زمانی که عروس و دوماد، مامان و بابا میشن

لام به همه دوستای گلم

میدونم خیلی کمرنگ که نه بی رنگ شدم، اما این شاغل شدن هم خیلی درگیرم کرده

تو تقویم گوشیم همه اتفاقات رو می نوشتم... اما متاسفانه گوشیم که تو جیب مانتوم بود و باهم انداختم تو ماشین لباسشویی و گوشیم به فنا رفت...

اینها رو بی خیال، نمیخوام براتون روضه بخونم بعد این همه وقت

از خبر مامان شدنم بگم که میخوام شما رو هم در خوشحالیم شریک کنم

حدود 4-3 هفته بود که صبح ها حالت تهوع داشتم، خوابم خیلی زیاد شده بود به طوری که از سرکار که میومدم ساعت 5 بعدازظهر میخوابیدم تا 10.30 شب و تا ساعت 11.30 به زور چشمام باز میموند....

یکشنبه 7 مهر

به حال و روزم شک کرده بودم و نصف شب که از خواب بیدار شدم از بی بی چک استفاده کردم و  دوتا خط پررنگ دیدم که از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم و رفتم دوماد رو ساعت 3.30 از خواب بیدار کردم.. بنده خدا اولش ترسیده بود که چه اتفاقی افتاده... وقتی بهش بی بی چک رو نشون دادم اونم به کل خواب از سرش پرید..

خلاصه تا صبح بیدار بودیم....دوماد برا صبحونه رفت کله پاچه گرفت که خیلی خیلی بهم چسبید..ساعت 9 هم رفتم سرکار...

صبح قبل از سرکار رفتم آزمایش خون دادم و تا ظهر که جوابش آماده بشه دل تو دلمون نبود... ساعت 2 جواب رو گرفتم و از نتیجش شوکهشدم..بتای خونم 121 هزار بود... همون جا به منشی دکترم که نزدیک آزمایشگاه بود نشون دادم و گفت:"چطوره که الان اومدی،الان صدای قلب بچه رو هم میشه شنید... همین الان وقت بهت میدم برو دکتر" گفتم نمیتونم و باید جایی برم.. و برا سه شنبه بهم وقت داد....

قرار بود بعدازظهر با دوماد بریم خونه مادرشوهری آخه میخواست خونش رو اجاره بده. توراه بودیم که زنگ زد و گفت که مستاجره قرار رو بهم زده و دختر حاج آقا مهمونم هست و اگه دوست دارین بیاین...   ما هم گفتیم نه و برگشتیم خونه..

سه شنبه 9 مهر
ساعت 4 وقت دکتر داشتم... دوماد همازقبل میخواست دوربین بخره...خلاصه چون همیشه دکترم بالای 3-2 ساعت باید منتظر ویزیت باشیم به دوماد گفتم برو خرید کن و بعد بیا دنبالم... وقتی دکتر معاینه ام کرد و صدای قلبش روشنیدم و داشت گریم میگرفت...تا اون لحظه هنو باورم نشده بود...دکتر بهم گفت که هفته 7 هستم و همه چی بچه سالمه... دوماد هم با بیرون اومدن من از دکتر رسید و کلی نگرانم بود... وقتی دیدمش تو خیابون پریدم بغلش و بابا شدنش رو بهش تبریک گفتم...

 

/ 2 نظر / 127 بازدید
آرزو

من هنوز منتظر خبرای جدیدت هستم. مطمئنم تا الان مامان شدی ولی بدون هیچوقت فراموشت نمی کنم و منتظر ی ارتباط دوباره هستم . شاد باشی

سیمین

چرا دیگه نمینویسی