ماجراهای من و دومادم 129

سلام به همگی

اول از همه باید به نشمیل عزیزم بابت به دنیا اومدن بردیا که برا اومدن خیلی عجله داشت و با اومدنش مامان و باباش رو کلی غافلگیر کرد تبریک بگم... همچنین به سمانه عزیزم که به تازگی فهمیده که باردار هست...

بریم سر اتفاقات این چند روز

شنبه 10 تیر

باغ بغلی خاله ام در فرحزاد برای جاری خاله ام هست و برای یکشنبه که تولد حضرت علی اکبر بود مولودی گرفته بود و چون ما رو هم میشناخت به واسطه خاله ام دعوتمون کرده بود... خاله ام خیلی اصرار داشت که حتما مولودی رو بریم اما من اصلا حال و حوصله نداشتم... مامان هم چون نمیخواست که به خاله ام نه بگه به من هم اصرار داشت که حتما تو مهمونی همراهیش کنم....

یکشنبه 11 تیر

برخلاف میل باطنیم وسایلم رو جمع کرد و چند دست لباس با خودم بردم تا مامان بگه که کدوم رو بپوشم بهتره... ساعت 8 رسیدم خونه مامان... دیدم زن دائی کوچکم هم هست.. چون دائیم، مامان بزرگم رو برده بیمارستان آتیه برا شیمی درمانی.. خواهر کوچکم تا منو دید گفت چرا هنوز حاضر نیستی خاله گفته که تا 10 اونجا باشیم... حالا من تازه میخواستم خونه مامان یه دوش بگیرم و موهام رو درست کنم... تو راه اتاق بودم تا وسایلم رو بذارم... گفتم:"خاله هم چقدر اصرار داشت، من که اصلا حوصله نداشتم که بیام" (بدون هیچ منظوری گفتم) زن دائیم بلافاصله گفت:"خوب نمیومدی" منم از لجم گفتم:"به خاطر مامان و اصرارهاش بود که اومدم" مامانم هم گفت:"من کی اصرار کردم، خوب دوست نداشتی نمیومدی..." وای که چقدر دلم گرفت... وسایلم رو گذاشتم تو اتاق و خواهرم گفت زود حاضر شو که بریم... منم گفتم که نمیام...

چون صبحونه نخورده بودم، حالت تهوع داشتم...مامان فهمید که حرفش باعث ناراحتیم شده برام صبحونه حاضر کرد... بعد از صبحونه رفتم پای تلویزیون و داشتم شبکه ها رو بالا و پائین میکردم که مامان اومد و اصرار که "من حرفی نزدم و اگه نیای منم نمیرم..." منم گفتم"من اصلا حوصله ندارم و شما هم اگه نری به اختیار خودت هست"

دائیم از بیمارستان اومد، مامان بلاجبار رفت و منم تا ساعت 3 با دائیم تنها بودم و کلی باهم حرف زدیم... اما دلم از مامانم بدجور گرفته بود....

سه شنبه 13 تیر

بعدازظهر رفتیم خونه مادرشوهری... ساعت 8.30 با مادرشوهری رفتیم خونه خاله دومادم که یه عمل جراحی داشت... عیادتش رفتیم...

چهارشنبه 14 تیر

صبح با دومادم اومدم تهران...ساعت 11 رفتم استخر دنبال مامانم... باهم رفتیم بیمارستان اتیه تا آزمایش عصب دست را انجام بده... چون جلوی بیمارستان نمیشه ماشین رو پارک کرد مامان رو پیاده کردم و خودم تو ماشین منتظر مامان موندم... تو همین فاصله بابا زنگ زد و از یه دوره آموزش ضمن خدمت که برای معلمان سراسر کشور برگزار میشه.. خبر داد و خواست ببینه من دوست دارم برم یا نه؟ منم از خداخواسته قبول کردم...

وقت آزمایش مامان رو بعدازظهر انداختن... ساعت 4 با مامان دوباره رفتیم بیمارستان... ساعت 5 کار مامان تموم شد و سر راه رفتیم دنبال دومادم و سرراه شیرینی خریدیم...تا ساعت 11 شب اونجا بودیم...

پنجشنبه 15 تیر

 صبح ساعت 10 از خواب بیدار شدیم.. اصلا حال و حوصله هیچ کاری نداشتم... ناهار خورشت بادمجان درست کردم..ساعت 1.30 بعدازظهر حاضر شدم و ساعت 4 دومادم منو خونه یکی از خاله هاش رسوند... یکی از خاله های دومادم یه مهمونی خیلی جمع و جور بعنوان جشن عروسی برای پسرش و عروسش گرفته بود...

