ماجراهای من و دومادم 101

سلام به همه دوستان گلم

بابت تبریکاتتون از همتون ممنونم و ادامه داشتن این وبلاگ مدیون لطف و محبت های شما هستم...

قبل از اینکه شروع به نوشتن روزمره گی ها بکنم .... با تو جه به قولی که به دوستم دادم یه اطلاع رسانی بکنم :

یکی از دوستان خوبم که به تازگی یه وبلاگ برا خودش درست کرده چند روزی بود که نمیتونست وارد وبلاگش بشه و یه جورایی مثل اینکه هک شده باشه...

حالا نسرین جان از وبلاگ قبلی با این آدرس روزانه های من و همسری (http://kolbeyema1387.blogfa.com) به این مکان جدید با نام  روزانه های من به این آدرسhttp://kolbeyeeshgh1387.blogfa.com  نقل مکان کرده....

 

شنبه

پس از ارسال پست قبلی به کارهای پایان نامه ام رسیدم . ساعت 6 که دومادم اومد نان تازه گرفته بود و جاتون خالی با نان تازه پنیر و گردو خوردیم که خیلی چسبید و همزمان هم دومادم داشت فوتبال میدید بعد تموم شدن فوتبال چون شب قبلش هم دیر خوابیده بودیم و دومادم هم صبح زود رفته بود سرکار... رفت خوابید تا ساعت 8 شب...

بعد از خوردن میوه نشست به درس خوندن برای ارشد... منم مثل مادرها هی میرفتم بهش سر میزدم مبادا شیطونی بکنه... تا ساعت 10.30 یه ضرب درس خوند و بعدش شام خوردیم و ساعت 12.30 هم خوابیدیم... خیلی خوشحالم از اینکه بالاخره تصمیم گرفته ادامه تحصیل بده...

یکشنبه

صبح بعد از رفتن دومادم ، حاضر شدم و رفتم دانشگاه... چه هوای معرکه ای بود. (قابل توجه شوکول خانم که هی پز هوای بارونی اصفهان رو میداد...) من که عاشق هوای بارونی هستم...

تو تاکسی که نشستم که برم دانشگاه.. احساس خفگی خیلی بدی داشتم... راننده  برای اینکه شیشه جلو بخار نکنه بخاری زده بود و با لباس های گرمی که پوشیده بودم واقعا داشتم خفه میشدم و نمیشد هم شیشه رو بکشم پائین.. چون از شدت بارون خیس میشدم... یه وضع افتضاحی بود.... کارم که دانشگاه تموم شد نزدیک میدان انقلاب شدم زنگ زدم به خواهرم (همون که خونش کرج هست و یکی از دوقلوها و همونی که با دومادم قصد دارند ارشد باهم بخونن)که اگه دانشگاه هست برم ببینمش که دانشگاه بود...

رفتم پیشش و با یکی از دوستاش بود و یه ساعتی دانشگاهشون بودم و بعدشم رفتم خونه مامانم...

ناهار پیش مامان بودم و ساعت 4 رفتم شرکت دومادم و از اونجا برگشتیم خونه... رسیدیم خونه دومادم گفت که اگه حال و حوصله دارم بریم مادرشوهری رو ببینیم چون فردا شب (یعنی امشب) جایی مهمان هستن و سه شنبه تا آخر هفته هم میرن اصفهان... من که خیلی خسته بودم گفتم به یه شرط که من یه ساعتی بخوابم....

خوابیدن همان و ساعت 6 بیدار شدن همان....

ساعت6.45 از خونه زدیم بیرون و با وجود هوای بارونی اما خداروشکر اصلا تو ترافیک نموندیم و هرچی به سمت خونه مادرشوهری میرفتیم بارون شدید تر میشد... سر راه برای تو راهی مادرشوهری آجیل گرفتیم ...

