ماجراهای من و دومادم 18 (دلخوری)

آخر این هفته میریم شیراز و منم جمعه ای یه لیست از وسایلی که باید با خودمون ببریم رو نوشتم اما هنوز با جاری گرامی نتونستم برا بعضی از وسایل هماهنگی لازم رو داشته باشم و از اونجایی که من و دومادم هفته ای یکبار اونم ۵شنبه ها میریم خونه مادرشوهری و آخر این هفته نمیتونیم بریم و برادرشوهری و خانومش دیشب اونجا بودن دومادم تصمیم گرفت که ما هم برا غیبت ۵شنبه،یکشنبه که دیشب بود بریم اول به برادرشوهرم زنگیدم که اگه هنوز راه نیفتادن بیان دنبال ما که با یه ماشین بریم که دیدیم اونا ١٠ دقیقه ای هست که تو راه هستن برا همین وقتی دیدیم که قراره با ماشین خودمون بریم دومادم زنگ زد به آرایشگرش که آخرین وقتش و بهش بده که بعد شام بره آرایشگاه(آرایشگر دومادم مخصوصه و نزدیکای خونه مادرشوهری هست)

خونه مادرشوهری تا ساعت ٨ منتظر برادرشوهری شدیم که هنوز نیومده بودن و وقتی بهشون زنگیدیم معلوم شد جاری عزیز سرماخوردگیشون شدید شده و رفتن دکتر و تو راهن و دارن میان و دومادم هم به مامانش گفته بود که زود میخوایم بریم و برا همین به محض اینکه برادرشوهری اومدن یه راست رفتیم سر میز شام و اونا هنوز داشتن شام میخوردن که ما پا شدیم و که دومادم به وقتش برسه.   

چون آخر وقته آرایشگاه بود و مشتری تو مغازه نبود دومادم خیلی اصرار کرد که منم برم باهاش اما من قبول نکردم و تو ماشین موندم و خیلی هوا سرد بود و دومادم هم تاکید کرده بود بخاری ماشین و بزنم اما گوش نکردم آخه همینجوریش بنزین کم میاریم چه برسه به اینکه ماشن درجا بخواد روشن بمونه حدود نیم ساعتی منتظر شدم تا اومد و خیلی عذرخواهی که من معطلش شدم

من خیلی از گربه میترسم استرساصلا از هر حیوونی اما از گربه بیشتر یعنی تا حد مرگ مثلا اگه جایی ببینم که گربه داره رد میشه من راهم و دورتر میکنم که باهاش برخورد نداشته باشم دیشب وقتی پیاده شدم تا در پارکینگ رو باز کنم یه گربه از کنارم رد شد احساسم کردم برا یه لحظه قلبم از کار افتاد و بلافاصله اومدم خونه و بدون اینکه بخوام گریه میکردم و نفس نفس میزدم خیلی حال بدی داشتم و دومادم و اومده میگه حالا چرا داری گریه میکنی برات آب قند بیارم منم از اینکه میدونه که من چقدر از گربه میترسم باز دلیل حالم و میپرسه گفتم نمیخوام و رفتم تو تخت و دراز کشیدم شاید حالم بهتر بشه و اومده میگه دلت از چی پره که داری گریه میکنی منم گفتم که فکر میکنی دارم ادا در میارم و دستش و وقتی خواست بذاره رو شونم پس زدم و اینکارم خیلی ناراحتش کرد و رفت به درس خوندن منم خوابیدم صبحم هنوز ازم دلخور بود (میدونم کار بدی کردم اما اونم باید بدونه که بعضی حرکات غیر ارادیه و دست خودم نیست) 

یادم میاد :

زمانی که نامزد بودیم و با دومادم  داشتیم وارد یه پاساژ میشدیم که نزدیک در ورودی پاساژ  یه گربه نشسته بود با اینکه فاصلمون تقریبا ازش زیاد بود اما چون یه دفعه من متوجه حضورش شده بودم یه جیغی کشیدم و از جا پریدم که دومادم  اولش وحشت کرد که من چی دیدم که اینجوری میکنم میدونست که من از گربه میترسم اما نه تا این حد حالا هروقت گربه میبینم یاد اون روز میفتم

/ 8 نظر / 16 بازدید
N

سلام عروس خانمی....الهی...منم خیلی از گربه میترسم.... ولی عزیزم میاس به دومادت بگی ترسیدی و ناراحتی..... سعی کن با هم حرف بزنین و حلش کنی...(اخه مساله مهمی نیست) شاد باشی خانمی.....[گل]

دختری در انتظار

سلام عزیزم...خوبی؟ ایشالله که بهتون خوش بگذره حتما همه جاهای دیدنیشو برو....شاه چراغ هم رفتی التماس دعا سلام ما رو برسون.....خیلی حاجت میده....منم از همه حیوونا میترسم...[قلب][ماچ]

ساره

الهی گربه که ترس نداره عزیزم.من به اونصورت از هیچی نمیترسم فقط از مارمولک[نیشخند]

سیما

ای وای ؟؟؟ مثله خاله منی ؟؟ اونم از گزبه میترسه ولی عیب نداره به نظره منم از دلش در بیار ؟؟ نذار یه گربه بیخودی بینتون فاصله بندازه

N

سلام ///اپم عروس خانم....

بانو

به من رمز نمیدی؟؟؟؟؟؟ گریه کنم

زری

سلام خصوصی داشتیم [عینک] مامان منم خونه نباشه می میرم من خیلی مامانی ایم [نیشخند]

من و امیرمهدی

سلام عروس جون[قلب] چشمتون روشن مامان اینا هم که برگشتن[لبخند] انشااله شما هم بری شیراز و حسابی خوش بگذره.. آخی عزیزم گربه ها نازن... [چشمک] شاد باشی و عاشق/.