ماجراهای من ودومادم 81

سلام عزیزان

نماز و روزه هاتون قبول حق

جای داره از همه دوستان و خوانندگان عزیز که اینقدر به صفحات آشپزی توجه دارند تشکر کنم و وقتی نظرات محبت آمیزتان رو به دومادم نشون دادم، در جواب اینهمه لطف گفت: "اگه نامزد انتخاباتی مجلس یا ریاست جمهوری بشی حتما رای میاریابرو"

خیلی در نوشتن تو این ماه مبارک دارم تنبلی میکنم و از امشب قول میدم که تنبلی رو کنار بذارم و اگه هرروز نشه، حداکثر یک روز در میان یه پست داشته باشممژه

بریم سر اتفاقات هفته قبل

دوشنبه با مامانم رفتم آرایشگاه و حدود 3-2 سانتی از موهام رو کوتاه کردم، تا من باشم جوگیر نشم و موهام رو مش نکنم. یکسال و نیم پیش موهام رو مش کردم هر 4-3 ماه یکبار باید نوک موهام رو به خاطر موخوره ناشی از دکلره، کوتاه کنم.بعد از آرایشگاه رفتیم خرید.

سه شنبه بعدازظهر که دومادم اومد ساعت 7 رفتیم خونه مادرشوهری افطار و قصد داشتیم که برای افطار حلیم بخریم و تو محلشون جایی که حلیم بگیریم یه بنگاه املاک بود و از دومادم خواستم که بریم یه سر بزنیم و ببینیم که قیمت اجاره ملک تو اون منطقه چجوریه.

وقتی از معاملاتی پرسیدیم آپارتمان متراژ 90-80 متری رهن کامل چنده؟

 گفت: "22-20 میلیون و تو این منطقه خونه های ویلایی بیشتره و خونه ویلایی نوساز و فول امکانات 135 متر، 35 میلیون"

واقعا اولش فکر کردم دارم اشتباه میشنوم و نزدیک بود دوتا شاخ روسرم در بیاد،

تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

آخه این مقدار رهن رو ما برا 75متر خونه دادیم و قیمت خونه از شرق به غرب تهران واقعا زمین تا آسمون و اگه محل کار دومادم غرب تهران نبود حتما میرفتم اون سمت خونه میگرفتم.

خونه مادرشوهری، خواهرشوهری هم دعوت بود و  پیراهن حاملگی که از قبل براش گرفته بودم رو بهش دادم و خیلی خوشش اومد و بهش هم میومد. تا ساعت 12 اونجا بودیم.

چهارشنبه از صبح خونه بودیم و کار خاصی انجام ندادیم .

پنجشنبه ساعت 7 از خونه حرکت کردیم به سمت کرج منزل خواهرم و به جای اینکه از انتهای اتوبان همت به سمت آزادگان بریم اشتباهی وارد اتوبان جدیدالتاسیس باکری شدیم و کلی دور خودمون چرخیدیم تا وارد اتوبان تهران-کرج شدیم و 300-200 متر بعد از پارک ارم هم اتوبان خلوت بود اما بعد از اون تو ترافیک موندیم و 20 دقیقه بعد از اذان رسیدیم. خیلی اونشب خوش گذشت مامان و بابا، خواهر کوچکه و شوهرش و برادرم و خانومش هم مهمون بودن. ساعت 11 برادرم، چون خانومش از صبح سرکار بود و همینجوریش نشسته داشت خوابش میبرد،رفت خونشون. ساعت 12 دومادم هی با چشم ازم خواست که ماهم برگردیم خونمون اما من زیربار نرفتم و دومادم و بقیه نشستن به فیلم دیدن و من و خواهرم هم مشغول حرف زدن.مامانم هم ساعت 1.30 رفت تو اتاق خواهرزادم خوابید. ساعت 3 با خواهرم مشغول درست کردن سحری شدیم.جاتون چه ماکارونی درست کردیم و ساعت 4 سحری خوردیم و بعداز نماز صبح همگی به سمت تهران حرکت کردیم و تا برسیم خونمون و بخوابیم ساعت 7.30شد.

