ماجراهای من و دومادم 140

سلام به همه دوستان گلم

دوست دارم تا خاطرات این چندروز رو تموم کنم تا بتونم به روزتر آپ کنم نه خاطرات یه ماه پیشخجالت

چهارشنبه 6 دی

از بعدازظهر روز قبل دومادم احساس سرماخوردگی داشت و صبح رفتم شلغم و هویج و میوه گرفتم تا برا دوماد آش درست کنم از شب دیگه تب 40 درجه کرد و همش خوابیده بود...

پنجشنبه 7 دی

صبح هرکاری کردم که سرکار نره قبول نکرد و میگفت که کلی کار داره.. برا اینکه نگرانش نشم باهاش اومدم تهران و دم شرکت ازش ماشین گرفتم و رفتم خونه مامان...

بعدازناهار دوماد زنگ زد که برم دنبالش و برگردیم خونه... نذاشتم رانندگی کنه و تب و لرز شدیدی داشت... به محض رسیدن به خونه براش آش گرم کردم و به زور چند قاشق خورد وخوابید تا غروب... ساعت 7 شب به زور بردمش دکتر و تشخیص آنفولانزا داد با کلی دارو...

جمعه 8 دی

از صبح که بیدار شدم احساس سردرد داشتم و حدس میزدم که منم مریض شدم... اما قبل از اینکه حالم بدتر بشه خونه رو مرتب کردم که اگه احیانا حالم بد شد لااقل خونه تمییز باشه... بعداز ناهار تا فرداش همینجوری تب داشتم و حالم خیلی بد شد اما خداروشکر دوماد حالش بهتر شده بود و اون ازم پرستاری میکرد

شنبه 9 دی

دوماد مرخصی گرفت و باهم اومدیم تهران و رفتم دکتر خانوادگی و بعدشم دوماد منو رسوند خونه مامانم و خودش با اینکه مرخصی بود رفت یه سر به شرکت بزنه... خونه مامان که همش خواب بودم و مامان برام ناهار درست کرد و از دوماد هم خواست که ناهار بیاد خونشون... بعداز ناهار هم برگشتیم خونمون...

------------------------------------------------------------------------------------------

یه چیزی رو باید تو پرانتز بگم اونم اینکه تمام مدتی که مریضی بودم مادرشوهری با اینکه میدونست یه زنگ نزد حالم رو بپرسه و حتی خواهرشوهری که اگه این پست رو یادتون باشه که وقتی حامله بود و سرماخورده بود چندروز از صبح تا شب ازش پرستاری کردم... انتظار نداشتم که بیاد خونمون و ازم پرستاری کنه اما میدونست یه زنگ بزنه

---------------------------------------------------------------------------------------

یکشنبه 10 دی

شب از دومادم خواستم یه زنگ به برادرشوهری کوچکه بزنه و حالش رو بپرسه و برادرشوهری میگفت: "هنوز جاری کوچکه از خونه مامانش برنگشته و منم به خواهرش زنگ زدم که بهش بگه اگه تا سه شنبه برنگرده خونه و دست از این کارهاش برنداره تو دادگاه خانواده باید همدیگه رو ببینیم"

دومادم از مادرشوهری شنیده که وقتی پیغام برادرشوهری به گوش جاری کوچکه میرسه و میبینه به قول معروف "این تو بمیری از اون تو بمیری ها" نیست عصرش زنگ میزنه به برادرشوهری و بگو و بخند که اصلا اتفاقی نیفتاده و از برادرشوهری میخواد که بیاد دنبالش.. اما برادرشوهری میگه خودت رفتی خودت هم باید برگردی و تا شب هم اومدی که هیچ و گرنه شب بشه فردا صبح لازم نکرده بیای.. جاری کوچکه میبینه که اوضاع و اوحوال زیاد جالب نیست وسایلش رو از خونه مامانش برمیداره و برمیگرده سرخونه و زندگیش

سه شنبه 12 دی

اگه یادتون باشه من هرسال عاشورا یا تاسوعا نذری میدادم بدون اینکه نذری داشته باشم... امسال مامانم ازم خواست که اربعین غذا بدم و تصمیم هم براین شد که زرشک پلو با مرغ بپزیم...

