ماجراهای من و دومادم 145

سلام به همه دوستان گلم

میدونم برا تبریک سال نو خیلی دیره اما من واقعا شرمنده هستم با کلی تاخیر سال جدید رو به همتون تبریک میگم

نمیخوام خیلی مقدمه چینی کنم به اندازه کافی دیر کردم

-------------------------------------------------------------------------------------------------

شنبه 5 اسفند

خونه مادرشوهری که بودیم دوماد اصلا حال خوبی نداشت و خیلی درد داشت... مادرشوهری بنده خدا از صبح تا یه ربع قبل از اومدن ما بیرون بود و رفته بود تا کارهای کاروان و دادن مدارک برای رفتن حج رو تحویل بده و برا همین اصلا فراموش کرده بود که ما میریم خونشون...

بعد از خونه مادرشوهری برگشتیم خونه مامانم و شب رو اونجا موندیم...

یکشنبه 6 اسفند

دوماد دوباره بعدازظهر وقت دندانپزشکی داشت.. اما من تنبلی کردم و باهاش نرفتم چون از صبح درگیر آزمایش خون و دکتر چشم پزشکی برا تمدید گواهینامه ام بودم و چه اشتباهی کردم  که نرفتم چون تا وقتی که برگرده خونه خیلی نگرانش بودم و کلی استرس داشتم اما خدا رو شکر نسبت به دیروز خیلی حالش بهتر بود... شب بازم خونه مامانم موندیمزبان

دوشنبه 7 اسفند

ساعت 6-5 بود که با دومادم بالاخره برگشتیم خونمون... اما سر راه یه سر به هایپر زدیم... خیلی وقت بود که نرفته بودیم... وای که چقدر شلوغ بود.. از اونجا برا خودم دوتا گلدان و خاک و کود گرفتم تا بذرهای سبزی که عید از شمال خریده بودم و هنوز فرصت کاشت نداشتم رو بکارم... شام رو هم هایپر بودیم...

پنجشنبه 10 اسفند

صبح با دوماد اومدم تهران.. چون ساعت 2 کلاس آشپزی داشتم...نمیدونید حضور تو کلاس چقدر برام لذت بخشه و  کلی انرژی مثبت میگیرم...

جمعه 11 اسفند

از صبح مشغول غذا درست کردن از رسپی کلاس آشپزیم شدم... برا ناهار ته چین مرغ درست کردم که نکاتی که تو کلاس میگفتن و رعایت کردنشون خیلی نتیجش عالی شد... دوماد رو هم مشغول آماده کردن گلدان هام و شستن بالکن کردم... تا کارهامون تموم بشه ناهار ساعت 3 خوردیم.. از خستگی هم بیهوش شدیم.. ساعت 7  رفتیم یه سر بیرون و دوماد به اصرار من برا خودش یه کفش خرید و فروشنده چون ما سر قیمت چونه نزدیم خودش بهمون تخفیف داد...مژه

یکشنبه 13 اسفند

فکر کنم هفته اول اسفند بود که میریم خونه مادرشوهری... مادرشوهری خانومی رو آورده بود که خونه تکونی عید رو تا یه مرحلش رو انجام بده و بعداز رفتنش، مادرشوهری حرف از دختر این خانوم زد که از شوهرش که معتاد بوده جدا شده و دادگاه هم حضانت بچش رو به خودش میده و خیلی زحمت کش هست و از 6 صبح تا 8 شب که برسه خونه سرکار هستش اما وضع مالیشون زیاد خوب نیست... همون شب فکری به سر من و دومادم زد...

