ماجراهای من و دومادم 112

سلام به همه دوستان گلم

امیدوارم حال همگی خوب باشه

این هفته منم به جمع شاغلین پیوستم...

از دیروز اومدم سرکار... خوبیش اینه که نزدیک محل کار دومادم هست و صبح ها با هم میریم و بعدازظهر هم باهم برمیگردیم...

خیلی استرس کار رو دارم.. مخصوصا که احتمالا از این هفته سفرهای ماموریتیم هم شروع میشه...منم که اصلا تجربه ورود به جلسات رسمی رو ندارم...

دیروز بعدازظهر که کارم تموم شد، حس بهتری داشتم... دیدم اونجور هم که فکر میکردم سخت نیست و به خودم امیدوار شدم... چشمک

چهارشنبه به احتمال زیاد باید برم ساری و یه کنفرانس دارم و قراره برای یه سری از مدیران رده بالای آموزش و پرورش شهرستان یه نرم افزار رو توضیح بدم و جلوی اون همه چشم براشون برنامه بسازم... خدا کنه زودتر چهارشنبه بیاد....خیال باطل باز خداروشکر یکی از اقوام تو این جلسه منو همراهی میکنه...

الانم از سرکارم دارم پست میذارم و چون کارهام زیاده، فقط نیم ساعت گذاشتم برای اینکه به وبم سر بزنم....

راستی بچه دعوام نکنید به خدا دارم کارهای پایان نامه ام رو هم انجام میدم....

اون هفته تمام روز خونه بودم...

چهارشنبه

صبح یه سر رفتم شرکت تا در مورد کاری که قراره انجام بدم،صحبت کنم... بعد یه سر رفتم انقلاب دنبال کتاب...  اما یه دفعه حالم خیلی بد شد به طوری که یه ماشین گرفتم و رفتم خونه مامانم...بعدازظهر هم دومادم اومد دنبالم...

 5شنبه 

حالم بهتر بود.. ساعت 11 دومادم زنگ زد که برم ازش ماشین رو بگیرم و برم خونه مامان، چون قراره با آژانس بره شرکت بابام تا باهم برن مجتمع پایتخت و برای بابا Net Book بگیره... منم از خدا خواسته سریع یه دوش گرفتم و با مامان رفتیم خرید... ساعت 1 برگشتیم خونه... دومادم و بابا هم ساعت 3 اومدند.. بعداز ناهار دومادم مشغول نصب کردن برنامه روی کامپیوتر جدید بابا بود... شام هم خونه اونجا موندیم ....

جمعه

از صبح خونه بودیم... کارهای خونه رو کردم.. شب رفتیم خونه مادرشوهری... زن دایی دومادم برای اربعین  حلیم میدادن.. هرچی مادرشوهری ازمون خوست بریم اونجا قبول نکردیم.. حالم هیچ خوب نبود (خودتون دیگه حدس بزنید چراچشمک)...

موقع برگشتن به خونه، مادرشوهری رو گذاشتیم خونه برادرش...تو راه خونه به دومادم گفتم چرا وقتی به مامانت میگی که نمیری سر دیگ وایستی بهت میگه که:  تو چرا اینجوری شدی؟؟

یا به من میگه که برای امروز یکی از دوستام دوتا بلیط تاتر تو تالار وحدت بهم داده اما بهتون ندادم چون موضوعش برای عاشورا بود....

مگه باید اعتقاداتمون رو روی پیشانیمون حک کنیم...

مامانت فکر نکرده که تا حالا هم اگه باهاش قم،جمکران یا هرسال شب اربعین میرفتی خونه دائیت به خاطر خودت نبوده.. به خاطر مامانت بوده که میخواستی ازت راضی باشه...

خلاصه خیلی بهم برخورد.. آخه یه جوری به پسرش گفت انگار که از وقتی ازدواج کرده همه اعتقاداتش رو دور ریخته...قهر

شنبه

صبح ساعت 8 رفتیم بیمارستان لاله، تا آزمایشی که دکتر برام نوشته رو انجام بدم... یه آزمایش دو ساعته قند هم داشتم بعد از سری اول برگشتیم خونه صبحانه خوردیم و دوباره رفتیم آزمایشگاه....

بعد از آزمایشگاه رفتیم خونه مامان... دومادم با بابا کار داشت اما بابا رفته خونه یکی از دوستاش که مراسم داشتند.. ناهار پیش مامان بودیم و ساعت 3 برگشتیم خونه.. چون هرچی منتظر شدیم بابا نیومد و منم خیلی خسته بودم...

اما به خاطر کارم مجبور شدیم ساعت 9 شب دوباره بریم تا از بابا مشورت بگیرم.. تا ساعت 12 اونجا بودیم...

یکشنبه

ساعت 7 از خواب بیدار شدم و دومادم منو تا یه جایی رسوند و اومدم سرکار....ساعت 11 مرخصی گرفتم و رفتم دانشگاه ساعت 3 دوباره برگشتم شرکت...ساعت 5 هم با دومادم میدون صنعت قرار گذاشته بودم و برگشتیم خونه.. با اینکه روز پرکاری برام بود اما نسبت به روزهایی که خونه بودم خیلی پر انرژی تر بودم...

الانم که باید برم چون نیم ساعت تموم شدبامن حرف نزن

 

/ 36 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا

سلام با مطلب جدید آپم بیا سر بزن[گل]

رکسانا

کامنت من کو؟ موقعی که کامنت مریم اخرین کامنت بود من نظر گذاشتم[ناراحت] که تبریک گفته بودم شاغل شدنت رو و گفتم امیدوارم زیاد خسته نشی.

نسرین

سلام عزیزم..منم چهارشنبه رفتم ساری..کاش میفهمیدم و میومدم پیشت[پلک]..میگم اون موقعها که سرکار نمیرفتی دو هفته یکبار آپ میکردی الان دیگه خدا به دادمون برسه چون ماهی یکبار میشه[نیشخند]..شوخی کردم..موفق باشی گلم[بغل][ماچ]

نسرین

[ناراحت]میگم نکنه بری سرکار ما رو دیگه یادت بره

نوشین

راستییییییییییییییی کارتم مبارک باشههههههه[هورا]

مریم

سلام عروس جان کجایی؟!

سپیده

سلام عروس جونم.تبریک میگم[قلب]مبارک باشه عزیز دلم[قلب] خیلی خوشحال شدم[بغل]

آرزو

خیلی خوشحال شدم که سرکار رفتی . (بیا دست راستتو بذار رو سرم )! برای منم دعا کن که بتونم شاغل بشم. بعد از مدتها اومدم وب بیا بهم سر بزن. دوست دارم عزیزم. [قلب]