جمعه تا ساعت 14خوابیدم اما دومادم ساعت 10.30 بیدار شد و چون نمیخواست من از خواب بیدار شم همونجوری تو تخت بالا سرم کتاب خوند.

دم افطار _حدود 20 دقیقه تا اذان_ برادرشوهری کوچک زنگ زد تا حال دومادم رو بپرسه و دومادم هم ازش خواست بعد از افطار بیان خونمون شب نشینی که من به دومادم گفتم که بهشون بگه که افطار بیان خونمون.

برادرشوهری کوچکه هم از خدا خواسته قبول کرد و منم بدو بدو ظاهر خونه رو مرتب کردم و اونها هم یه ربع بعد از اذان رسیدن. خیلی دوست داشتم ببینم جاری کوچکه چه برخوردی باهام میکنه چون از خونه برادرشوهری بزرگه دیگه ندیده بودمش. (یادتون هست که تولد برادرزاده دومادم چه برخوردی باهام داشت)

وقتی اومدن دیدم نه انگار جاری کوچکه از خر شیطون اومده پائین و اخلاق و برخوردش خیلی خوب بود و افطاریشون که سوپ جو بود رو آورده بودن و با صلح و صفا در کنار همدیگه افطار کردیم و برادرشوهری کوچکه خیلی از کراکت سیب زمینی خوشش اومد.

بعد از افطار سریال کانال 3 شروع شد و جاری کوچکه و برادرشوهری از سر میز بلند شدن تا فیلم رو ببینن و من و دومادم هم مشغول جمع کردن میز شدیم و جاری کوچکه تا خواست تو جمع کردن کمک کنه به اصرار ازش خواستم فیلمش رو ببینه آخه من ودومام در جریان هیچ کدوم از فیلم و سریال های تلویزیون نیستیم. چون این مهمونی یه دفعه ای شد و من آمادگی ای نداشتم و بی تعارف شکل و ظاهر میوه های تو یخچال زیاد جالب نبود و وقتی از دومادم کمک خواستم که میوه خوب نداریم چیکار کنم.

فکر کنم امکان اینکه هممون تو همچین شرایطی قرار بگیریم هست و دومادم یه ایده خیلی خوب داد.

دومادم گفت که همه میوه ها رو بشور و پوست بگیر تو یه ظرف تخت همه رو بچین. منم این کار رو کردم و قسمت هایی از میوه ها که جالب نبود رو گرفتم و خرد کردم. شاید باورتون نشه یه ظرف خیلی زیبا از میوه های خرد شده، شد.

خودم خیلی خوشم اومد و به دومادم گفتم تو مهمونی ها همین کارو میکنم چون اینجوری دور ریز و اسراف به حداقل میرسه. برادرشوهری کوچکه و خانومش تا 12 خونمون بودن و وقتی با جاری کوچکه داشتیم عکس های تولد برادرزاده دومادم رو میدیدیم بهش یه تیکه انداختم و گفتم : "چرا اونشب اینقدر تو خودت بودی و زیاد حال و حوصله نداشتی؟" جاری کوچکه که انگار از حرفم جا خورده بود گفت: "که نه حالم خوب بود و مشکلی نبود." منم دیگه گیر ندادم بهش.

شنبه از صبح خونه بودم و مشغول نظافت و گردگیری خونه. ساعت 5 که دومادم اومد و خوابید منم خواستم یه چرتی بزنم که ساعت 7 از صدای زنگ تلفن بیدار شدم و مامانم بود که گفت: "خونه هستین و جایی نمیخوای برین؟" منم گفتم نه خونه هستیم و برنامه ای نداریم . مامانم گفت پس ما میایم خونتون؟!