من که حالم بهتر شده بود با دوماد اومدم تهران و با مامان رفتم خریدهای نذریم رو انجام دادم... مامان که داشت خریدها رو جابه جا میکرد من و خواهرکوچکه باهم رفتیم آرایشگاه و بعدازظهر هم برگشتم خونمون و وسایلی که لازم بود رو بردارم...

شب خواهرشوهری زنگ میزنه و حالم رو بعداز چند روز میپرسه و گفت که دخترش هم مریض شده بود و درگیر اون بوده و وقت نکرد که بهم زنگ بزنه... احمد هم خیلی بهش اصرار کرده و قراره فردا برن مشهد تا اربعین اونجا باشن...

پنجشنبه 14 دی

از شب قبل خونه مامان بودیم و صبح هم بعد از نماز صبح مشغول آماده کردن غذاها شدیم و تا ساعت 12.30 ناهار حاضر شد و دوماد هم رفت و غذاها رو پخش کرد.. خواهرهای دوقلوم هم اومدن و کلی تا شب کنار همدیگه خوش گذروندیم...

جمعه 15 دی

هنوز خسته دیروز بودیم و من فکر کنم تمام روز خواب بودم.... غروب با دومادم میریم بیرون و یه دوری میزنیم و شام میخوریم و برمیگردیم و دومادم یه زنگ به مادرشوهری میزنه "آخه مادرشوهری هم با خواهرشوهری رفته بود مشهد" که ببینه کی میرسن و حالش رو بپرسه وسط صحبت هاشون مادرشوهری یه دفعه ای به دوماد میگه که فردا خواهرشوهری رو احمد میاره پیشتون ومیخوان ببیننتون... دوماد هم یه نگاه به من میندازه و میگه باشه بیان منتظرشون هستیم... بعد از اینکه تلفن رو قطع میکنه و جریان رو بهم میگه فوق العاده ناراحت میشم... به دومادم گفتم که اگه قرار باشه مهمون بیاد باید به من بگم تو که صبح میری سرکار و شب برمیگردی و منم که باید ببینم آمادگی پذیرایی از مهمون رو دارم یانه؟ مثل این میمونه که بخوایم بریم خونه خواهرشوهری اونوقت به احمد که سرکار هست زنگ بزنیم و اطلاع بدیم

دوماد هم حق رو به من داد و بهم قول داد تا این موضوع رو اولین فرصت به مادرش گوشزد کنه...

شنبه 16 دی

صبح زود احمد، خواهرشوهری رو آورد و خودش هم رفت سرکار...نمیتونم بگم که از دیدن خواهرشوهری و دخترش خوشحال نشدم...

با خواهرشوهری صبحانه خوردیم و ساعت 9 هم دخترش از خواب بیدار شد و من برای صبحانه دخترش شیر گرم کردم نان سوخاری رو با شیر نرم کردم و همش رو دادم و خورد.. تو این وسط هم خواهرشوهری کتاب و دفترش رو برداشت و رفت تو اتاق مشغول درس خوندن شد که فرداش امتحان داشت... (تازه اونجا دوزاریم افتاد که خواهرشوهری برای اینکه بتونه امتحان فرداش رو بخونه و کسی هم از بچش مراقبت کنه اومده خونمون و این قضیه فوق العاده ناراحتم کرد... بیشتر هم از دست مادرشوهری ناراحت شدم چون یه جورایی اون بود که خواهرشوهری رو مهمون خونمون کرد... با دومادم حدس زدیم که خود مادرشوهری چون خسته سفر بوده و حوصله نداشته که از نوه اش مراقبت کنه اونا رو حواله خونه ما کرده)

خلاصه سرتون رو درد نیارم که اون روز یه پا برا خودم مامان شدم و زهرا هم بهم میگفت مامان و هرجا میرفتم مثل جوجه اردک دنبالم راه میفتاد.. اصلا هم کار خونه و غذا درست کردن با بچه سخت نیست که همش خواهرشوهری ازش میناله.. برای ناهار سبزی پلو با ماهی درست کردم... برای شام هم که احمد اومد خورشت بادمجان... ساعت 11 بود که برگشتن خونشون...