این خاله دومادم یه عروس خیلی خوب داره که فوق العاده کم توقع هست... خودش عروسی نخواست و به همین مهمونی ساده راضی شده بود... من زودتر از مادرشوهری و خواهرشوهری رسیدم...مادرشوهری که اولش اصلا تحویلم نگرفت بر عکس خاله های دومادم که خیلی دوستم دارند و کلی از دیدنم خوشحال شدن البته این احساس متقابل هست...
خونه خاله دومادم کوچکه و تعداد صندلی ها کم بود...مادرشوهری بدون اینکه به من بگه رفت تو سالن برا خودش نشست و یه صندلی هم برای خواهرشوهری گذاشت که با لباسش رو زمین نشستن براش سخت بود... منم تمام مدت سرپا ایستاده بودم... مادرشوهری اصلا سراغم رو نگرفت...من دم اپن آشپزخونه پشت سر مادرشوهری و خواهرشوهری ایستاده بودم... خواهرشوهری قیافه گرفته من رو دید و اصرار کرد که پیششون بنشینم منم گفتم که اولا جا نیست بعدشم من نمیتونم رو زمین بنشینم چون زانوهام درد میگیره... خواهرشوهری به اصرار خواست صندلیش رو بهم بده که من قبول نکردم و بهش گفتم که اینهمه مهمون بزرگتر از سن من اینجا هست و من یه کاره رو صندلی بنشینم... خواهرشوهری به مادرشوهری اشاره کرد که من دلخورم... مادرشوهری هم اصرار کرد اما من قبول نکردم....

دومادم بعد از رسوندن من میره خونه مامانم... به محض رسیدن، مامان و بابا میرن خونه عمویم... چون بله برون دخترش بود.. منم ساعت 7.30 بعد از تموم شدن مهمونی آژانس گرفتم و رفتم خونه مامان... ساعت 9 با دومادم شام رفتیم بیرون و برگشتیم خونمون...

جمعه 16 تیر

تا ساعت 7 بعدازظهر خونه بودیم و بعدش رفتیم خونه مامانم... همه خواهرهام بودن و خیلی خوش گذشت... شب خونه مامان موندیم تا فردا بتونم به دوره های آموزش ضمن خدمت به موقع برسم

شنبه 17 تیر

شب اصلا خوب نخوابیدم و یه جورایی بی خواب شده بودم... ساعت 6 صبح بیدار شدم و ساعت 7.30 خودم رو رسوندم به مرکز آموزش...اما خیلی بی برنامه بودن و ساعت 9 تازه کلاس هاشون شروع شد و تا ساعت 6 طول کشید... اما کلاس هاشون به درد من نمیخورد..
چون برای معلمین استخدامی اموزش و پرورش بود و بهشون هم گواهی پایان دوره میدادن در صورتیکه من عضو افتخاری بودم و نه گواهی پایان دوره و نه پکیج آموزشی بهم میدادن... منم با اعصابی داغون و خسته برگشتم خونه...دومادم خونه مامانم منتظرم بود و کلی باهام حرف زد و  تصمیم گیری در مورد اینکه بخوام دوره رو ادامه بدم یا نه به عهده خودم گذاشت..

غروب باهم رفتیم بوستان و یه دوری زدیم... مامان وبابا هم رفتن خونه دائیم چون بله برون دختر دائیم بودن... کم کم داره از جمعیت دخترهای مجرد فامیل کم میشه...

یکشنبه 18 تیر

دیشب مامان و بابا دیر اومدن و من و دومادم هم خواب بودیم.. صبح به بابا گفتم که دیگه به اون دوره آموزشی نمیرم... بابا از دستم ناراحت شد اما نمیتونم وقتم رو برا چیزی بذارم که به دردم نمیخوره بذارم...

از نظر روحی اصلا حال و روز خوبی نداشتم..مامانم مجبور شد که بره خونه مامان بزرگم... دومادم هم مرخصی گرفت و تا بیشتر باهام باشه... ساعت 11 رفتیم دکتر روانشناس تا مشکل ترس از گربه رو حل کنه... تا ساعت 2 بعدازظهر دکتر بودیم... به دکتر گفتم که :"اصلا نمیدونم از کی ترس از گربه در من به وجود اومد، از حیوون ها هیچ خوشم نمیاد اما در خودم این توانایی رو میبینم که بتونم با سگ یا بقیه حیوانات ارتباط برقرار کنم اما با گربه اصلا... این ترس در روابط زندگی مشترکمون تاثیر گذاشته.. یعنی نمیتونم در محیط های باز غذا بخوریم... خیلی تفریحاتمون منوط به این میشه که اون محیط تفریحی گربه داشته باشه یا نه؟ یا حتی از اینکه باردار بشم و ترس از گربه باعث بشه بر روی جنین تاثیر بذاره میترسم..." دکتر رونشناس متخصص هیپنوتیزم هم داشت و یه جلسه هیپنوتیزم برام اجرا کرد...بیشتر حالت آرامش داشت و با اون چیزی که از هیپنوتیزم در تصورم بود، تفاوت داشت..بعداز دکتر رفتیم رستوران مروارید و ناهار خوردیم و برگشتیم خونمون

