ماجراهای من و دومادم 95

سلام به همگی

صبحتون بخیر

از اینکه به این زودی پست میذارم،دلیل داره که بهتون میگم

 ممنون از اینکه همتون نگران خواهرشوهری بودین و جویای حالش

چهارشنبه

ساعت 10 زنگ زدم به مادرشوهری که ببینم که نتیجه داپلر چی شده که مادرشوهری گفت ساعت 12 وقت گرفتن.. و سفارش کردم جوابش رو گرفتن به من حتما خبر بدن...

راستی اون شب که مادرشوهری و دخترش از دکتر میایند، مادرشوهری میگه که به احمد بگو فردا مرخصی بگیره و خودش تو رو ببره داپلر چون امکان داره هر اتفاقی بیفته و اونوقت وجودش لازمه....

خلاصه صبح مادرشوهری طاقت نمیاره و میره حلیم و نان تازه میگیره و میره خونه دخترش و باهم میرن داپلر و احمد هم به خواهرشوهری غر میزنه:"مگه نگفتی مامانت نمیاد؟ اگه قرار بود که بیاد چرا منو از کارم انداختی؟؟؟؟؟"تعجبتعجبتعجبتعجبتعجب و در آزمایشگاه برای استفاده از بیمه باید از صفحه اول دفترچه بیمه خواهرشوهری کپی میگرفتن و احمد میره که بیرون کپی بگیره نیمساعت یا بیشتر طول میده بیاد و وقتی مادرشوهری بهش میگه:"یه کپی اینقدر طول داره؟" میگه:"سر راه رفتم آرایشگاه و اومدم"عصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانی

واقعا خدا به مادرشوهری با همچین دومادی و به خواهرشوهری بابت همچین شوهری و به دخترش بابت داشتن چنین پدری صبر ایوب عطا کند.... همه بلند بگین آمینچشم

خلاصه جواب داپلر میاد که جفت هنوز نیمه زنده هست و رگ های عروقی اش هنوز فعال و باید استراحت مطلق باشه... دکتر هم گفته که تا اونجا که بشه بچه رو نگه میداریم چون تو ماه آخر هر روزی که بگذره بچه 30 گرم وزن اضافه میکنه....

شب خواهرشوهری ساعت 9.30زنگ میزنه و باهم حرف میزنیم

 بهش میگم که سعی کن تا اونجا که میشه حرکت نداشته باشی و شام خوردی؟

میگه نه

میگم هنوز تو شام نخوردی؟خوب به احمد بگو برا ت غذا درست کنه

میگه چی درست کنه؟

بعد از فکر کردن میگم بهش بگو که برات مرغ با کمی سبزیجات کنارش برات بپزه یا کباب ماهیتابه ای که سریع حاضر بشه؟

میگه آخه گوشت که به این زودی یخش باز نمیشه؟

میگم خب اگه نمیخوای از مایکروویو استفاده کنی بذار رو بخار کتری تا یخش باز بشه

بعد از کلی نصیحت و سفارشات، تلفن رو قطع میکنم....

پنجشنبه

صبح بعد از رفتن دومادم، مشغول سرچ در اینترنت و نتیجش ناهاری میشه که در پست قبل گذاشتم میشه و ساعت 12.30 برادرشوهری بزرگه زنگ میزنه و جای تعجب داشت چون هیچوقت زمانی زنگ نمیزنه که دومادم خونه نباشه و در این مدت تا حالا من تلفنی باهاش حرف نزدم. خلاصه بعد از حال و احوال کردن و حال جاری بزرگه رو پرسیدن، بهم میگه:"امروز برنامه ای ندارید که بچه ها رو بکشم بیرون و دور هم باشیم؟" منم میگم که امشب قراره بریم خونه مامانم اما هنوز قطعی نشده و بذارید دوماد بیاد و باهاش هماهنگ کنم و اگه اشکال نداره که 2-1 ساعت دیگه بهتون خبر بدم؟ اونم میگه نه مشکلی نیست و منتظر تماستون هستم...

منم به بقیه کارها میرسم و به مامانم زنگ میزنم که امشب هستن که بریم خونشون و فردا بابا میره مسافرت یا نه؟ که مامان میگه بابات جمعه نمیره و پروازش عقب افتاده و منم میگم پس جمعه میایم خونتون ....

وقتی دوماد میاد میگم که برادرش چی گفته و گفتم:"آخه کجا میخواد بریم خانوم خودش که سرماخورده و خواهرشوهری هم که استراحت مطلق هست و نکنه میخواد با برادرشوهری کوچکه بریم بیرون"

دومادم اول زنگ میزنه به مادرشوهری و اونم میگه به من چیزی نگفته و از برادرت بعید که بخواد از این کارها بکنه.