وقتی که مهمونها رفتن به دوماد گفتم نمیدونم چرا یه سری آداب و معاشرت رو این زن و شوهر بلد نیستن یا بلدن و به روی خودشون نمیارن... انتظار داشتم لااقل خودشون که خودشون رو مهمون خونمون کردن و فردای از مشهد اومدنشون هم هست لااقل یه سوغاتی حتی خیلی کم میاورد... دوماد هم گفت که اینها بلد نیستن گفتم اینا بلد نیستن مادرت نباید به دخترش این چیزا رو یاد بده...عصبانی

دومادم زنگ میزنه به مادرشوهری تا حالش رو بپرسه و میفهمه که از صبح مادرشوهری مهمون داشته تا غروب.. (دلم خیلی خنک شد از خود راضی)

تا ساعت 12.30 بیدار موندم و ظرفهای شام و شستم

یکشنبه 17 دی

صبح با دوماد اومدم تهران تا شب بریم خونه مادرشوهری...مادرشوهری وقتی مشهد بود و میدونست که اربعین غذا میپزیم ازمون خواست تا براش غذا کنار بذاریم... ماهم شب غذاها رو بردیم و یه جورایی نگار که دعوامون بکنه بهمون گفت:"چرا نگفتین که غذا میارین تا من غذا درست نکنم" ما هم اینجوریتعجب دوماد هم میگه که خودت گفتی که هروقت میای خونمون غذاها رو هم بیار...

موقع غذا کشیدن من دقت نکردم و دیس رو نزدیک قابلمه گذاشتم و حواسم نبود که شعله به دیس هم میخوره موقع بلند کردم انشگت شست و اشاره ام به شدت سوخت مادرشوهری ازم خواست دستم رو سریع زیر آب بگیرم و بعدشم داخل ظرف نمک بکنم... باورتون نمیشه بگم که اینکار از هر پماد سوختگی بهتر عمل میکنه و باعث میشه تاول نزنه... انشالله که هیچوقت دچار سوختگی نشین اما اگه براتون اتفاق افتاد اینکار رو انجام بدین...

شب هم برگشتیم خونه مامان و اونجا خوابیدیم

دوشنبه 18 دی

صبح هی با مامان فکر کردیم که چه کار مفیدی میتونیم انجام بدیم و به این نتیجه رسیدیم که بریم بیمارستانمژه نگران نشیدچشمک چندوقتی بود که روی ران پام یه خال گوشتی دراومده بود اونم بدون هیچ دلیلی و اولش هم مثل یه تاول بود و بعدشم هی بزرگ شد... از خاله ام شنیده بودم که شوهر خاله ام یه همچین مشکلی داشت و رفت بخش لیزر بیمارستان پیامبران و مشکلش برطرف شد... بیمارستان پیامبران نزدیک خونه مامان اینا هست... آژانس گرفتیم و رفتیم.. دکتر وقتی خال روی پام رو دید احتمال داد که تجمع چربی و پوست باشه و اما برای اینکه نگرانی وجود نداشته باشه میده پاتولوژی تا بررسی کنن... اما من چون دفترچه بیمه ام رو نبرده بودم برای فردا بهم وقت داد...

