ماجراهای من و دومادم 107

سلام به همه دوستان گل و مهربونم

خیلی غیبتم طولانی شده...

اوایل هفته قبل هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و زندگی خیلی  روزمره گی شدید داشت...

تنها یه روز رفتم خرید و به مامان هم گفتم که بیاد تا باهم بریم که چون میخواست بره خونه مامان بزرگم تنهایی رفتم....

اما فرداش مجبور شدم مامان رو ببرم خریداوه

پنجشنبه

خونه یکی از دوستانم کرج دعوت بودم و با 3تا دیگه از دوستام خونه یکیشون جمع شدیم و راهی کرج شدیم...

خیلی خیلی خوش گذشت... غروب هم دوستام برگشتن تهران و من هم آژانس گرفتم و رفتم خونه خواهرم...

به افتخار ورود من به کرج، مامان و بابام و خواهرم و برادرم به همراه خانواده هاشون عازم کرج شدن..خنده شام اونجا بودیم و فیلم "ورود آقایان ممنوع" رو دیدیم و خیلی قشنگ بود...

تا برگردیم خونه ساعت 2 نصف شد...

جمعه

صبح با خستگی ساعت 9 بیدار شدم و اما باز خوابم میومدخمیازهو دومادم هم نشست سر درس هاش و منم بالشتم رو جلوی تلویزیون گذاشتم و و هی کانال ها رو بالا و پائین کردم... بعد دیدم اینجوری نمیشه...

برای اینکه احساس مفید بودن بکنمنیشخند انارهایی که خریده بودم رو شستم و شروع کردم به دون کردنشون...

ساعت 11.30 مامانم زنگ زد تا احوالپرسی کنه و گفت که دارن میرن خونه عزیز (مامان بابام) و اگه ما هم دوست داریم بیایم...

از اونور هم صدای بابا میومد که اصرار داشت باهاشون بریم... به دومادم گفتم و وقتی فهمید که بابا اصرار داره باهاشون بریم قبول کرد (از بس که ماههقلب) ماشین رو گذاشتیم پارکینگ مامان اینا و با یه ماشین رفتیم..

سر راه ناهار گرفتیم و رفتیم خونه عزیز...خیلی از دیدنمون خوشحال شد....

تا برگردیم خونه ساعت 7 شب شده بود...

*با دومادم قرار گذاشتم تا همه خانواده شوهری رو برای پنجشنبه دعوت کنم... اما چون خواهرشوهری سه شنبه عازم مشهد بود و جاری بزرگه هم چهارشنبه وقت زایمانش بود... یکشنبه همه رو دعوت کردم تا شب یلدا رو پیشاپیش جشن بگیریمچشمک

شنبه

از صبح یه سری از کارهای مهمونی رو انجام داد م... صبح رفتم بازار روز و دو دسته که فکر کنم 6-5 کیلو میشد اسفناج گرفتم و از ساعت 10 تا 4 بعدازظهر مشغول پاک کردن و شستن و خرد کردن و پختنشون شدم.... بعدش هم چون میخواستم برم یه دوش بگیرم قبلش سرویس بهداشتی رو شستم... یه ظرف از اسفناج های پخته شده رو برداشتم و لباس پوشیدم و رفتم پیش دومادم تا میوه های فردا شب رو بگیریم و سر راه ظرف اسفناج رو بدم به مامانم.... آخه خواهرکوچکم خیلی خورشت آلو اسفناج دوست داره

بعد از خرید هم مشغول آماده کردن ژله فردا شب شدم...(عکس و طرز تهیه اش رو در اولین فرصت میذارمچشمک) دومادم هم اتاق کامپیوتر رو مرتب کرد (فقط تخصص خودشهنیشخند)

یکشنبه

بعد از رفتن دومادم تا ساعت 4 خونه رو جمع و جور  و غذاها رو آماده کردم... مادرشوهری و حاج آقا و پسرش و خواهرشوهری ساعت 5.30 اومدن و برادرشوهری بزرگه ساعت 7 و برادرشوهری کوچکه ساعت 8 و شوهرخواهرشوهری ساعت 9.30 رسیدن....

برای شام خورشت آلواسفناج و زرشک پلو با مرغ و برانی اسفناج و سالاد شیرازی درست کردم...مادرشوهری و بقیه خیلی از غذاهام تعریف کردن...

