ماجراهای من و دومادم 90

سلام به همگی

شرمنده که چند روز نیومدم نتخجالت

تاریخ آخرین پست رو که نگاه میکنم، اصلا باورم نمیشهتعجب که یکشنبه آپ کرده باشم و چقدر این چند روز زود گذشت.

دوشنبه و سه شنبه، دقیق یادم نمیاد مشغول چه کاری بودم ، اما هرچی بوده چیز خاصی نبوده و به احتمال زیاد خونه بودم.

چهارشنبه، صبح مامان زنگ زد تا حالم رو بپرسه و گفت:"پنجشنبه جایی نمیخوای بری؟ چون میخوام برا شام خواهرت رو دعوت کنم و اونم گفته ببین عروس چه روزی میتونه بیاد" منم گفتم که هم پنجشنبه و هم جمعه وقتم آزاد هست و قرار شد مامان بهم خبر بده.عصر زنگ زد و گفت که جمعه ناهار خونه ما بیاین. منم گفتم که اگه بشه ناهار نیاییم و به جاش برا فوتبال بیام. مامان ناراحت شد اما زیاد اصراری نکرد. دومادم وقتی فهمید مامان ناراحت شده گفت که همون جمعه ناهار بریم خونشون و میتونیم فردا بریم خونه مامانم.

پنجشنبه، ساعت 3.30 دومادم اومد خونه و برا ناهار دلمه ای که از دیشب مونده بود رو خوردیم و بعدش دومادم زنگ زد به مامانش و یه چرتی زدیم و ساعت 8 رسیدیم اونجا. خواهرشوهری هم اونجا بود و ساعت 12 برگشتیم خونه.

مادرشوهری اینها، شنبه میخواستن برن مشهد و چون خواهرشوهری در ماه هشتم بارداریش هست و باید خیلی مراقب باشه ازش خواستم که هر ساعتی از شبانه روز که شده اگه اتفاقی افتاد بهمون زنگ بزنه تا در اولین فرصت خودمون رو بهش برسونیم.

جمعه، ساعت 12 رفتیم خونه مامان و در درست کردن ناهار کمکش کردم و هنوز خواهرم نیومده بود. ساعت 1.30 مامان رو بردم ختم شوهر یکی از دوستانش. ساعت 2.30 برگشتیم و خواهرم هم اومده بود و ناهار خوردیم و بعد از ناهار من و دومادم یه چرتی زدیم و ساعت 6 دومادم و بقیه مردها مشغول فوتبال شدن و اون یکی خواهرم هم اومد و با خواهر*هام بهم خوش گذشت. فوتبال با همه هیجانی که داشت اصلا به نفع تیم دومادم نبود.

شام هم ساندویچ ژامبون خوردیم و ساعت 11 برگشتیم خونه.

شنبه، از صبح خونه بودم و کار خاصی انجام ندادم و خیلی حوصله ام سر رفته بود و بعد از ظهر که دومادم اومد خونه و قیافه بی حال و حوصله من رو که دید پیشنهاد کرد که بریم بیرون. قبل از رفتن دومادم یه زنگ به مامانش زد تا حالش رو بپرسه و از مادرشوهری شنیدم که خواهرشوهری بدجور مریض شده که رفته دکتر و بهش 3تا پنی سیلین داده. منم به دومادم گفته که اگه اشکالی نداره به خواهرشوهری زنگ بزنم و بگم فردا بیاد خونمون.خواهرشوهری خونشون نبود و براش پیغام گذاشتم و رفتیم بیرون.

رفتیم پارک پرواز و از اونجا دومادم زنگ زد به موبایل شوهره، خواهرشوهری و باهاشون برا فردا هماهنگ کرد.

یکشنبه، ساعت 7 دومادم رو رسوندم سرکارش و بعد برگشتم خونه. ساعت 7.45 خواهرشوهری اومد و اصلا حال خوبی نداشت. باهام صبحانه خوردیم و بعدش براش بالشت و پتو آوردم و رو مبل دراز کشید و منم مواد آش رو آماده کردم و گذاشتم تا جا بیفته و تو این فاصله رفتم خرید و براش هویج و سیب خریدم. چون خواهرشوهری آب بدنش به خاطر مریضی کم شده، نی نی اش زیاد تکون نمیخورد.

خلاصه تا بعدازظهر که دومادم بیاد چندتا لیوان بهش آبمیوه دادم و براش شیر موز درست کردم. برا ناهار هم آش بلغور و رشته پلو که خواهرشوهری خیلی دلش میخواست درست کردم. باهام ناهار خوردیم و چون خواهرشوهری خواهر نداره باهام کلی درد و دل کردو منم سعی کردم بدون هیچ پیش داوری ای شنونده خوبی باشم. خواهرشوهری بعد از ناهار رفت تو تختمون خوابید و دومادم هم ساعت 5 اومد و و برا اونم بالشت و پتو آوردم و یه چرتی زدیم و ساعت 7 از خواب بیدار شدیم. برا خواهرشوهری چون گلو درد داشت فرنی با نشاسته درست کردم که خیلی خوشش اومد. ساعت 8 رفتیم بیمارستان آتیه تا خواهرشوهری آخرین پنی سیلین اش رو بزنه. بعدش رفتیم پارک دم خونمون و اونجا یه کم راه رفتیم و ساعت 9 برگشتیم خونه و تا شوهره خواهرشوهری بیاد غذاها رو گرم کردم. ساعت 12 رفتن خونشون و برا اینکه فردا هم بیاد بهش یادآوری کردم.

