ماجراهای من و دومادم 130

سلام به همه دوستان گلم

نمیدونم کامپیوترم چی شده

الانم خاطراتم رو ورد تایپ میکنم تا هروقت که تونستم تو وبلاگم بذارم

خیلی دلم برا شما و وبلاگم تنگ شده

------------------------------------------------------------------------------------------------

اول از همه ماه مبارک رمضان رو به همتون تبریک میگم

سر سفره های افطار ما رو هم از دعای خیرتون محروم نکنید...

قبل از اینکه بخوام اتفاقات این چند روز رو تعریف کنم، بهتره تجربه ای که در
این ماه دارم رو بگم...

برای اینکه گرمای هوا و زمان طولانی تا اذان مغرب رو بشه راحت تر تحمل کرد... از شربت آبلیمو و عسل به همراه خاکشیر موقع سحر و افطار استفاده کنید... در ضمن آبلیمو باعث میشه تا هم فضای دهان بوی بد نگیره و هم اینکه خشک نشه....

------------------------------------------------------------------------------------------------

شنبه 24 تیر

از صبح خونه بودم و کار خاصی نکردم...

اما خونه مامانم کلی شلوغ شده بود.... خواهرم و شوهرش برای یه سفر کاری باهم میرن چین و اجبارا دوتا دخترهاشون رو میزارن پیش مامانم...

یکی از خواهرزاده هام 12 سالش و یکی دیگه هم 4 سالش هست.... این خواهرزاده 4سالم که اسمش هنگامه هست خیلی شخصیت و اخلاق های خاصی داره... خیلی نگران مامانم بودم... چون اسفند ماه که خواهرم و شوهرش میرن حج با وجود بابام، خیلی مامانم از نگهداری هنگامه خسته شد حالا هم که بابا نیست که چه بدتر....

یکشنبه 25 تیر

از شب قبل به سفارش مامان قالب کیک رو بردم.... صبح تو راه به استاد راهنما اس م اس دادم که چه ساعتی برم پیشش و جواب داد "ساعت 3-1 بعدازظهر" ساعت 12.30 از خونه مامان حاضر شدم و قبل از اینکه بخوام سوار تاکسی های انقلاب بشم...چون از قبل قصد خرید مانتو داشتم...رفتم پاساژ گلدیس آریاشهر و اون مانتویی که میخواستم رو پیدا نکردم... از پاساژ زدم بیرون و تو ایستگاه تاکسی بودم که استادم زنگ زد که اگه هنوز راه نیفتادم قرارمون رو برا یه روز دیگه بذاریم... خیلی خوش شانس بودم که الکی اینهمه راه نرفتم دانشگاه...بعد از تماس استاد چندتا مانتو فروشی رو هم سر زدم.. چقدر قیمت ها سرسام آوره... یا مانتو عجق وجق بودن یا اگه ساده بود قیمتش بالای 60 هزار بود... خلاصه یه مانتو فروشی که سال قبل ازش پالتو خریدم و تونستم مانتویی که با سلیقه ام جور باشه و قیمتش هم مناسب باشه پیدا کنم...

 بعداز ناهار از مامانم خواستم که بره بخوابه و منم هنگامه رو نگه داشتم... بعدازظهر با هنگامه چون ماشین دستم بود رفتیم شرکت دومادم، هم دنبالش هم سر راه برای شب خونه مامان خرید کنم... چقدر امانت داری سخته...

عصر با دومادم شروع به درست کردن کیک کردیم.. اونم دوتا برای دوتا مناسب مختلف که در سالهای شمسی و قمری با هم مقارن شدن.. کیک ها رو با روکش گاناش تزئین کردیم... خواهرم (یکی از دوقلوها)و با بچه هاش و خواهر کوچکم هم بودن... بعد از شام دوتا کیک ها رو شمع گذاشتیم... یکی رو با عدد شمع 57 که تولد بابام به سال شمسی و یکی از کیک ها رو با عدد شمع 35 که سالگرد ازدواج مامان و بابا به سال قمری بود گذاشتیم...کلی عکس گرفتیم و سریع برا بابا ایمیل کردیم... خیلی خوش گذشت.... ساعت 11 شب ما برگشتیم خونمون... وای که هوا با اون بارون چقدر خنک و دلپذیر شده بود...

برای اینکه صدای بارون رو بشنویم و از هوای لطیف بارونی استفاده کنیم تو پذیرایی خوابیدیم... من که از ذوق اومدن بارون درست و حسابی نخوابیدم...

