ماجراهای من و دومادم 133

سلام به همگی

بهتر دیدم الان که اینترنت وصل آپ کنم

جمعه 10 شهریور

از صبح خونه بودیم و تقریبا میشه گفت که کار خاصی نکردم... اما بعدازظهر با دومادم رفتیم بیرون و یه دوری زدیم... بعد از 3-2 ماه هم رفتیم فست فود... چقدر دلم برای طعم و مزه پیتزا تنگ شده بود... ساعت 11 بود که برگشتیم خونه و دیدم مامان برام پیغام گذاشته که فردا از شمال براشون مهمون میاد و ما رو هم دعوت کرده بود...

شنبه 11 شهریور

با دومادم اومدم تهران... مامان و خواهر کوچکه وقت دکتر داشتن... منم برای اینکه تنها نباشم از فرصت استفاده کردم و رفتم آرایشگاه اما برای این چندروز تعطیلی بسته بود و دست از پا درازتر برگشتم... چشم

مامان که از دکتر برگشت باهم رفتیم تا برای شب خرید کنه...

خریدها رو جابه جا کردیم و ساعت 5 رفتم دنبال دومادم و با هم برگشتیم خونه... دومادم رو به زور خوابوندم که مهمونها میان خوابالو نباشه... به پیشنهادم مامان برای شام خورشت کرفس رو هم به فهرست شام اضافه کرد به شرطی که خودم درست کنم...
تازگی ها نمیدونم چرا خورشت های مامانم آبکی میشه...

این مهمونها که از شمال اومدن از دوستهای 30 و چند ساله بابا و مامانم هستن و یه جورایی به صورت کاملا غیرمستقیم در ازدواج من و دومادم نقش دارن برای همین برا من و دومادم هم خیلی عزیز هستن...

همه عاشق خورشت کرفس شده بودن و تقریبا همه از خورشت رو خوردن... ساعت 12 که مهمون ها رفتن... چون دوست پدرم دخترش تهران زندگی میکنه و شب رفتن
اونجا...

ماهم میخواستیم برگردیم خونه که مامان اصرار کرد که شب بمونیم.. چون هنوز نرسیده به خونمون باید صبح زود دوباره دوماد برمیگشت تهران و میرفت سرکار... ماهم قبول کردیم و شب خونه مامان موندیم...

یکشنبه 12 شهریور

  از صبح خیلی بی حوصله بودم... ساعت 11 بود که مامان گفت که زنگ بزن آرایشگاه و ببین اگه هستن برو... اما اصلا حالش رو نداشتم... همون موقع دومادم زنگ زد و گفت که دارم میرم ولیعصر تا برای شرکت حرید کنم... منم با دلخوری گفتم چرا زودتر نگفتی که منم باهات بیام.. دوماد هم گفت که حاضر شو میام دنبالت.. من رو میگین.. مثل فرفره از جام پریدم و در عرض 10 دقیقه لباس پوشیدم و آرایش کردم و منتظر موندم تا اومد دنبالم... خیلی خوشحال شدم که نرفتم آرایشگاه...
یه سری از خریدهای دومادم تا ساعت 1.30 طول کشید و بقیه اش هم باید یه  ساعتی معطل میشدیم.. هم وقت ناهار بود و هم اینکه زمان بگذره باهم رفتیم رستوران حاج محسن چهارراه ولیعصر... غذاش خوب بود اما چیزی که باعث شد از غذا لذت ببریم این بود که تونستیم از فرصت استفاده کنیم و باهم باشیم...

تو راه برگشت... من وسط راه پیاده شدم و رفتم خونه مامان و دوماد هم رفت شرکت... ساعت 5.30 اومد خونه مامان.. یه چرتی زدیم و ساعت 8 رفتیم خونه مادرشوهری...

مادرشوهری موبایلش رو داد به دومادم تا یه سری برنامه رو گوشیش بریزه....هنوز دوماد به مادرشوهری جریان لباس رو نگفته بود و چون به مادرشوهری گفته بودم که خودم بهتون خبر میدم دیگه اونم سراغی نگرفت... وقتی مادرشوهری تو آشپزخونه بود و داشت شام رو حاضر میکرد از فرصت استفاده کردم و رفتم تو آشپزخونه و بهش گفتم:"شما که بهم گفتی که ببینم لباس دارم یا نه؟ من نگاه کردم اما چیزی که به سایز خواهرشوهری بخوره پیدا نکردم"  مادرشوهری:"یعنی هیچ کت و دامنی نداری که بهش بدی؟" گفتم:"نه" گفت:"اون لباسی که برای خرید عروسیت گرفتی که کت و دامن هست.. اون به سایزش میخوره" گفتم:"اولا اون زیر کت یه تاپ داره که خواهرشوهری نمیتونه بچه شیر بده.. کتش هم یه دکمه بیشتر نداره و نمیتونه خالی بدون تاپ بپوشه بعدشم اون لباس امکان نداره که سایزش بشه" حالا هرچی من میگفتم که سایزش نیست مادرشوهری قبول نمیکرد که نمیکرد و همش میگفت که خواهرشوهری لاغر شده...

