ماجراهای من و دومادم 144

سلام به همه دوستان گلم

ممنونم برای تبریکاتتون

دیگه بیشتر از این نباید نوشتن خاطراتم رو به تاخیر بندازم

نوشتن خاطرات به غیر از اینکه باعث میشه با دوستان خیلی خوبی مثل شما در ارتباط باشم، برای آینده خودم هم مینویسم زمانی که به این روزها برمیگردم و میخونم....

فکر کنم تا حالا بهتون نگفته باشم... من یه علاقه ای به تاریخ دارم و یکی از دلایلی که در دبیرستان علوم انسانی رو انتخاب کردم و در بین بچه های فامیل یعنی حدود 40 نفر از نوه های پدربزرگ و مادربزرگ خانواده پدری و مادری اولین نفری بودم که این رشته رو انتخاب کردم.. هرچند اون زمان ها دید خوبی به این رشته نبود و ذهنیتی که تمام کسانی که در دبیرستان این رشته رو انتخاب میکنن اغلب تنبل و خنگ هستن... اما من به خاطر علاقه ای که به دروس دبیرستانی این رشته داشتم انتخابش کردم مخصوصا تاریخ.. برای دانشگاه هم خیلی دلم میخواست باستان شناسی و تاریخ بخونم اما این بار با مخالفت پدرم مواجه شدم...

همه این حرفها رو زدم تا بگم که من در خانوادم تقویم گویا هستم.. بدون اینکه قصدی در کار باشه اکثر تاریخ اتفاقات رو به یاد دارم...

بابا و مامان وقتی داشتن برای مهاجرت اقدام میکردن باید فرمی رو پر میکردن و تمام سوابق مسکونی و  کاری رو مینوشتن و برا اینکه اشکالی از نظر زمانی نداشته باشن از من میپرسیدن...مژه

حالا نوشتن خاطرات هم برای من خیلی لذت بخش تر میشه وقتی مثلا بدونم پارسال یا چندسال قبل در جنین روزی چیکار میکردم و چه حس و حالی داشتم....

----------------------------------------------------------------------------------------------

قبل شروع کردن به نوشتن خاطراتم باید بگم که از یکی دوسال قبل خیلی دلم میخواست که به کلاس آشپزی برم... اما هر دفعه دومادم میگفت هروقت دفاعیه ات رو انجام دادی و درست تموم شد...افسوس

منم از اواخر ماه قبل دنبال یه کلاس خوب میگشتم...تا اینکه یه کلاس خیلی خوب اسم نوشتم....

--------------------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه 1 اسفند

مادرشوهری از یه ماه قبل با بچه هاش قرار گذاشته بود که برن خونه برادرشوهری بزرگه تا در مورد اینکه چرا طبق قرار قبلی که با مادرشوهری گذاشته بود خونه را خالی نکرده... قرار بود اول برن خونه برادرشوهری اما برادرشوهری گفته بود که دوست نداره جلوی زن و بچه اش در مورد خونه حرف بزنه و میاد خونه مادرشوهری....

دوماد ازم خواست که باهاش برم و من رو بذاره خونه خواهرشوهری اما من قبول نکردم... چون نسبت به این کار اصلا حس خوبی نداشتم... خلاصه من خونه مامانم موندم دوماد تو راه خونه مادرشوهری بود که مادرشوهری زنگ میزنه که برادرشوهری بزرگه بدون خبر اومده و حرفهاشون رو زدن و تعهد کرده که تا آخر خرداد حتما بره خونه خودشون... وقتی دوماد میرسه مادرشوهری سراغ من رو ازش میگیره و کلی با دوماد دعوا میکنه که چرا عروس باهات نیست.. دوماد هم میگه که خودت گفتی که تنها میخوای بیام... مادرشوهری هم میگه که اون برا زمانی بود که میخواستیم خونه برادرشوهری بزرگه بریم نه خونه خودم....

دوماد زنگ میزنه بهم که آژانس بگیر رو بیا.. منم با بی میلی به چندتا آژانس زنگ میزنم اما تا مقصد رو میگفتم، میگفتن که ماشین ندارن.. آخه از غرب تهران تو اوج ترافیک اتوبان ها میخواستم برم شرق تهران... به دوماد زنگ زدم و گفتم که نمیتونم بیام... یه ربع بعد مادرشوهری دوباره زنگ زد که دوباره تلاشت رو بکن و بیا و برای اینکه از دلم در بیاره که نکنه ناراحت شده باشم داشت کار دوماد رو رفع  رجوع میکرد برام توضیح میداد که بین خودش و برادرشوهری چی گذشته... اما من به اینکارش که بعضی مواقع عروس ها و دومادش رو از بچه هاش جدا میکنه آشنایی دارم...

یادم میاد... حدود یه ماه از جشنمون گذشته بود که که جریان خواستگاری احمد از خواهرشوهری پیش میاد و بعدش یه جلسه خصوصی بله برون میذارن.. که مادرشوهری از بین بچه هاش فقط از دوماد میخواد که حضور داشته باشه و خودش و خواهرشوهری و خانواده احمد... به من خیلی برخورد به دوماد میگفتم که مادرت باید بفهمه که تو دیگه تنها نیستی و ازدواج کردی و باید بدونه که اگه پسرش رو با عروسش باید بخواد.. اما دوماد میگفت که من جایگاه و شرایطم بعد از فوت پدرم فرق کرده و یه جورایی به جای بزرگتر و پدرش تو این مراسم هستم.. خلاصه با کلی دلخوری رفت...