ساعت 2 دومادم زنگ میزنه خونشون و برادرزاده اش برمیداره میگه که باباش نیست و موبایلش هم خونه جا گذاشته...

ما هم بی خیال میشیم و بعد از ناهار میخوابیم و از ساعت 4.30 تا 5 بود که موبایل دوماد و خونه زنگ خورد و دومادم میبینه برادرشوهری هست تو خواب و بیداری هی موبایلش رو سایلنت میکرد اما برادرشوهری بزرگه یه بار به موبایل و یه بار به تلفن خونه زنگ میزنه و در آخرین تماسش روی تلفن خونه پیغام میذاره....

از خواب که بیدار میشیم داشتیم حاضر میشدیم که بریم خونه مادرشوهری که پیغام برادرشوهری رو گوش میکنیم که گفته بود:"سلام دوماد، چی شد نگفتی که هستی بیایم خونتون یا نه؟" منو میگی داشتم شاخ در میاوردم کی برادرشوهری گفت که میخواد شب بیاد خونتون... آخه تا حالا کی شنیده که کسی زن و بچه اش رو با لفظ "بچه ها" خطاب کنه... خوب درست میگفت که میخواد بیاد خونمونابله

به دوماد میگم زود زنگ بزن که یه وقتی شر نشه...

دومادم زنگ میزنه که من چی شنیدم و بهش چی گفتم و برادرشوهری میگه که من گفتم که میخوایم بیایم خونتون!!!!! دومادم هم میگه که عروس اینو نشنیده و عروس اینقدر تعارفی هست که اگه بدونه مهمون میخواد بیاد خونمون همه برنامه هاش رو کنسل میکنه

برادرشوهری به دومادم میگه که تو دیگه زنگ نزدی تو راه هستیم و داریم میایم خونه جاری کوچکه و اگه خونه هستی یه سر بیایم ببینمتون؟

دومادم هم میگه که نه خونه مادر عروس کنسل شد و داریم میریم خونه مامان...

چون خونه برادرشوهری کوچکه به ما نزدیکه از ترس اینکه برادرشوهری بزرگه یه وقت هوس اومدن به خونمون رو نکنه سریع حاضر شدیم و فلنگ رو بستیم و رفتیم خونه مادرشوهری....

من از مهمون بدم نمیاد و خیلی هم خوشحال میشم اما اون روز خونه خیلی شلوغ بود و وقت و حوصله اینکه بخوام جمع و جور کنم نبود...

ساعت 7.30 میرسیم خونه مادرشوهری و جریان رو بهش میگم و اونم دوباره میگه که از برادرشوهری بزرگه از این بخارها بلند نمیشه... خواهرشوهری هم اونجا بود و ازش میپرسم که شب قبل بالاخره احمد برا شام پخت؟ میاد رفع رجوع (درست نوشتم) کنه میگه: نه چون دیر بود خواست نیمرو درست کنه و منم خیلی خوابم میومد اصلا غذا نخوردم

واییییییییییییییییییییییی میخواستم سرم رو بکوبم به دیوار از دست این زن و شوهر که اینقدر نسبت به بچه ای که نیازمند مراقبته بی خیال هستن

با مادرشوهری که حرف میزدم بهش گفتم:"من همه تقصیرها رو از چشم احمد نمیبینم؟ تقصیر خود خواهرشوهری هم هست، مگه دکتر نگفته که شرایط جفت به خاطر کمبود غذا و آب هست؟ خوب اگه احمد تا دیروقت سرکار بود و تو خونه چیزی نبوده، آّب که بوده آب خالی میخورده! شربت آبلیمو با عسل درست میکرد و میخورد یا تو آب کمی عرق نعنا میریخت و با نبات میخورد و چرا غذا درست نمیکرده؟" مادرشوهری هم قبول داشت که تقصیر خود خواهرشوهری هست و بنده خدا کاری از دستش بر نمیاد...

حالا باید تا سه شنبه صبر کنن تا ببینن معاینه دکتر چی میشه و چه تصمیمی میگیره...

تا ساعت 11.30 اونجا بودیم و از اونجا میریم درمانگاهی در خیابان دردشت، تا دومادم حجامت کنه... چون دومادم خونش خیلی غلیظ شده و تا دکتر خونش رو میبینه میگه چربی خون داری؟

اینقدر خون دومادم غلیظ و تیره بوده... دکتر پیشنهاد میکنه برا غلظت خون حتما بره انتقال خون و خون بده....

جمعه

از صبح خونه بودیم و کار خاصی نکردیم و همش خوردیم  وخوابیدیم و منم خونه رو مرتب نکردم و ساعت 7 میریم خونه مامانم تا ساعت 11 اونجا بودیم و بعد از آکادمی برمیگردیم خونه....

