ماجراهای من و دومادم 93 (تولد)

تولدم مبارک

به همین راحتی

 امروز تولدمه....

16مهر 1364 در تهران به دنیا اومدم

فرزند چهارم از یه خانواده بزرگ هستم

عاشق پدرو مادرم هستم و خواهرها و برادرم رو خیلی دوست دارم

همسری دارم که همه سعیش اینه که بهترین زندگی رو برام فراهم کنه و از هیچ تلاشی برای آسایش من فروگذاری نمیکنه و تمام سختی و بار مسئولیت زندگی رو به تنهایی به دوش میکشه و حتی منو درگیر کوچکترین مسائل مالی نمیکنه که مبادا آرامش ذهنی و فکری من بهم بریزه ...

با همه وجود دوستش دارم و بهش افتخار میکنم .......

--------------------------------------------------------------------------

نمیدونم چرا هروقت به ماه مهر میرسیم همه مشکلات مالی به سمتون حمله ور میشن و این باعث میشه دومادم کمی از نظر فکری بهم بریزه، هرچند تمام سعیش اینه که من متوجه نشم اما مگه میشه.....

------------------------------------------------------------------------------

من از بچگی برخلاف اطرافیانم هیچ وقت دوست نداشتم برام تولد بگیرند حتی وقتی کوچک بودم، اونوقتها از خجالتم بود اما وقتی بزرگتر شدم میگفتم این بچه بازی ها چیه و من دیگه بزرگ شدم و این کارها لازم نیست.... اما همیشه مامان و بابا یه تولد کوچک در جمع برادر و خواهرها برام میگرفتن.... خیلی وقت ها دعا میکردم که تولدم یادشون بره اما مگه میشه مادری تولد فرزندش رو از یاد ببره....

-------------------------------------------------------------------------------

پنجشنبه 16 مهر1388

اولین سال ازدواجمون به همراه اولین تولدم بود که در خونه خودمون بودیم....

برخلاف دوران مجردی همیشه آرزو داشتم از طرف دومادم به مناسبت تولدم سوپرایز بشم

چندوقتی بود که میدیدم یه کارهایی میکنه و تلفنهایی داره که میخواد من متوجه نشم

چهارشنبه ها تا ساعت 7 کلاس داشتم و با مترو میومدم خونه، اگه دومادم رسیده بود خونه، بهش زنگ میزدم که بیاد دنبالم...

اتفاقا اون روز هم دومادم زود رسیده بود خونه و بهش زنگ زدم که بیاد دنبالم....

با خودم فکر کردم که حتما چون شب تولدم هست منو میبره رستوران....

وقتی اومد دنبالم خیلی معمولی برخورد کرد و وقتی دیدم داره مسیر خونه رو میره با خودم فکر کردم که حتما شام از بیرون گرفته و مثل فیلم ها یه میز شام عاشقانه چیده و اینجوری میخواد من سوپرایز بشم...

اولین خونمون نزدیک مادرشوهری بود...

ازم خواست اگه خسته نیستم یه سر بهشون بزنیم...

بازم فکر کردم که حتما با اونها هماهنگ کرده و خونه اونها میخواد برام تولد بگیره..

زهی خیال باطل

خلاصه یه ساعتی اونجا بودیم و برگشتیم خونه و دیدم همه فکرهام به سنگ خوده و خبری از چیزی نیست...

اما باز ناامید نشدم...

پنجشنبه صبح رفتم دانشگاه و ساعت 3-2 بعدازظهر برگشتم خونه..

اون سال دومادم پنجشنبه ها تا ساعت 8 شب کلاس حسابداری میرفت و با دوری راه و ترافیک ساعت 9.30 میرسید خونه...

وفتی از سرکارش میخواست بره کلاس بهم زنگ زد و منم به روی خودم نیوردم که امروز تولدمه و ازش پرسیدم که شام چی دوست داره درست کنم ....

فکر کنم سوپ جو با لوبیاپلو درست کردم...

با خودم گفتم 100% یادش رفته وگرنه لااقل امشب با شبهای دیگه باید یه کم فرق کنه....