بعد از این حرف ها بهش در حالیکه هم ناراحت بودم  و هم عصبانی و صدام میلرزیدگفتم:"در ضمن من از دست شما خیلی ناراحتم که پای تلفن بهم گفتین که لباس هایی که الان اندازه من نیست اندازه خواهرشوهری میشه و بعدازظهر که دوماد اومد بهش گفتم که خاک تو سر من که اینقدر چاق و گنده شدم که خواهرشوهری که زایمان کرده از من لاغرتره..." مادرشوهری گفت:"چرا ناراحت شدی الان لباس عروسیت اندازت هست؟" گفتم:"چه ربطی داره اندازه من نیست حتما اندازه خواهرشوهری میشه" گفت:"چرا ناراحت شدی نباید اینقدر حساس باشی" گفتم:"مگه نمیدونید من چقدر تو این حرفها حساسم" بعدشم از آشپزخونه اومدم بیرون در حالیکه همه تنم یخ کرده بود.. دوماد هم رو مبلی که نزدیک آشپزخونه بود نشسته بود و همه حرفها رو شنید و بهم گفت که خوشحالم که خودت به مامانم گفتی... خودم رو مشغول تلویزیون دیدن کردم و مادرشوهری هم 5 دقیقه بعد اومد به هوای اینکه کار دومادم تموم شده یا نه... موقعی که داشت برمیگشت آشپزخونه خیلی سرسری و در حین راه رفتن ازم عذرخواهی کرد... تا آخر شب نه اینکه بی محلی کنم اما دیگه مثل همیشه باهاش نبودم و بیشتر پیش دومادم بودم در حالیکه همیشه میرفت کنارش و باهاش حرف میزدم...

امیدوارم این دفعه فهمیده باشن که من دوست ندارم لباس به کسی بدم (کشیده
خونده بشهاز خود راضی)

تا ساعت 12.30 اونجا بودیم و تا برگردیم خونه و بخوابیم ساعت 2.30 شد..

دوشنبه 13 شهریور

دومادم مرخصی گرفته بود تا بتونه دنبال کارهای انتقال سند بره... ساعت 9 رفت بیرون و ساعت 12 برگشت... منم در این فاصله که نبود مشغول تمییز کاری خونه بودم و برا ناهار هم قرمه سبزی درست کردم...

بعدازظهر هم رفتیم یه سر به خونه های بابا زدیم و خرید کردیم و برگشتیم خونه... شام هم میوه خوردیم...

/ 43 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

عروس جون نظرم کو؟! یک نظر طولانی برات گذاشته بودم!

مهتاب

سلااااام چطوری خانومی[قلب] ببین من مادر شوهرتو نمیشناسم ولی اگه فکر میکنی ممکنه سو استفاده کنن دیگه نقطه ضعفاتو (اینکه دوست نداری درباره چاق و لاغریت نظر بدن) بهشون نگو چون ممکنه باز هم موجب ناراحتیت بشن[خنثی] ولی خوب کاری کردی که براش روشن کردی که دوست نداری لباساتو به بقیه بدی[چشمک]

نوعروس

سلام چند وقتی هست خاطراتتو میخونم قلم رونی داری تبریک میگمو منم خیلی خیلی عجیب به لباسام حساسم خداروشکر خواهر شوهری اینقدر چاق هست که اندازش نیست [نیشخند]اما یه دختر خاله دارم که اینقدر پرروئه هر بار محترمانه بهش میفهمونم که من لباس ندارم که بدردت بخوره با وقاحت تمام لباسامو برام لیست میکنه منم اینطوری میشم[تعجب][تعجب] ولی بازم کم نمیارم[مغرور] خوبه که با مادر شوهرت رکی منم همینطوریم اونام خیلی ماهن عاشق رک بودن منن کلا با نوشته هات حال میکنم[گل]

جیگولی

باز کجا غیبت زده باز عروس خانم

شام

خوب هرکی این غذاهای خوشمزه رو بخوره چاق میشه....حالا بگو ببینم چند کیلو اضافه وزن داری؟

نوعروس

من منطورم خواهر شوهری خودم بود خانم راستی کجایی؟بیا دیگه منم آپم راستی لینکتم کردم[ماچ]

نسرین

خانمی کجایی؟؟چندتا عکس گذاشتم..تا امشب میمونه..خدا کنه ببینی

شادی

سلام دوست عزیزم من اتفاقی از وب دوستای مشترکمون اومدم و بی نهایت خوشحالم از این آشنایی به فهرست غذاهاتم سر زدم . چه خوب کاری میکنی که میذاری . خیلی کمکم کرد شاد و موفق باشی

الهام

عروس جون کجایی بابا؟ دلمون واست تنگ شده[ناراحت]

ایران

من ک عروس نشدم اما الانم کسی لباس بخواد بهش میدم خوب حتما ی حسابی روم. کرده که بهم رو انداختع