کمی از بیمارستان بگم... بیمارستان پیامبران یه بیمارستان خصوصی هست اما با اکثر بیمه ها حتی با بیمه تامین اجتماعی قرارداد داره... بیمارستان فوق العاده تمییز.. حتی برای زایمان هم از چند نفر هم قیمت هاش رو سوال کردم... خوشحال نشین فعلا خبری نیست و قرار نیست که خاله بشین.. نیشخندبرای آینده پرس و جو کردم... یه خانومی که تازه زایمان کرده بود و میخواست مرخص بشه میگفت:با عمل سزارین و دوشب تو اتاق VIP بستری بوده مبلغ 3.600 داده در حالیکه بیمارستان هایی مثل بهمن،لاله، عرفان یا پارسیان کمتر از 4میلیون زایمان سزارین رو انجام نمیدن تازه تو اتاق معمولی...

چهارشنبه 20 دی

صبح با دومادم دوباره اومدم تهران.. اما تو راه بودیم که یادم افتاد دفترچه بیمه ام رو یادم رفته بردارم... ساعت 11 با مامان رفتیم بیمارستان... خیلی استرس داشتم ترسم مثل دوران بچگیم که میخواستم آمپول بزنم بود.. روی تخت دراز کشیدم و دکتر اطراف خال رو دارو بی حسی تزریق کرد که کمی درد داشت و بعدشم با لیزر سطح خال رو برداشت و همونطور که تشخیص داده بود تجمع چربی بود و نیازی به پاتولوژی نبود.. دلیلش ایجاد خال رو که از دکتر پرسیدم گفت امکان داره ضربه ای به این قسمت از بدنت خورده باشه و باعث تحریکش شده باشه... من یادم اومد دقیقا یکی دو روز بعد از اپیلاسیون این تاول که بعدا خال شد به وجود اومده...

/ 15 نظر / 121 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسرین

سلام عزیزم..این مادرشوهر تو هم خیلی زرنگه ها..دخترشو میفرسته خونه تو چون میدونه خانومی و به مهمونات نمیذاری بد بگذره[چشمک] من شنیده بودم دستمونو بکنیم توی آرد خیلی خوبه ولی نمکو نشنیده بودم[ماچ] تو چه جوری همه اینارو دقیق یادت میمونه؟؟[سوال]

marjaneh

salam khnooni, kheili khosh hal shodam ke khalet maselei nabod.be zodi omidvaram ke zotar ma khaleh beshim. [چشمک]

الی

ای بابا چقدر مادرشوهرت زرنگه!!ولی خدا هم خوب حواسش بهش هست:ِ) واقعا یه ضربه باعث این تاول شده بود؟؟

زهرا

مثل همیشه پر انرژی بود پستت هات...وقتی دلم میگیره میام اینجا حالم خوب میشه...شاد باشی عزیزم

مهتاب

چقدر دلم از مهمون داری مادرشوهرت خنک شد [نیشخند] چاه کن همیشه ته چاهه. مادرشوهرت سوغاتی آورده بود؟ خدا هیشکی اسیر بیمارستان نکنه. مگه واسه عملای زیبایی و زایمان. [نیشخند]

دوست

دووووستم سلام ! این خواهر شوهرت مگه دانشجو هم هس ؟! با سلامتی . چرا این قده اینا شیرین کاری می کنن ؟ ... برای زایمان ، اگه بیمه تکمیلی داشته باشین تقریبا مفت در می یاد . مواظب خودت باش .

سارا از ساری

سلام عزیزم خوبی؟ببخش این چند وقتی نبودم ماشاالله تو هم که چقدر نوشتی.اومدم یه خبر بهت بدم.من مامانی شدم[خجالت] انقدر خشحالم عروس جون که اول اومدم این خبر و به دوستای خوبم بدم چون میدونم خوشحال میشن.بازم میام پیشت.واسم دعا کن

الهام

سلام عروس [قلب] دلم خیلی برات تنگ شده بود [چشمک] خیلی وقت بود که اپ نکرده بودی ولی تو این یه ماهه کلی مطلب نوشتی هنوز وقت نکردم بخونم ولی خوشحالم که برگشتی

zahra

wow cheghad tulani bud cheshmam dard gereft hamasho khundam[تعجب]