مشغول آماده کردن شام بودم که مادرشوهری زنگ زد و احوالپرسی کرد و صداش خسته بود و ازش پرسیدم چرا صداش خسته هست؟ گفت:"از بعدازظهر که سرکار اومدم مشغول آماده کردن خورشت کرفس بودم و برا همین خسته هستم" اونم از من پرسید:"چیکار میکنی؟" گفتم دارم شام درست میکنم؟ گفت :"گه غذات هنوز حاضر نیست بیاین خونه ما و دور هم باشیم."

منم چون بدجور از طرف دومادم ضدحال خورده بودم، گفتم که نه و غذا رو آماده کردم و دوماد هم چون از کلاس میاد خیلی خسته هست باشه برا یه وقت دیگه.....

تلفن رو قطع کردم و مشغول آشپزی شدم....

بعدش مادرشوهری به دومادم زنگ میزنه که:"آره من برا تولد عروس شام پختم اون میگه نمیاد...." جزئیاتش دقیق یادم نیست...

دومادم هم چون از ماهها قبل بهش گفته بودم که از تولد گرفتن و شلوغ بازی ها خوشم نمیاد به مامانش میگه:"ما تولد عروس رو به تاریخ شناسنامه اش که شهریور هست گرفتیم" مادرشوهری ناراحت میشه و دوباره به من زنگ میزنه... البته قبل از مادرشوهری دومادم بهم زنگ میزنه و میگه که به مامانش چی گفته و منم مراقب باشم سوتی ندم...

بلافاصله بعد از دومادم دوباره مادرشوهری میزنگه:"به دوماد زنگ زدم و میگه تولدت رو گرفتی چرا به ما نگفتی؟" منم گفتم که نمیخواستم باعث مزاحمت بشم و این اخلاق همیشه من هست... مادرشوهری میگه:"من برا امشب تولدت غذا درست کردم و کاری نمیخواستیم بکنیم و یه تولد کوچک میگرفتیم..." خلاصه با دلخوری ازم خداحافظی میکنه..

با خودم فکر کردم اگه برا تولد من شام درست میکنه پس چرا قبلش میگه که چون امشب خورشت کرفس پختم و درگیر درست کردن شام بودم خسته شدم یعنی میخواسته منت بذاره و یا به روم بیاره که چون به خاطر تولد تو کار کردم خسته شدم؟؟؟؟؟؟؟؟ هنوز هم جواب سوالم رو نگرفتم....

دومادم با یه دسته گل خیلی زیبا مباد خونه و اما من چون از قبل برا اولین تولدم برا خودم توقع ایجاد کرده بودم، عشق و محبتش رو ندیدم و تمام سعیم رو کردم که ظاهرم خوب نگه دارم... بعدش از کیفش یه جعبه کادو شده زیبا با یه پاکت کوچک داد بهم...

(نمیدونم چرا از قبل حدس زده بودم که برا تولدم ادکلن و سکه هدیه میده که هیچ کدومشون رو برا هدیه تولد دوست نداشتم) با اکراه کادو رو باز کردم و سریع گفتم که یه جورایی میدونستم ادکلن هست و تلفن های یواشکی معلوم بود با دوستت هماهنگ کردی که برام ادکلن بگیره....

از دید تیزبین دومادم ناراحتی و اکراه من مخفی نبود با اینکه من تمام سعیم رو کردم که ظاهرسازی کنم...

حالا به دو دلیل از هدیه اش خوشم نیومد: 1_ چون خودش وقت نذاشته بود که برام هدیه بخره و از دوستش خواسته بود و دوستش هم بنده خدا همه سعیش رو کرده بود اما چیزی گرفته بود که نه من از بوش خوشم میومد نه دومادم... چون ادکلنش از تیپ بوهایی بود که سریع بهم سردرد میداد 2_ سکه و یا پول به چه درد من میخوره؟ من که وقتی بفهمم یه مشکل مالی کوچک تو زندگی باشه از همه چیزم چشم پوشی میکنم پس این سکه میمونه برا روز مبادا که همینجورم شد...

خلاصه اون شب با ناراحتی گذشت و دومادم فکر کرد که من برا اینکه هدیه اش کم هست ناراحتم... اما شاید بعد از دوسال هنوز متوجه نشده که ناراحتی من به خاطر چی بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 جمعه 16 مهر 1389 

دومین سال تولدم از سال قبل درس بزرگی گرفته بودم که در ذهن خودم توقع ایجاد نکنم که اگه یه جورایی با ذهنیت من سازگار نبود حالگیری نشه...