صبح با دوماد اومدم تهران.. با مامانم رفتیم خرید.. چقدر همه چی گرون شده بود... مرغ و گوشت و ماهی گرفتم... ماهی ها رو بسته بندی کردم و چون شب میخواستیم بریم خونه مادرشوهری گذاشم فریزر مامان...  مرغها رو هم مثل شستم و گذاشتم تو سبد تا آبشون بره و گذاشتم تو یخچال و گوشت رو هم همینجوری گذاشتم تو فریزر... بعدازظهر رفتم دنبال دومادم... مرغها و گوشت رو آوردم و سرراه هم روغن و رب و یه کیسه برنج خریدیم و بردیم خونه مادرشوهری تا آژانس بگیره و موادغذایی رو بدیم به همون دختر اون خانومه(چی گفتم.. امیدوارم تونسته باشم منظورم رو بیان کنمچشمک) اما حاج آقا نذاشت آژانس بگیریم و بردن وسایل رو خودش به عهده گرفت

سه شنبه 15 اسفند

صبح بعد از رفتن دومادم خیلی خوابم میومد اما مجبورم بیدار بمونم... از صبح کارگر برا خونه تکونی عید داشتم.. ساعت 7 اومد.. مشغول دیوار شستن شد و منم مشغول ناهار درست کردن و یخچال تمییز کردن شدم.. بنده خدا تا ساعت 5 کارش طول کشید... بعد از رفتنش یه ذره دراز کشیدم تا دوماد اومد.. اما دستم بدجور درد میکرد و با اینکه به ظاهر کار خاصی نکردم اما خیلی خسته بود و نای تکون خوردن نداشتم.. دوماد گلم هم نذاشت شام درست کنم و غذا از بیرون گرفت...

چهارشنبه 16 اسفند

صبح با دوماد اومدم تهران و چون تعطیلات عید نزدیکه و پلیس هم منتظر یه بهونه ای هست که ماشین ها رو جریمه کنه.. ما هم تصمیم گرفتیم بهونه دستشون ندیم و از ساعت 8 تا 11 تو صف معاینه فنی ماشین بودم... بار اولم بود که میرفتم... بعد از اونجا با مامانم رفتیم خرید... خداروشکر که من خرید عیدم رو از قبل کرده بودم اما مامان یه سری خرده ریز برا خیاطی میخواست... مامان امسال برام سنگ تموم گذاشت و بعد از 10 سالی که خیاطی رو تقریبا کنار گذاشته تصمیم گرفته که لباس عیدم رو خودش برم بدوزه... اکثر مغازه ها وسایل سفره هفت سین آورده بودن و قیمت هاشون هم کمتر از 20 تومن نبود اما هرچی فکر کردم که برا چندسال پول بدم و بعدش بره تو کمد تا سال دیگه... خلاصه بی خیال سفره هفت سین شدم...

 

 

/ 9 نظر / 33 بازدید
ماه بانو

سلام عزیزم .. من هر بار می خونمت ولی گاهی کامنت نمی ذارم انشاالله سال خیلی خوبی رو داشته باشی از تجربه هات برای آشپزی هم برامون بذار مخصوصا ریزه کاری ها [چشمک]

ایران

سلام فکر کردم از پاقدمه منه ک دیگه آپ نمیکنی!:)) ی کاری کن عروس خانوم خاطرااتتو با لپ بنویس بعد سیو کن بزن گوشی بعد از اونجا کپی پیست کن!با گوشی تا سال بعد طول میکشه! راستی من آرشیوتو کامل خوندما :-P منتظر پستای جدیدم .بازم بهت سر میزنم خونه نو نیز مباررررک

افسانه

سلام..خمن تو خرداد ساکن تهران میشم.. ا[چشمک]

دختری در انتظار

[بغل][ماچ]

Mojgan

سلام خانومی عیدت مبارک کجایی کم پیدایی خیلی خوشحال شدم که میخواهی دوباره به تهران بیایی زود بیا و خبرها را بده می بوسمت

خانمی

سلام عروس جان خوبی عزیزم چقدر دیر به دیر میاد گلم میشه از خاطرات اشپزیتون هم بگید [نیشخند]

زینب&مجید

همیشه شاد باشین. دوست داشتی تبادل لینک کنیم.خبرم کن دوستم

سارا از ساری

خداوند لبخند زد و از لبخند او زن آفریده شد لبخند زیباى خداوند روزت مبارک!

سارا

سلام عزیزم تازه دارم وبلاگتو میخونم ...ولی این طور که به نظر میرسه زندگی خوبی داری... انشاءالله سالم و خوش باشی اگه دوست داشتی کد متن های رمز دارت بده که اونارم بخونم و نظر بدم