سه شنبه 19 تیر

صبح با دومادم اومدم تهران... اول رفتیم سفارت کانادا تا کنسلی مهاجرتمون رو قطعی و کارهای باقی مونده اش رو انجام بدیم.. بعدش دومادم رفت سرکار و منم رفتم خونه مامانم.. ساعت 11 با مامان رفتیم میوه گرفتیم و شهروند خرید کردیم.. دومادم ساعت 5 از سرکار اومد و یه چرتی زد  وساعت 7.30 رفتیم خونه مادرشوهری... مادرشوهری برا شام یه غذای رسمی تبریزی ها به اسم خورشت هویج درست کرده بود و خوب بود...تا ساعت 11 اونجا بودیم و تا برگردیم خونه ساعت 12.15 شد...

چهارشنبه 20 تیر

 دوباره صبح زود با دومادم اومدم تهران... ساعت 11.30 آژانس گرفتم و دوباره رفتم سفارت... بعدش رفتم خونه مامان ناهار خوردم و باهم رفتیم گوشت و مرغ خرید... چقدر قیمت ها سرسام اوره... بیچاره مردم..

تا ساعت 7 درگیر شستن و خرد کردن گوشت ها شدیم... ساعت 8 من و دومادم حاضر شدیم و رفتیم خونه برادرشوهری کوچکه تولدش بود... اما چون بابام قرار بود فردا بره مسافرت خارج از کشور و دومادم هم میخواست چندتا برنامه روی لپ تاپ بابام نصب کنه... از اون طرف هم مادرشوهر خواهر جاری کوچکه فوت شده بود و از صبح بهشت زهرا بودن... اما مادرشوهری به دومادم اصرار کرد که بیشتر بمونیم تا ما رو هم ببینه.. من کلی از جاری کوچکه عذرخواهی کردم که وقت مناسبی نیومدیم...جاری کوچکه بیشتر از دست مادرشوهری ناراحت بود که اصلا شرایطشون درک نکرده و اصرار داره که حتما روز تولد بچه هاش بره خونشون...

دومادم و برادرشوهری کوچکه باهم رفتن شام از بیرون بگیرن و تا مادرشوهری و حاج آقا بیان.. جاری کوچکه که دلش کلی از مادرشوهری پربود برام دردودل کرد...به اصرار مادرشوهری شام موندیم و دومادم هم چون نتونسته بود به کارهای بابام برسه.. شب خونه مامانم موندیم...

پنجشنبه 21 تیر

از صبح خونه مامان بودم... دومادم هم ساعت 5 اومد اونجا و لپ تاپ بابا رو راست و ریست کرد... مامانم برخلاف میل باطنیمون ازمون خواست که بابا رو برسونیم فرودگاه امام... من که خیلی حرصم گرفت و فکر کردم اگه مادرشوهری همچین خواسته ازمون میکرد چقدر به سر دومادم غر میزدم و چقدر برا مادرشوهری چشم و ابرو حواله میکردم... اما دومادم با کمال میل قبول کرد.. تا بابا رو برسونیم و برگردیم ساعت 9 شب شد.. قبل از اینکه بریم خونه مامان با دومادم شام رفتیم بیرون.. ساعت 11 رسیدیم خونمون...

جمعه 22 تیر

ساعت 7.30 با صدای زنگ موبایل دومادم بیدار شدیم... یکی از همکارهای دومادم که امروز قرار بود شیفت باشه براش یه اتفاق ناخوشایند افتاد..همکار دومادم دیشب مادرشوهر و پدرشوهرش مهمانش بودن و وقتی برمیگردن خونه میبینن که پسر 22 سالشون (یعنی برادرشوهر همکار دومادم) تو حموم فوت شده..

دومادم  هم میره شرکت.. الانم من تنها هستم..

چند روز پیش هم خواهر یکی از همکارهای دومادم که 32 سالش بود تو حموم حالش بد میشه و با صورت میفته رو زمین و دهنش بر روی چاه حموم میفته و باعث خفگیش میشه...

به قول دومادم میگه:"نکنه در آب موادی وجود داره که در اثر بخار باعث مرگ میشه.." کلی هم بهم اصرار کرد که موقع حمام کردن هواکش روشن باشه تا حمام رو بخار نگیره...