 منم گفتم قدمتون رو چشم و دومادم رو از خواب بیدار کردم و افطار رو حاضر کردم

خیلی خیلی از اومدنشون خوشحال شدیم و بابا برا افطار کله پاچه خریده بود. تا ساعت 12 خونمون بودن و از این بیشتر خوشحال بودم که خونه رو مرتب کرده بودم مخصوصا وقتی بابا و مامان رفتن تو اتاق تا لباسشون رو عوض کنن.مژه

یکشنبه خونه بودم و بعد از افطار با مشورت همدیگه تصمیم گرفتیم که مادرشوهری رو پنجشنبه افطار دعوت کنیم.

امروز (دوشنبه) صبح با مامانم رفتم خرید و ساعت 2.30 رسیدم خونه و خریدهام رو جابه جا کردم و ساعت 4.30 رفتم دنبال دومادم و خوابیدیم تا ساعت 7.30. الانم دومادم داره برنامه نود میبینه و منم مشغول آپیدن وبلاگم.

/ 20 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا س

سلام مهربون خودم.اولا بگم که عاشق خودتو وبلاگتم و خداییش با خوندن مطالبت خیلی انر}ی میگیرم و سعی میکنم انر}ی مثبتتو توی زندگیم هم پیاده کنم البته رابطم با همسرم عالیه ولی خوب استفاده از تجربیات مثبت دیگران رو دوست دارم.دوم اگه اجازه بدی ابجی خودم صدات کنم چونکه ندارم[گریه] سوم من اشپزیهاتو خیلی دوست دارم وکراکتو قبلا درست کرده بودم ولی مراحلش یه خورده فرق داشت اینم درست میکنم مطمئنم که عالیه.ترو خدا تند تند اپ کن.فدات[گل]

فایزه

سلام عزیزم طاعات وعباداتتون قبول خیلی وقت بودنتونسته بودم نوشته های قشنگتوبخونم واسم یه مشکلی پیش اومده بود واقعا لذت میبرم ازنوشته هات. خانمی روز پنجشنبه که مهمونی داری از میزشامت اگه تونستی ووقت کردی یه عکس بگیرمنم مهمونی دارم هفته بعدمیخوام مهمونیم خوب بگذره

مریم

عروس عزیز حق داری حوصله نوشتن نداشته باشی ماه رمضان خیلی آدم رو بی حال میکنه. دوست داری مهمان زیاد داشته باشی یا زیاد مهمانی بری؟

لاوین

سلام...چه عجب اپیدی بابا...[چشمک]ایشالا همیشه سرت به شادی و خوشی گرم باشه...نماز روزه هاتونم قبول[ماچ]

دختری در انتظار

خوب کدبانویی دیگه چیزی نمیشه گفت که...ایده میوه ها هم خوب بود...[گل]

سارا س

[اوه][ناراحت][افسوس][گریه]عروس خانمی کجایی؟

مریم

عروس عزیز چقدر جالب که دوست داری بیشتر میزبان باشی چون میزبان بودن سخته و اکثر آدمها دوست دارن مهمانی برن تا اینکه مهمانی بدن. اما اینکه دوست داری با شیرینی و دسر های خودت پذیرایی کنی هم خیلی جالبه. حتما مهمون ها هم خیلی دوست دارن. مشخصه که خیلی باسلیقه هستی. راستی متوجه شدم سلیقه غذایی من خیلی شبیه تو است. من هم غذاهای فانتزی و جدید و غذاهایی مثل کنتاکی و حلوای هویج و سوپ شیر و کراکت رو خیلی دوست دارم و اتفاقا دنبال دستور دقیق و مشخص این غذاها هم بودم. مرسی.

جیگولی

وااای مرسی عروس جون دوست دارم

هانی

دلمون برای نوشته هات تنگ شده بود خانومی.. عزیزم من لینکت کردم ..اگه لینکم کنی ممنون میشم.. [ماچ] [گل] [ماچ] [گل] [ماچ] [گل] [ماچ] [گل] [ماچ] [گل]

MOJGAN

کروکت را درست کردم خیلی خوشمزه شد بچه ها خوششون امد دستت درد نکنه