بعد از حمع کردن سفره، نتونستم جلوی خواهرشوهری و جاری کوچکه ر برای شستن ظرفها رو بگیرم و بنده های خدا کلی ظرف شستن.... بعد از شام ژله شب یلدا رو آوردم که همگی خیلی خوششون اومدن... تا برن ساعت 12.30 شد...

من که بعد از رفتن مهمونها نمیتونستم حتی درست راه برم از بس که پاهام درد میکرد...

فقط میوه و غذاها رو گذاشتم یخچال و خوابیدیم....

دوشنبه

دوباره دندان درد دومادم شروع شده... یادتون هست که پارسال چقدر مصیبت کشیدیم (رجوع شود به پست های 35-34-33-32) ...

دومادم ساعت 7.30 رفت سرکار و منم تو خواب ناهارش رو بهش دادم و خوابیدم تا ساعت 11... خواب که نه بیهوش شدم....

بعد بیدار شدم شروع کردن به جمع و جور کردن ظرف های شسته شده و جارو کردن خونه... اما هنوز پا درد دارم... دومادم هم ساعت 4 رفت دکتر دندانپزشک و ساعت 6 اومد خونه.... برا شب یه غذای جدید درست کردم که در پست بعدی دستورش رو براتون میذارم.....

/ 14 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عسل

نظر پست قبیلیمو که تایید نکردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ نمیدونم یکی دیگه گزاشتم هم برای این هم قبلی تایید میشه یا نه؟[چشمک]

سارا از ساری

سلام ابجی کدبانوی خودم.دلم واست کلی تنگ شده بود این مدت کلا پیش مامان جونم بودم کلی چاقالو شدم هم از وزن هم از لحاظ روحی.خدا همسری و خانوادم رو واسم حفظ بکنه بدون اونا من هیچم.راستی این مدت مخ همسری رو خوردم واسه نوشتن خاطرات و زدن وبلاگ ولی راضی نمیشه منم بی خیال شدم.کلی پست عقب افتاده دارم که باید برم بخونم.خسته نباشی کدبانو مطمئنم غذاهات عالی شدن.بازم همسریت دندون درد گرفت خدا کنه زودتر حالش خوب بشه.راستی گلم من چقدر منتظر بودم که سالگرد وبلاگتو بهت تبریک بگم اما نشد و گذشت شرمنده.الان با کلی تاخیر بهت تبریک میگم.فدات

جیگولی

ایول حسابی ترکوندیا عروس جون دست گلت درد نکنه.اخی طفلی دومادت دندون درد خیلی سخته.انشالله زود خوب بشه

شوکولات

آخی...دوباره دندون دردش شروع شد.... خوش به حالت..منم میخواستم همه رو واسه چهارشنبه بگم..مسعود قبول نکرد[ناراحت]

پرنسس شب

من واقعا بهت خسته نباشید میگم عزیزم...[ماچ] دستور غذا جدیدت و دسر رو حتما بذاریاااا... یادت نره. دندون درد واقعا وحشتناکه[نگران]... دومادت خوب شد حالا؟

نسرین

[ماچ]سلام عروس گلم...خسته نباشی...ببین واسه دندو دومادی وقتی دیدی خیلی درد میکنه یه مقدار پونه دم کن و بذار روش(از عطاری میشه تهیه کنی) خیلی زود درد رو میندازه...

مهسا

ماشالله به عروس خانم منم عروسم ولی برعکس توهم من دوس دارم برم خونه کسی تا اینکه بیان خونمون چون بعدش باید خونه رو تمیز کنم ظرفا رو بشورم جارو برقی بکشم البته هنوزم کسی خونمون دعوت نکردم الان به خودت میگی چه عروس تمپلی[چشمک]

ترانه

سلام دوست عزیز .. امروز التفاقی اینجا اومدم و از دیدن وبلاگی به این پرباری ذوق زده شدم .. بازم بهت سر می زنم حتما .........

کوثر

سلام عروسم . خسته نباشی با اون همه کار ... برای مهمونی دادن حتما دو نفر کمکی آدم داشته باشه خیلی خوبه . در غیراین صورت واقعا سخته . خداقوت خانومی

hoda

salam azizam....merci az ghazahaye khoshmaze ke mizari...mishe dastoore pokhte khoreshte aloo esfenaj ro bezari?...orjansi lazem daram![لبخند]