بعدازظهر برادرشوهری بزرگه برای تولد دخترش پنجشنبه خونشون دعوتمون کرد

دوشنبه 26 تیر

صبح با دومادم اومدم تهران... چقدر شهرمون از نظر شهرسازی کم ظرفیت هست.. یه بارون اومدن کلی باعث شده بود که آبهای زیرزمینی به بیرون سر ریز کنه.... کلی تو ترافیک موندیم و شهرداری یه مسیرهایی رو هم بسته بود...بعد از رسوندن دومادم رفتم خونه مامانم... با مامان و هنگامه رفتیم اکباتان... من 5سال ابتدایی رو اکباتان زندگی کرده بودم و کلی برام خاطرات بچگی زنده شد... تا مامان خرید کنه ساعت 3 برگشتیم خونه... به خاطر هوای ابری و نیمه بارونی کلی از بیرون بودن لذت بردیم...

بعدازظهر دومادم اومد خونه مامان و باهم رفتیم ختم برادرشوهر همکار دومادم... راستی باید بگم که فوت اون خدابیامرز هیچ ربطی به حمام رفتن نداشته... (پس وقتی حمام میرین نگران نباشید)

سه شنبه 27 تیر

دوباره صبح با دومادم راهی تهران شدم تا بعدازظهر باهم بریم خونه مادرشوهری.... تو راه خونه مادرشوهری که بودیم دومادم بهم گفت که برادرشوهری بزرگه زنگ زده و مهمونی تولد رو کنسل کرده و دلیلش هم این بوده که جاری بزرگه با وجود دختر کوچکش نمیتونه مهمون داری بکنه...

به نظر من که خیلی مسخره اومد... سرراه خونه مادرشوهری دومادم رفت آرایشگاه همیشگیش و منم یه ساعتی منتظر موندم...خواهرشوهری هم خونه مادرشوهری بود... چقدر دختر ناز و دوست و داشتنی شده... از مادرشوهری دلیل بهم خوردن مهمونی برادرشوهری بزرگه رو پرسیدم و انگار که برادرشوهری و جاری بزرگه باهم مشکل پیدا کردن و جاری
بزرگه رفته بوده خونه مادرش...

چهارشنبه 28 تیر

صبح بازم اومدم تهران خونه مامان.. با استاد راهنما هماهنگ کرده بودم که ساعت 3-12 بعدازظهر دانشگاه هست برم... وقتی خونه مامان میرم خاله بزرگم هم اونجا بود وکلی ازم گلگی کرد که چرا بهش سر نمیزنیم و منم کلی قسم که امروز بعدازظهر میخوایم با دوماد بیایم پیشتون...(به خدا راست میگفتم)

خاله گفت فردا بریم خونشون که کسی رو گفتن بیاد باغ و قراره شاتوت بچینه و میخواد بهمون شاه توت هم بده... ساعت 12.30 رفتم دانشگاه و استادم نبود و وقتی بهش زنگ زدم گفت که 1 ساعت دیگه میرسه... کلی از فصل هایی که نوشته بودم ایراد  گرفت و ساعت 4 برگشتم خونه مامان...

پنجشنبه 29 تیر

صبح با مامانم رفتیم خرید...اول یه سر رفتیم اکباتان و مامان برا خودش تاپ خرید و منم برا دختر خواهرشوهری یه پیراهن خریدم...بعد از اکباتان مامان خرید میوه کرد و برا باغ خاله، بلال خریدیم.. دوتا جعبه هم آلبالو گرفتیم... یه جعبه مال من و یه جعبه برا مامان...

بعد از شستن و دم گرفتن آلبالوها من دیگه نمیتونستم چشمهام رو باز نگه دارم و رفتم خوابیدم.. دومادم هم ساعت 3 اومد.. ساعت 5 بیدار شدم و با خواهر کوچکم مشغول هسته گرفتن آلبالوها شدیم..

ساعت 8 رفتیم فرحزاد... هیچوقت فرحزاد رو به این خلوتی ندیده بودیم... کلی از رستوران ها رو اماکن تعطیل کرده بود

تو باغ شوهر خواهر کوچکه بلال ها رو کباب کرد و خیلی مزه داد و هوا هم که معرکه بود...من و خواهرم هم همچنان مشغول هسته گرفتن آلبالو ها شدیم...

تا برگردیم خونه ساعت 2 نصف شب شد...

جمعه 30 تیرماه

خیلی بی حوصله بودم وتقریبا هیچکاری نکردم حتی حال و حوصله درست کردن ناهار هم نداشتم... دومادم از بیرون غذا گرفت...

شنبه 31 تیر

روز اول ماه رمضان بود وخیلی ذوق داشتم.. ساعت 3 بیدار شدم و برا اولین روز ماه خورشت بادمجان درست کردم... برای افطار شله زرد درست کردم و یه ظرف هم به همسایه ها دادم...

با دومادم قرار گذاشتیم که از این فرصت استفاده کنیم و تو این ماه کمی لاغر کنیم و تا حالا هم موفق بودیم...