 

/ 28 نظر / 136 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماه بانو

سلام عزیزم کلا وقتی که نری سر کار به نرفتن عادت میکنی و اگه برات کار خوب هم پیدا بشه نمی تونی بری ... هر چیزی یه زمانی داره برای خودش ... که وقت نی نی هم رسیده از راه [چشمک]در مورد گربه هم آخی پیشی ملوسی چرا اینقدر ازش می ترسی؟البته خودمم می ترسم[نیشخند] اما نه به شدت شما

نینا

سلام خوبی؟وبلاگ قشنگی داری. به منم سر بزن. بیشتر پستهات رو خوندم جالب بودن.

ابراهیم

سلام.. من قبلا دوبار به وبلاگتون آمدم و خواستم نظر بذارم که نمیشد هر کار میکردم..الانم که دارم نظر را تایپ میکنم نمیدونم بعد از کلیک بر روی دکمه ارسال مثل دو دفعه قبل ضایع میشم یا اینبار میتونم نظرم را ثبت کنم در مورد خفگی در حین استحمام من نکته ای را دوست دارم خدمتتون عرض کنم.اگر آبگرمکن منزل به دلیل فرسودگی یا غیره بخشی از گاز مونوکسید کربن که تولید میکنه را به جای دودکش به درون آب بفرسته این گاز جذب آب میشه. و وقتی شخص لوله آب گرم را در درون حمام باز میکنه گازی که قبلا جذب آب شده شرایط مساعدی پیدا میکنه تا اینبار از آب آزاد بشه و جان فرد را مورد تهدید قرار بده..در مورد کلر هم همینطوره.البته کلر موجود در آب خانه ها به حدی نیست که شخص را تهدید کنه ولی در مورد برخی استخرها متاسفانه مسئولان استخر به جای عوض کردن آب بیش از حد مجاز به آب کلر میزنن که این کلر میتونه از آب جدا بشه و فضای استخر را پر کنه.همینه که میبینیم بعضی افراد در استخر دچار بیهوشی خفیف یا سردرد میشن.

ابراهیم

اما در مورد نظر یکی از دوستان که گفتن شاید اون پسر 22 ساله خودکشی کرده و شما با تعجب گفتید مگه میشه تو سن 22 سالگی کسی اینکارو بکنه..متاسفانه من خدمتتون باید عرض کنم بله اتفاق میفته حتی در پایینتر از این سن هم اتفاق میفته و من لااقل از نزدیک در جریان یکیش قرار گرفتم.که پسر 21 ساله ای در زمستون سال گذشته دست به اینکار زده بود. متاسفانه رویکرد و سیاستهای آقایون در راس امور کار را به جایی رسونده که خودکشی در کشور داره به وضع بحرانی میرسه. ولی با این وجود کسی ککش نمیگزه.فعلا مسئولان کشور در دزدی و اختلاس با همدیگه کورس گذاشتن. کسی این وسط فکر سلامت روانی افراد جامعه نیست. هههه فکر کنم تلافی وقتایی که نظر نذاشتم را هم اینبار با پر حرفی هام در آوردم...راستی به آقای شوهر سلام برسونید حتما...خدانگهدارتون

زهرا

سلام عروس جونم خوبی خانم؟ [قلب] وای اون خفگی چه اتفاق بدی بود. امیدوارم که حال مادربزرگت بزودی خوب بشه و خیالتون راحت از بابت سلامتیش [قلب] من همچنان در کف رفتار مادر شوهرت میباشم. [نیشخند]

سارا از ساری

سلام عزیزم خوبی؟نماز و روزتون قبول باشه دوست خوبم منو موقع دعا کردن فراموش نکنی[بغل][قلب]

نهال

سلام دوستم من از خواننده های خاموشت هستم .چندین ماهه که میخونمت /تازگیها چرا اینقدر دیر به دیر آپ میکنی عزیزم؟

زهرا

یا کامنتنو تایید نکردی یعنی فرصت نشده. یا کامنت من ثبت نشده. یا من با عجله پنجر کامنت رو باز کردم. ...[نیشخند] ------------------------------------------ میدونم میخوای چی جواب بدی. اینهمه عجله نکن. صبور باش [زبان]

نغمه

سلام دوست عزیز از آشناییتون خوشحالم خوشحال میشم به منم سر بزنی[ماچ]

گبی

عزیزم یه چیزی رو من یادم رفت بهت بگم.وقتی اومدم تهران تو جزئیات صحبت ها فهمیدم |سر خالم تو حمام بوده اما نه بخاطر دوش گرفتن!بلکه چون حالش بد بوده رفته تو حمام و پاشوره رو برداشته یه کم هم بالا اورده بعد همونجا افتاده فوت کرده.گفتم به دومادت بگو نگران حمام رفتن شما نباشه عزیزم.