ماجراهای من و دومادم 120

سلام به همه

نه به اینکه این چندوقت نبودم نه به اینکه هر روز پست میذارم

دیروز دومادم تو راه خونه زنگ میزنه که مادرشوهری دیر میاد... برای حاج آقا از طرف محل کارش یه جلسه اضطراری میذارن و نمیشه که نره...

منم فقط سوپ رو درست کرده بودم... به دومادم گفتم که به مادرشوهری بگه که اگه سختشون نیست بذارن برای یه روزه دیگه بیان...

دومادم به مادرشوهری زنگ میزنه و مادرشوهری میگه که حاج آقا میخواد تا قبل از ایام فاطمیه بیاد خونتون... ما هروقت که بشه همین امشب میایم...

دومادم ساعت 6 اومد خونه و چون صبح زود رفته بود سرکار... سریع ازش خواستم بره یه استراحتی بکنه تا مامانش اینا میان خسته نباشه... ساعت 8 مادرشوهری زنگ زد که راه افتادن و ازم آدرس میخواست... بعد از اینکه بهشون آدرس دادم... برنج رو خیس کردم... چون احتمال دادم اگه نیان اینهمه برنج خیس کرده خراب میشه...

خوبی خونمون اینه که چون مسیرش تقریبا دور هست با خیال راحت میتونم به کارهام برسم...

ساعت 9.30 رسیدن خونمون... مادرشوهری بدجور دلتنگ پسرش شده بود... حاج آقا و مادرشوهری از خونمون خیلی خوششون اومد و کلی تعریف کردن....

مادرشوهری و حاج آقا خیلی خجالتمون دادن... مادرشوهری 500 هزارتومان پول داد و تازه کلی هم عذرخواهی میکرد که کم هست...

سریع بساط شام رو ردیف کردم و شام خوردیم... بعداز اینکه میز شام رو جمع کردم یادم افتاد که نه ماست و خیاری رو که آماده کردم و نه زیتون پرورده که تو راه شمال خریدیم رو نیاوردم سر شام... کلی ناراحت شدم...

ساعت 12 دیگه ازمون خداحافظی کردن و رفتن... منم سریع مشغول شستن ظرفها و مرتب کردن خونه شدم... ساعت 12.30 میخواستیم بخوابیم که مادرشوهری زنگ میزنه که تو جاده تصادف کردن...

دومادم سریع حاضر شد و رفت که ببینه براشون اتفاقی نیفتاده باشه... خداروشکر  اتفاقی براشون نیفتاده بود... حاج آقا تغییر مسیر ناگهانی میده و یه پژم206 با سرعت میزنه سمت شاگرد و محور چرخ عقب ماشین کج میشه... تا زنگ بزنن پلیس بیاد و جرثقیل ماشین رو حمل کنه ساعت 3 میشه... پلیس حق رو به پژو میده و ماشین ها رو به پارکینگ بیمه که همون نزدیکی بود میبرن...

ساعت 3.30 برمیگردن خونمون و رختخواب میندازم و میخوابیم... من که بیهوش میشم... ساعت 7.30 دومادم و حاج آقا دوباره میرن بیمه.... ساعت 9.30 دومادم زنگ میزنه که چون ماشین به اسم مادرشوهری هست باید خودش هم حضور داشته باشه.. دیگه بلند میشم و صبحانه رو آماده میکنم.. ساعت 10 مادرشوهری با آژانس میره بیمه...

منم برای ناهار قیمه درست کردم  و خونه رو جارو زدم...

ناهار موندن مادرشوهری و حاج آقا خوبیش این شد که ماست و خیار و زیتون پرورده دیشب رو ظهر میخوریماز خود راضی

منتظرم که ببینم کی برمیگردنمنتظر

/ 23 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا

سلام به روزم سر بزن

ماه بانو

حالا خدا رو شکر که برای مادر شوهر و پدر شوهرت اتفاقی نیفتاد .. اما خداییش خطر ازشون گذشته ها ... یکم دردسر داره اما خوب میشه ... خونتون چند خواب داره .. دیگه خودت راضی هستی ... انشالله بزودی بتونید بیاید توی خود شهر خونه بخرید... اما دور بودن هم عالمی داره

maryam

عروس جان خونه نو خریدن تون را تبریک میگم.ایشالا با شادی و سلامتی و دل خوش توش زندگی کنید.خیلی روون و خوب مینویسید من همیشه میخونمتون.یه مدتی خاموش بودم گفتم به این بهانه سلام کنم و تبریک بگم.

سارا از ساری

سلام عزیز دلم خوبی ؟دلم واست حسابی تنگ شده[بغل] ابجی جونم یه مشتری توپ واسه خونمون اومده و ما بهش گفتیم تا اخر هفته صبر کنه ( اخه طرف خیلی هوله و عاشق خونمون شده) که اگه یه خونه خوب پیدا کردیم اینو بهش بفروشیم.خیلی دلم میخواد بریم یه خونه جدید اما این قیمتها سرسام میاره دیروز که موفق نشدیم پیدا کنیم.واسم دعا کن که یکهویی خدا سر راهمون یه مورد خوب و مناسب بزاره [رویا]

منا

سلام عروس جون خوبی ؟؟؟ خدا رو شکر که کارای اساسی خونه تموم شد و کلی مهمون داری کردی خسته نباشی...ایشاله مادر شوهرت و حاج آقا هم ماشینشون زودتر درست بشه و مشکلشون حل بشه

کعبه

عزیزم خونه ی جدید مبارکت باشه و ایشالله به خوشی توش زندگی کنین . [ماچ] واسه مادر شوهرت اینا هم متاسفم . باز جای شکرش باقیه که خودشون طوری نشدن [لبخند]

زهرا

بازم خدا رو شکر که کسی چیزی ش نشده[لبخند] سر فرصت باید بیام اون اشپزی ها رو کامل بخونم. لازم می شه[چشمک] [گل]

زهرا

ناراحت نباش عزیزم می سپارم مامانم اینها بیارن برام...منم که یک کم لوس هستم و زیتون پرورده یا ترشی بیرون رو نمیخورم...دیگه مامانم درست میکنن میارن برام.نوش جونتون باشه.

هانی

عروس جونم .. خوبی ؟ مام مثل شما 20 اسفند اسباب کشی کردیم.. میبینی تفاهم رو... خونتونم به خوبی و شادی توش زندگی کنید الآن سمت غرب هستید یا شرق

گلسنگ

عروس جون خوبی؟ خونه نو خوش میگذره؟ برام جالبه که با این همه دستور غذای خوب که خودت داری به قیمه اکتفا کردی! این خودداری خوبه.مامان من اینجور وقتا تو چند رنگ پختن خودکشی میکنه!!!