شنبه

بعد از رفتن دومادم، پست آشپزی رو میذارم و حاضر میشم میرم دانشگاه تا به کارهای پایان نامه ام سروسامان بدم و تا ساعت 3.30 از این دانشکده به اون دانشکده دنبال مدیر گروه بودم و دیروز انقدر راه رفتم که دیگه جونی برام نموند و هنوزم پاهام درد میکنه.... از دانشگاه هم با دومادم هماهنگ میکنم و میرم سرکارش و از اونجا با هم برمیگردیم خونه...

مامان بزرگم حالش هیچ خوب نیست و چند روزی هست که اومده پیش خاله ام، دیشب خواستیم بریم عیادش که خاله گفت که مامانی قرص هاش رو خورده و میخواد بخوابه...

ما هم بیخیال شدیم، دیشب به قدری پاهام درد میکرد که نمیتونستم قدم از قدم بردارم و تمام مدت جلوی تلویزیون دراز کشیدم...

حالا امروز که مامانم میخواد بره دیدنش، منم چون دست خالی نباشم میخوام کیک درست کنم و البته قبلش یه دستی به سرو روی خونه میکشم و بعد میرم....

برا مامان بزرگم خیلی نگرانم و میترسماسترس، آخه بابابزرگ خدا بیامرزم هم برا چندتا آزمایش و دکتر رفتن میره خونه همین خاله ام و بعدش راهی بیمارستان و کمتر از 2هفته راهی بهشت زهرا میشه....

/ 35 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسرین

سلام عزیزم..مامامن بزرگت ایشالا زودتر خوب میشه..نی نی هعم صحیح و سالم تشریف میارن..آدرس وبلاگمو عوض کردم..توی یکی از پستهات که داشتم میخوندم درباره جی 5 پرسیده بودی..خواستم بگم من یک سال استفاده کردم و عالی بود..الانم دادم به خواهرم که دبیرستانیه و توی تیزهوشان درس میخونه..الان سه ساله داره ازش استفاده میکنه و خیلی راضیه..به ما سر بزن[ماچ]

نوشین

سلام عروس!!!!!!!خوبی؟ از اول تا اینجا خوندم و اگه اشتباه نکنم تموم شده! [گل] میخونمت![گل]

سلام عروس جون ..خیلی دلم گرفت که قضاوتتو خوندم من همون لحضه که وبلاگمو با ز کردم می خواستم نظرتو بخونم داشتم توی سایت در مورد این رشته ها تحقیق می کردم یعنی قبل از اینکه نظرتو بخونم می خوام برای فوق توی یکی از همین رشته های علوم تربیت ی و مشاوره و... بخونم چون احساس می کنم دلم ممی خواد با رشته ای که می خونم ارتباط داشته باشم و اصلا منظورم از معمولی بی اهمیت شمردن این رشته ها نیست منظور از نظر اسمو رسم و ... وگر نه من خودم دقیقا می خوام برای فوق این رشت های بظاهر معمولی ولی خیلی مهمو پرکاربردو بخونم ...امیدوارم منظورمو خوب بیان کرده باشم

سارا س

سلام اجی جونم.دلم خیلی گرفته کاش میتونستم باهات حرف بزنم دلم یه سیر دل گریه میخواد.همسری هم رفته دانشگاه من تنهام[ناراحت][گریه]برات تو خصوصی مینویسم[ماچ]

سارا س

سلام عزیزم ممنونم خوبی ببخش ناراحتت کردم اما من این حرفها رو به هیچکس نمیزنم حتی مادرم نمیخوام کسی دلواپسم بشه.ببخش دیگه سنگ صبور شدی[ماچ]همسری دانشگاه ازاد بابل درس میخونه.همسری لیسانسو 7 ترمه تموم کرد اونم با معدل بالا اما به خاطر یه مشکلاتی چند سال وقفه افتاد تا اینکه امسال قبول شد خدارو شکر هنوز همون بچه درسخون کلاسه.قربونش برم دلم واسش تنگ شد[خجالت]بازم ممنون گلم کی اپ میکنی[بغل]

هبه رضوی

وبلاگ فوق العاده ای داری ان شا الله خوشبخت بشی معلومه دسپختت هم عالی [ماچ]

الی

واقعا متاسفم. آخه این حرفا و کارای روزمره تو هرخونه ای هست.چرا میای اینجا مینویسی؟ از بس فرهنگ استفاده از اینترنت تو کشور ما پایینه.

ye doost

salam gol khanom khoobi? Azizam chera enghad dir be dir up mishi?rasti man tooye akharin postet kament gozashte boodam nadidish?chon javab nadade boodi.hamishe shad bashi.

سارا س

سلام عزیزم صبحت بخیر.کاش امروز دیگه اپ کنی[ناراحت]