پنجشنبه 3 اسفند

صبح با دوماد اومدم تهران و رفتم خونه مامان... ساعت 2.5 تا 7.5 اولین جلسه کلاس آشپزیم بود... خیلی ذوق و شوق داشتم...کلی غذاهای خوشمزه یاد گرفتم ... کلاسمون طوری هست که موبایل آنتن نمیده و دوماد هم هرچی تماس میگرفت و نمیتونست باهام حرف بزنه.. منم به قدری غرق آموزش بودم که این 5 ساعت نفهمیدم چجوری گذشت... تا به حال یاد ندارم که انقدر از یادگیری و سرکلاس نشستن لذت برده باشم.. خلاصه تا برسم خونه مامان ساعت 8.15 شده بود و کلی دومادم نگران و دلخور.. اما منم کارم رو بلدم تا رسیدم بغلش کردم و بابت دادن هدیه ای به این خوبی ازش تشکر کردم و دوماد هم از خوشحالی من دیگه دعوام نکردزبان سریع لباسم عوض کردم و رفتیم خونه خواهرم که مهمونی بود... من که اصلا شام نخوردم چون انتهای کلاس از غذاهایی که درست شده بود تست کرده بودم...خوشمزه

جمعه 4 اسفند

صبح مادرشوهری زنگ زد به دوماد و گفت که تاریخ رفتنمون برا حج مشخص شده و باید تا 7 صبح فردا مدارکمون رو تحویل بدیم و 28 اردیبهشت اعزام میشیم... بعد از تلفن به دوماد گفتم که من اگه یه جلسه نرم کلی از کلاسهام عقب میمونم اونم با این هزینه زیادی که دادیم... دوماد هم که کنکور ارشد قبول نشد و تصمیم گرفت که تو مجتمع فنی دوره های مدیریت رو بگذرونه که مدرکش هم معتبر هست...

تازه برای رفتنمون به غیر از فیش هامون باید حدود 2.400 میلیون دیگه هم بدیم.. که ما پولش رو هم برا کلاسهامون و هم دندانپزشکی دوماد هزینه کردیم...

دوماد به مادرشوهری زنگ زد و اونم کلی دلخور شد البته تعجب کرد آخه ما زودتر از همشون میخواستیم بریم و کلی عجله برا رفتن داشتیم...

اینجوری شد که رفتنمون به حج فعلا کنسل شده...

شنبه 5 اسفند

دومادم بعدازظهر وقت دندانپزشکی داشت... باهاش اومدم تهران و رفتم پلیس 10+.. چون چندروزی از تاریخ اعتبار گواهینامه ام گذشته بود.. کلی مدارک میخواست... بعدش رفتم خونه مامان و بعدازظهر با دوماد رفتم دندانپزشکی و کلی دومادم اذیت شد...

چون دیروزش مادرشوهری برا نرفتنمون به سفر از دستمون گله داشت تصمیم گرفتیم که بریم خونشون و یه جورایی از دلش در بیاریم... به دوماد گفتم که به مامانش زنگ بزنه و رفتنمون رو کنسل کنه... اما قبول نکرد.. وقتی زنگ در خونشون رو زدیم و رفتیم داخل... مادرشوهری و حاج آقا کلی تعجب کردن و فکر کردن که طوری شده... مادرشوهری اصلا یادش رفته بود که ما قراره بیایم و فکر میکرد فردا میایم...

 

/ 17 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرزو

سلام دوست خوبم. سال نو مبارک. امیدوارم روزهایی پراز شادی پیش رو داشته باشی.

نشمیل

خانوم سایتون سنگین شده ها خوبی عزیزم برات بهترین رو در سال جدید از خدا میخوام

مریمی

سال نو مبارک عزیزک دلم . امیدوارم همیشه شاد باشی و سلامت . می بوسمت ... [گل]

نشمیل

خوبی دختر نیستی تنبل شدی ها

خانمی

سلام عزیزم زیارت رفتم واگه خدا قبول کنه دعاتون هم کردم انشالله شما هم به زودی بتونید برید مکه عزیزم من تو حرمها به یادتون بودم عزیزم

خانمی

انشالله سال خوب وسرشار از عشق خدارا داشته باشید عزیزم

مهتاب

وای عاشق کلاس آشپزی و شیرینی‌پزی‌ام. [ماچ]

مهسا

منم خیلی دوست دارم که برم کلاس آشپزی اولین فرصتی که مهیا بشه برام حتما میرم ایشالله که هر وقت خدا می ودنه وقسمت بشه می رید به حج امان از هزینه های دندون پزشکی

دختری در انتظار

سلام عزیزم...تو وبلاگم ترتیب یه دعای دسته جمعی 40 روزه رو دادم...اگه دوست داشتی خوشحال میشم به جمع ما ببیوندی...فقط لطفا سریع تر با خبرم کن...ممنون[بوسه]...

نسرین

کجایی تو خانومی؟؟؟ سال نو مبارک[ماچ]