خونه مادرشوهری که رسیدیم دیدیم برادرشوهری کوچکه هم اومده اما بدون خانومش و از قضا انگار دوباره با هم مشکل پیدا کردند..... مادرشوهری شام کتلت درست کرده بود که خیلی مزه داد...برادرشوهری هیچ حال نداشت و خیلی زودتر از ما رفت خونه البته قبلش یه سر رفت خونه خواهرشوهری... تا ساعت 11.30 اونجا بودیم و تا برسیم خونه و بخوابیم ساعت 1 نصف شب بود...

دوشنبه

صبح ساعت 8 از خواب بیدارم کرد و صبحانه خوردیم و ساعت 9 دومادم رفت سرکار و منم مشغول آماده کردن ناهار دومادم شدم و ساعت 10.15 آژانس گرفتم و رفتم پیش دومادم و ناهارش رو دادم و ازش ماشین گرفتم و رفتم استخر دنبال مامانم  با هم رفتیم خرید...

الانم خونه مامانم هست و دارم با لپ تاپ بابام تایپ میکنم.....

راستی امروز صبح داشتم خواب کوثر و مریم رو میدیدم .. خواب دیدم اومدن خونمون مریم عکس های دورانی که الان داره در وبلاگش مینویسه رو بهمون نشون میده و من و کوثر خیلی ناراحتش بودیم و تو عکس ها خیلی ضعیف و مریض بود...

/ 13 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الی

به به میبینم که یکم فعال شدی عروس جون و زود زود میای[چشمک]

همسر یک طلبه

سلام خواهر کیمیای من خوبی خانمی ؟ راستی خودت اهل استخر نیستی همش میری دنبال مامان خانم ؟ از خواهر شوهرتو نی نی شون چه خبر ؟

سارا از ساری

بابا فعال بابا این کاره بابا زود اپ کن[چشمک]عجب سختی کشیدی تو اون تاکسی من اصولا با بخاری ماشین مشکل دارم نمیدونم چرا نفس کشیدنم سخت میشه.میگم تو فکر افتادم برم واسه ارشد بخونم همسری خیلی بهم میگه اما میترسم نتونم از پسش بر بیام .راستی خوب دیگه حالا واسه من خواب میبینی دیگه با کوثر و مریم و...پس من چی اصلا دیگه باهات قهرم تا شبی که خوابمو ببینی[گریه][قهر][خداحافظ]

کوثر

سلام عروس گلم . چه جالب که من اومدم توی خوابت . یادت میاد چه شکلی و تیپی بودم ؟؟

پرنسس شب

وای اینقدر بدم میاد توی ماشین بخاری روشن میکنن... راستی یادت باشه که اصلا به من سر نمیزنیاااا...[خنثی]

نوشین

سلام چطوری عروس؟ نیگا کن من چقدر با معرفتــــــــــــــــــمـ!!!! با وجود اینکه بهم سر نمیزنی مدام بهت سر میزنم! از خواهر شوهرت خیــــــــــلی حرصم میگیره!!! آخه من چی بگم! من فقط میخونمت!

همسر یک طلبه

سلام دوست خوب و مهربانم عروس عزیزم من هم خیلی خوشحالم که این دوستی خوبمان ادامه دارد دوست خوب یکی از بهترین روزهای خداوند است شاکرم به خاطر این روزی خوب

منا

عروس جون دوماد داره برای سراسری می خونه یا آزاد ...همسری هم شروع کرده البته هنوز خیلی تفریحی میخونه اون می خواد فقط آزاد شرکت کنه برای همین وقت زیاده خدا کنه هر دوشون قبول بشن[لبخند]

نسرین

سلام عروس گلم..منمون از اطلاع رسانیت..خدایی هر روز از صبح تا شب کار داری و این ور اونوری خسته نمیشی؟؟؟وقت میکنی درسم بخونی؟؟[سوال] مادر شوهر منم همینجوریه انگار زورش میاد بگه خوشمزس..میگه بد نبود[چشمک]

ye doost

salam khanomi khoshhalam zhoodtar az hamishe matlab gozashti azizam* manam vaghti lebas garm taname doost nadaram bokhari mashin roshan bashe .hamishe shad bashi