دیشب خیلی خسته بودم و ساعت 12.30 داشتیم میخوابیدیم که خواهرشوهری زنگ زد و گفت که برا شوهرش فردا کاری پیش اومده و نمیتونه بیاد خونمون. هم ناراحت شدم که چرا خواهرشوهری نمیتونه بیاد چون از صبح که اومد خونمون تا شب که برگرده خونشون حالش خیلی خیلی بهتر شده بود و هم خوشحال که فردا میتونم کمی استراحت کنم.

دوشنبه (امروز)، ساعت 5 صبح با سوزش گلوم که به گوشم میزد از خواب بیدار شدم و دومادم رو بیدار کردم، خیلی ترسیده بودم چون لوزه سمت چپم به شدت متورم شده بود و خیلی درد داشتم. به هر زحمتی بود خوابیدم. تا الانم گلو درد دارم و صبح هرچی دومادم ازم خواست که باهاش برم سرکارش و بعدش ماشین رو بگیرم و برم دکتر قبول نکردم چون اصالا حال تکون خوردن رو نداشتم. تا ساعت 12 دراز کشیدم و بعدش خونه رو مرتب کردم و ساعت 5 دومادم برگشت خونه.

نمیدونم چرا دومادم هر 6ماه یکبار باید مریض بشه. چنووقت بود که قلبش درد میکرد و یهو قلبش تیر میکشید. من احتمال دادم که چون جلوی کولر میخوابه سرما زده.

امروز که اومد گفت که سرکار که بوده قلبش درد میگیره و تیر میکشه و عرق سردی میکنه و فشارش هم میره بالا. همکارهاش میگن که بره اورژانس بیمارستان قلب تا یه چکاپ بشه اما چون سر درد بدی داشت میاد خونه، الانم خوابیده. دیگه باید بیدارش کنم و راضیش کنم که برا ساعت 10-9 بریم بیمارستان.

 ___________________________________________________________________

* لازم به توضیحه که من 3تا خواهر و 1 برادر دارم. دوتا از خواهر هام8-7 سال ازم بزرگتر و دوقلو هستن، من با اون خواهرم که خونش کرج هست خیلی بیشتر جور هستم و همه جوره قبولش دارم. اون یکی خواهرم که بچه آخره، 3سال ازم کوچکتره و یکسال و نیم که ازدواج کرده اما بنا به مسائلی سر خونه و زندگیشون نرفته و با مامان و بابام زندگی میکنن. برادرم هم 3سال از من بزرگتره و خیلی زود ازدواج کرده حدود 9ساله و من خیلی خانومش رو دوست دارم و واقعا عروس خوبی برا مامان و بابا هست.

/ 28 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا س

سلام اجی نیستی؟بابا ترکیدم انقده اومدم دیدم نیستی[عصبانی] مواظب خودت باش گلم[گل][قلب]

مریم

سلام عروس جان. چه خبر؟ نگرانت شدم. چند روزه که کامنت ها رو هم تایید نکردی.

سلام عروس جان. اون روز خسته بودم و از سرکار اومده بودم. و سرماخورده هم بودم و حسابی داغون! چه خوب که برای آقاداماد زود به بیمارستان مراجعه کردید.

هانی

عروس جونی میشه رنگ نوشته های آپ هات رو سیاه کنی خیلی سخته خوندنش.. مىــــــــــــــــــــــــــــــسی [ماچ]

الهام و ایمانش

سلام.عروس خانوم من عاشق وبتم.معذرت اگه کم لطفی کردمو تا الان خاموش بودم.اخه معمولا وبتو سیو میکنم و تو خونه سره فرصت میخونمت.اشپزیات واقعا عالیه خیلی استفاده میکنم واقعا.این دفعه گفتم حتما باید واست کامنت بذارم[ماچ]ایشالا با دومادت همیشه عاشق بمونین[قلب]

الهام و ایمانش

آها اینم یادم شد بگم.خیلی خوبه که دستور آشپزیارو با عکس میذاری.اینطوری آدم راحت میفهمه بایسد چیکار کنه.من خودم که طرز تهیه غذاهایی که خوشم میاد ازشون با عکسش تو ذهنم میمونه وقتی میخوام درست کنم چک میکنم که مثل مال تو درمیاد یا نه[چشمک][نیشخند]

سارا س

عزیز دلم سرماخوردگیت بهتر شد.خیلی نگرانتم کاش یه خبری از خودت میدادی.فدات[ماچ]

ye doost

salam azizam behtar shodi aroos khanom hatman az khahar shoharet sarma khordegi gerefti *delemoon vasat tang shode khanom ma ro bi khabar nazar

سپیده

وای چه خانواده جالبی داری خوش به حالت که هم خواهر داری و هم داداش.....[قلب] وای که چقدر سلامتی نعمت بزرگی هست.....

نسرین

سلام بی معرفت...من آدرس وبلاگتو گم کرده بودم..تو هم که ماشالا یه سری به ما نمیزنی..با هزار بد بختی پیدات کردم[بغل]