خلاصه اون سال هم مثل سال قبلش از نظر مالی وضعیت مناسبی نداشتیم....

به پیشنهاد دومادم ناهار رفتیم رستوران همیشگیمون و منم چون از قبل به خودم هیچ قولی نداده بودم پس سعی کردم از ناهار و بیرون بودنمون نهایت لذت رو ببرم...

دومادم سر میز تا غذا رو بیارن بهم یه پاکت داد...

اصلا انتظار نداشتم... در عرض چند ثانیه کلی به فکر به ذهنم هجوم آورد که داخل پاکت چی میتونه باشه..... فکر کردم شاید داخلش پول باشه که هیچ دوست نداشتم.... فکر کردم شاید داخلش بلیط کنسرت باشه اما هیچ کدوم از خواننده های مورد علاقمون  اون وقت سال کنسرت نداشتن.... فکر محال کردم که نکنه بلیط مسافرت به کیش رو گرفته چون چند وقتی بود که خیلی دلم میخواست برم کیش (با توجه به وضع مالی این فکر محال بود)

در پاکت رو باز کردم و یه نامه بود... اصلا انتظار نداشتم که برام نامه بنویسه...

نمیدونید انقدر قشنگ احساساتش رو بر روی کاغذ آورده بود که در عرض چند صدم ثانیه تمام فکرهایی که در عرض چندثانیه به ذهنم هجوم آورده بودند دود شدند و رفتند هوا...

پارسال بهترین هدیه ام رو گرفتم و خیلی ازش ممنونم.....

 

شنبه  16مهر 1390

دوباره امسال مثل سالهای قبل از نظر مالی وضعیت مناسبی نداریم و به دومادم میگم نکنه ماه مهر به خاطر تولد من، ماه نحسی برامون باشه که بلاستثنا مهرماه از نظر مالی وضعیت بدی پیدا میکنیم...

از هفته قبل مامانم گفته بود که شنبه بعد شام با بابات یه سر بهتون میزنیم من چیزی نگفتم که آره یا نه؟

وقتی تصمیم مامانم رو به دومادم گفتم، گفتم که بهتر نیست با خواهرم و شوهرش دعوتشون کنیم شام پیشمون باشن...

دومادم هیچ استقبال نکرد و گفت که چون من برات امسال نمیتونم هدیه ای بگیرم جلوی اونها زشت میشه بذار برا هفته بعد دعوتشون کن که مناسبت تولدی در کار نباشه....

خلاصه تا امروز که با دومادم حرف زدم و قبول کرد که مامانم و خواهر اینا رو برا شام فرداشب دعوت کنم...

قرار بود که خودم هم کیک و شام درست کنم و کلی با هم برنامه ریزی کردیم....

تا بعدازظهر که از خواب بیدار شدیم بهم گفت که نمیخوای کیک درست کنی؟دیر میشه ها و فردا هم نمیرسی به همه کارهات برسی...

تو دلم فکر کردم که برا تولد همه خودم کیک دست میکنم برا خودم هم، خودم باز کیک درست کنم.....

به دومادم گفتم که کیک درست نمیکنم... چون بهش گفتم تو بیا برا تولدم کیک درست کن و اونم گفت تو درست کن من کنارت هستم.....

از بعدازظهر خیلی دپرس بودم و با خودم فکر کردم که اگه قراره فردا مامانم اینها شام پیشمون باشن خوب چرا امشب که شب تولدمه کاری نمیکنه....

خیلی بی حوصله شدم و دیگه محلش ندادم....

من که توقع هدیه ازش نداشتم... میتونست یه بیرونی بریم یه شامی بخوریم...

بعد از اینکه میبینه من خیلی بی حوصلم بهم پیشنهاد میده که شام بریم بیرون که من قبول نمیکنم....

قبل از شروع برنامه آکادمی به مامانم زنگ میزنم تا حالش رو بپرسم و برنامه فردا رو باهاش هماهنگ کنم که میگه:"اگه میشه شما شام بیاین اینجا، چون داداشت با ما تو یه ساختمون زندگی میکنه خانومش اگه بفهمه که میایم خونه شما و اونها دعوت نیستن ناراحت میشه!" بعد از قطع کرد تلفن دومادم میگه:"آخه چه ربطی داره و ما اختیار اینکه چه کسی رو دعوت کنیم رو نداریم و بنده خدا مامانت که باید فکر همه رو بکنه"

منم گفتم که اگه اینجور پس نه ما میریم نه مامان اینها بیان...

