ماجراهای من ودومادم 70

سلام دوستای مهربونملبخند

ممنون که، تجربیات تله پاتی که داشتین رو به گفتین.

یکشنبه صبح ساعت 7 بعد از رفتن دومادم، مشغول نظافت و جارو زدن خونه شدم البته بعد از سر زدن به وبلاگ شما دوستای گلم. ساعت 9 بود که دیگه کارام تموم شده بود و میخواستم یه دوش بگیرم که دیدم زنگ آپارتمان رو میزنن. خیلی تعجب کردم چون صاحبخانمون یا با آیفون تماس میگیره یا با تلفن. از چشمی در که نگاه کردم دیدم دومادم هست. منو میگی تعجبدرو باز کردم و هاج و واج داشتم نگاش میکردم.

گفتم چی شده که این وقت صبح اومدی خونه؟

گفت که خسته بودم و حال سرکار موندن رو نداشتم!

خیلی از اومدنش خوشحال شدم اما باهام اتمام حجت کرد با اومدنش نباید باشگاه رفتن رو کنسل کنم.قهر

 با مامانم قرار گذاشته بودم که تو این هفته یه روز باهاش برم گوشت و مرغ و میوه بخرم.

دومادم  گفت: حالا که امروز که خونه هستم با مامانت هماهنگ کن که بعد از باشگاه بیام دنبالت و با مامانت بریم خرید.

تا ساعت 11.30 باشگاه بودم و بعد بادومادم رفتیم خونه مامان. اونجا ناهار خوردیم و تا ساعت 3 بیرون بودیم. تا 6 بعدازظهر هم درگیر خرد کردن و جابه جا کردن گوشتها بودیم. آخه چون نزدیک ماه رمضان میشه همه چی یه دفعه قیمتش بالا میره. برا همین ما زودتر خریدمون رو کردیم. شام هم خونه مامان بودیم و ساعت 11.30 اومدیم خونه. شب مادرشوهری زنگ میزنه به موبایل دومادم زنگ میزه و میگه دلم براتون تنگ شده و شاید فرداشب یه سر بهتون بزنم. شب که دومادم بهم گفت، گفتم که هر ساعتی از عصر هم بیان که نمیشه بدون شام برن و فردا یعنی(دیروز دوشنبه) با مامانت هماهنگ کن ببین حتما میان یا نه؟

دیروز از باشگاه که برگشتم دومادم از مادرشوهری میپرسه و اونم میگه یه سر میزنن و برمیگردن که دومادم میگه باید شام بمونن.

از باشگاه که برگشتم یکی دو ساعتی خوابیدم و بعدش به فکر غذا افتادم و به پیشنهاد دومادم ماهی قزل آلای سوخاری با مرغ کنتاکی درست کردم. ساعت 11 شب رفتن و دومادم بازم زورش به من چربید و وایستاد به ظرف شستن.مژه

امروزم به زور از خواب بیدار شدمخمیازه البته ساعت 10.30نیشخند و حاضر شدم و رفتم باشگاه. انقدر خستم که حال بلند شدن از جام رو ندارم. اما خیلی راضی هستم چون کاهش وزنم رو دارم میبینم و همینطور حرکات با دستگاه رو خیلی بهتر از روزای اول انجام میدم. وقتی باشگاه هستم با خودم فکر میکنم اگه از شما دوستای وبلاگیم تو باشگاه باشه چقدر خوب میشه.خیال باطل

 

/ 22 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ye doost

azizam asheghe neveshtehatam kheyli ziba hame chizo vasf mikoni *man ba khoonevadeye shoharam rabeteye chandan khoobi nadaram va in shoharamo kheyli azar mide choon be ham vabaste hastan makhsoosan oona choon didam manteghi hasti azat mikham agar mitooni mano rahnamae koni mamnoonet misham

ye doost

akhe inja nemishe hame chizo kamel tozih dad khodet rahi be nazaret mirese gol khanom?

فایزه

سلام خانمی خیلی دلم میخوادباشگاه برم اما حیف که ازخونمون دورتابرم بیام [رویا] خیلی خوبه که دومادتون کمکتون میکنن ایشالا خوشبخت بشین راستی دستور مرغ کنتاکی رو بزارین اگه زحمتی نیست [گل]

نسیم

سلام منم خیلی وقته دلم میخواد برم باشگاه اما تنهایی تنبلیم میاد برم متاسفانه[زبان] وبلاگه قشنگی دارید [گل][گل] شاد باشید همیشه[ماچ]

لاوین

سلام عزیزم...منم یه 1 ماهی هست که نمیرم باشگاه ..اما تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم تو یه باشگاه جدید و اینبار با دستگاه کار کنم...خیلی دوماد مهربونی هم داری که ظرفارم میشوره[نیشخند] کاش آقاییه منم بعد عروسی اینطوری باشه[لبخند]

مریم

سلامممم دوستم خوبی آفرین که باشگاه رفتنت رو ادامه میدییی[ماچ]

Mojgan

سلام عروس خانم من ایران هستم ببخشید که زیاد نظر نمی ذارم اخه سرم خیلی شلوغه خودت می دونی که ایران خیلی به ادم خوش میگذره و وقت سر خاراندن نداره من هم یک وب لاگ درست کردم خوشحال می شم به من هم سر بزنی

مریم

سلام عروس عزیز. من مریم هستم. مدتیه وبلاگ قشنگت رو می خونم اما تا حالا نظر نذاشته بودم. وبلاگت خیلی قشنگ و خوندنی است. لحن نوشته هات صمیمی و دلنشینه. به نظر ماد خیلی برای کارهای روزمره ات برنامه ریزی داری. این خیلی آموزنده است. ضمنا قسمت آشپزی هم خیلی جالبه. لطفا بیشتر مطلب بذار!

تو

آفریـــــن همینجور ادامه بده. برعکس من آقامون هی میره میاد میگه چاق شدم [نیشخند] هی باشگاه میره ول میکنه.ولی من همینجوری دوس دارمش.توپل پشمالوِ منـــــه [خنده]

تو

راستی یادم رفت بگم...خوشبخت باشی همیشه