهار گفتم یه زنگ بزن ببین کجان و اونها هم گفتن که نیم ساعت دیگه میرسن نفهمیدم چجوری ناهارم و خوردم و پریدم تو حموم... تا غروب خاله بزرگه دومادم و خواهرشوهری و برادرشوهری کوچکه میرسن... همه کلی از میز شب یلدا و دسرهام خوششون میان... منم کلی ذوق کردم... وقتی مهمونها ساعت 12 رفتن من و دومادم دیگه نمیتونستیم رو پامون بایستیم و عملا غش کردیم...

از برادرشوهری کوچکه بگم که از محل کارش که اونشب شیفت بوده مرخصی میگیره و میاد خونمون و یه دفعه قند خونش میفته پائین و دوماد میبرتش تو اتاق و بهش آب قند غلیظ میده و حالش بهتر میشه و تا آخر شب میگه و میخندهو هنوزم جاری کوچکه منزل مادرش تشریف داشته...

از مادرشوهری در مورد مهمونی تولد دختر برادرشوهری بزرگه که ما نرفتیم پرسیدم که میگفت که بدون اینکه مادرشوهری اینها بدونن خانواده جاری بزرگه رو هم دعوت کرده بوده.. مادرشوهری با خانوداه جاری بزرگه همون اوایل ازدواج برادرشوهری مشکل پیدا میکنن و دیگه هم باهم هیچ ارتباطی نداشتن... برادرشوهری هم بی خبر اینکارو میکنه چون میدونسته که اگه مادرش بفهمه مهمونی رو نمیاد... اونجا هم کلی به حاج آقا جلوی مهمونها بی احترامی میکنه... وقتی کیک رو میارن برادرشوهری از همه زوج های مجلس میخواد که یکی یکی با دخترش عکس بگیرن و وقتی که به مادرشوهری میگه، مادرشوهری هم به هوای اینکه بعدش حاج آقا رو صدا میکنه میره پیش نوه اش میشینه اما برادرشوهری به حاج آقا چیزی نمیگه...

یکشنبه 3 دی

صبح با دوماد اومدم تهران و از قبل از سایت نت برگ برای جرمگیری دندون هام وقت گرفته بودم و ساعت 11 کارم تموم میشه و برمیگردم خونه مامان و آژانس میگیریم و باهم میریم خونه مامان بزرگم... آخه دائیم از خارج اومده بود و فرصت مناسبی بود که ببنمش.. ناهار پیششون بودیم و غروب هم دوماد میاد و برای شام هم میریم خونه مادرشوهری..ساعت 11 شب هم میریم دنبال مامان و برمیگردیم خونشون و شب خونه مامان میمونیم تا سه شنبه...

سه شنبه 5 دی

بعدازظهر با دوماد برمیگردیم خونمون وسرراه تو شهریار میریم رستورانی که فست فودهاش خیلی خوبه و چون خیابون خیلی شلوغ بود مجبور شدیم ماشین رو کمی دورتر از رستوران پارک کنیم.. تو خیابونی که رستوران هست بورس مانتو و پالتو هست و یه جورایی مثل هفت تیر اما در سایز کوچکتر... همینجوری که به سمت ماشین پیاده میرفتیم به خودم اومدم و دیدم دوماد کنارم نیس و برگشتم و دیدم جلوی یه مغازه ایستاده و برگشتم پیشش و از یه پالتو خوشش اومده بود و به اصرار منو برد تا پرو کنم اینجوری شد که اون شب من صاحب یه پالتو خیلی خوشگل شدم

/ 9 نظر / 157 بازدید
الی

به به سلام عروس خانم...از این ورا[نیشخند] خوبی؟؟ خسته نباشی از این همه مهمون داری این جاری کوچیکه هم شورشو درآورده...مگه بچه کوچولو هست که هی قهر میکنه

زی زی

سلاام بر عروس کم پیداااا وای چه خوب. خوش بحال دوماد. اینقده خوبه میوه چین. منم خیلی دوست دارم. هرچند خسته میشم خیلی [نیشخند] عزیزززززززم مبارکه وامتون. [قلب] آخی چه بد شد تولد دختر فسقلی [نگران] خدارو شکر که عروس حون ما یکه یکه [قلب] مرسی مث همیشه استفاده کردم از تجربیاتت [پلک]

مهسا

سلام منم حتما تر حلوا رو درست می کنم قبلنا زیاد سر می زدی [قلب]

مهتاب

به به دوست باسلیقم. ای ول! [ماچ] راستی مادرشوهرت اینا کی فهمیدن مادرشوهر خالت فوت شدن؟ پالتوت مبارکه. [گل]

گلسنگ

به به! اول وامتون مبارک باشه. دوم امیدوارم نتیجه کنکور داماد عالی باشه. کلی روزای خوب داشتی گلم.

گلسنگ

راستی اینکه دوماد پالتو رو دیده و اصرار به خرید کرده کاملا عکس همسر منه. که از خرید بیزاره ...

سما

وااای عروس جون میخواستم واست غر بزنم که چرا نمیای چرا کم پیدا شدی پستت و خوندم قانع شدم خود به خود :دیی

شوکولات

سلاااام.. می بینی تا اومدم نینی بیارم بهم زنگ زدن برم مصاحبه واسه یه کاری کع قبلن در خواست داده بودن....به نظر تو یه حکمتی تو کار نی؟[متفکر]

نسرین

پس کامنت من کو؟؟؟[سوال][ناراحت]