دوشنبه 2 مرداد

با دومادم اومدم تهران... بعدازظهر رفتم آرایشگاه هم ابروهام رو صفا دادم هم پاکسازی کردم و خیلی حس خوبی داشت...

سه شنبه 3 مرداد

صبح تهران بودم... ساعت 2 بعدازظهر بابا و خواهرم وشوهرش برگشتن.. هنگامه چقدر از اومدنشون خوشحال شد و نمیدونست از خوشحالی چیکار کنه... واقعا مامان خسته شده بود...افطار هم خونه مامان موندیم..

چهارشنبه 4 مرداد

 با مامان و خواهرم رفتیم خرید... مامان برای نی نی آیندمون دوتا عروسک پارچه ای خیلی خوشگل گرفت (الکی ذوق نکنید هنوز خبری نیست)و خواهرم هم یه مانتو و شلوار خرید... منم کفش گرفتم... تا برگشتیم خونه ساعت 3 شده بود... ساعت 5 رفتم دنبال دومادم باهم رفتیم خونه مادرشوهری... در راستای برنامه لاغری از مادرشوهری خواستیم که شام درست نکنه... مادرشوهری برامون آش رشته درست کرده بود که خیلی خوشمزه بود اما چون چندروزی بود که معده هامون عادت به غذا نداشت کلی احساس سنگینی میکردیم... ساعت 12.30 برگشتیم خونمون و دومادم هم مشغول وبگردی و کارهاش شد و منم ازش خواستم که سحریمون رو بخوریم...

پنجشنبه 5 مرداد

از صبح خونه بودم و کار خاصی نکردم و حتی حال نداشتم که خونه رو مرتب کنم... نزدیک اومدن دومادم مشغول جمع و جور شدم...  برای جمعه آینده مادرشوهری و خواهرشوهری و برادرشوهری بزرگه رو افطار دعوت کردم... برادرشوهری کوچکه و جاری نتونستن بیان و به احتمال زیاد سه شنبه افطار خونمون باشن...

دومادم که اومد خونه خوابید تا دم افطار...

جمعه 6 مرداد

از طرف شرکت دومادم افطاری دعوت شدیم... خیلی خوش گذشت و از اونجایی که مهمونی شنبه هم برای یه سری از کارمندها دوباره برگزار میشه ودومادم نقش اجرایی داره ماهم شنبه باز باید بریم...

الانم دومادم تشک انداخته جلوی تلویزیون و داره افتتاحیه المپیک رو میبینه و یه خط در میون هم چرت میزنه...

------------------------------------------------------------------------------------------------

چند روزی هست که وبلاگم درست شده و اشکال از اونجایی بود که دومادم یه برنامه
نصب میکنه و اون باعث اختلال شده بود.. اما اصلا وقت نکردم که آپ داشته باشم...

یه سری از نوشته ها برای قبل هست که وبلاگم باز نمیشد...

یه خبر دیگه اینکه من دیگه عمه نمیشم.. خانوم برادرم 2هفته پیش میره شهرستان خونه مامانش در حالیکه دکتر بهش استراحت مطلق داده بود و این سفر باعث میشه که مجبور به کورتاژ بشه...

/ 37 نظر / 64 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمانه

آخه دختر تو کجا میری یهویی؟؟؟؟؟؟

دختری در انتظار

سلام خانم گل بی نهایت دلتنگتم...کاش میومدی یه خبری میدادی...امیدوارم هر جا هستی شاد و سلامت باشی[بغل]

سارا از ساری

سلام عروس جان نماز و روزتون قبول.کجایی خانمی خبری ازت نیست.امیدوارم سلامت باشی گلم[قلب]

نسرین

خاستم قبل از اینکه بریم گرمسار پستتو بخونم ولی دیدم هنوز خبری نیست..دلم برات یه ذره شده..برگشتم میخونمت[ماچ]

سارا از ساری

سلام عروس جونم خوبی؟عیدت مبارک باشه خانمی و طاعاتت قبول[قلب] بازم نیستی که[ناراحت]

Mojgan

کجایی خانومی خبری ازت نیست

سارا از ساری

به به به سلام عروس جان خوبی؟خوب خدارو شکر که حالت خوبه[قلب] تنبلی رو کنار بزار خانم دلمون تنگ شده خووووووووب[بغل]

نسرین

ما از گرمسار برگشتیم و همچنان منتظر پست شماییم[ماچ]

ناشناس

ببخشیدا ولی خیییییییییلیییییییییی وبلاگت مسخرس و عقده ای بازی در نیار آدم که اسرارشو اینجا فاش نمی کنه، دومادم دومادم، مثلا درس خونده ای، آبروی فامیلو بردی با این وبلاگت و به مردم چه که کی تو حموم مرده یا نه، اسرارمونو فاش نکن، خودتو جمع کن