دومادم میگه پس مامانت اینها بعد شام بیاین خونمون و منم سر راه کیک میگیرم.. منم گفتم که کیک لازم نکرده و برا چی میخوای کیک بگیری...

اگه پست قبل خونده باشین نوشته بودم دلم سوپرایز میخواد و دلیلش هم تولدم بود...

امشب حسابی سوپرایز شدم و با دعوایی که بین  من و دومادم شد هدیه تولدم رو گرفتم...

به من میگه :"آره من کلی برنامه برا تولدت ریختم و کلی سبک سنگین مالی کردم که بتونم برا تولدت کاری کنم.." خیلی بهم برخورد و گفتم اگه تو میخواستی کاری کنی میتونستی امشب بکنی تو که میدونستی فرداشب مهمون داریم چرا امشب کاری نکردی

 بهم میگه چرا تو هرسال سر تولدت اینجوری میکنی و ناراحتی درست میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه من چه ناراحتی درست کردم من که غیر سال اول با همون نامه ات که پارسال بهم دادی کلی خوشحال شدم.... خیلی بی معرفتی.... اگه من تولد نخوام.. اگه من هدیه نخوام... اگه من تبریک نخوام باید چیکار کنم....

خدا امروز رو به خیر بگذرونه

 البته دوستان نباید از حق بگذریم که خیلی از مشکل مالی ما در مهرماه به خاطر ثبت نام دانشگاه من هست که کمترینش باید 700 هزار تومان پرداخت بشه....

/ 40 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مصي

تولدت مبارك[هورا] همسر منم به اين روزا كه ميرسه نمي دونم چرا مشكل مالي پيدا مي كنه از وقتي هم كه بچه دار شديم كلا تبريك گفتن هم فراموش شده خوش باشي عزيزم

منا

عروس جون سلام گلم بازم تولدت مبارک ...انگار کامنت من نیوده برات ...الان اوضات چطوره ...اینقدر گلی که میدونم الان خوب خوبی [قلب]

منا

ایشاله همیشه شادو پر انرژی باشی...(این آرزوی منه برای تولدت)[قلب]

منا

خانمی به منم سر بزن کم پیدایی انگار[ناراحت]

جیگولی

نظر من کو؟ :((( یه نظر بلند بالا داده بودم

همسر یک طلبه

سلام وااااااااااااای شرمنده که دیر اومدم تولدت مبارک خانمی گل ان شاالله تولد صد سالگی ات منم دوست دارم همسرم روز تولدم رو یه ذره بهتر از بقیه روزها برام باشه ولی دقیقا منم مشکل تو رو دارم تو آبان حتما یه پست راجع بهش می نویسم این هم دسته گل [گل][گل][گل][گل][گل] [گل]برای [گل]

کوثر

سلام عروس گلم . روز بخیر . خوبی ؟

هانی

_____________000000____________000000 __________000000000000______000000000000 ______000000000000000000__000000000000000000 ____00000000000000000000000000000000000000000 ___00000000000000██000000000██00000000000000 __000000000000000██000000000██000000000000000 _0000000000000000██000000000██0000000000000000 _0000000000000000___000000000___0000000000000000 _0000000000000000___000000000___0000000000000000 _0000000000000000___000000000___0000000000000000 _0000000000___000000000000000000000___0000000000 __000000000___000000000000000000000___000000000 ___000000000___0000000000000000000___000000000 _____000000000___000000000000000___000000000 _______00000000____00000000000____00000000 __________0000000_______________0000000 _____________0000000000000000000000000 _______________000000000000000000000 __________________000000000000000 ___________________000000000000 ______________________000000 _______________________0000 ░░░░t░a░v░a░l░o░d░e░t ░░░░░░░░░m░o░b░a░r░a░k░░░░

سیده زهرا علوی

سلام انشالله که عمربابرکتی داشته باشید وعاقبت بخیربشید. کاش آقایون خودشون متوجه میشدن که خانوما همیشه فقط توجهشون رو میخوان و هدیه واین چیزا اهمیتش خیلی کمه منم باشما سر این موضوع خیلی تفاهم دارم[تایید]

پرگل

عروس جون تولدت مبارک [هورا][هورا] همیشه شاد باشی[ماچ]