ماجراهای من و دومادم 141

دوستان گلم سلام

نمیدونم چرا نوشتن خاطراتم طلسم شده

امروز سعی میکنم تمومش کنم انشالله...

جمعه 22 دی

صبح زود، نه خیلی زودتر از خواب بیدار شدیم و راه افتادیم به سمت خونه مامان... تو راه بودیم که اذان صبح دادن... چون مصادف با 28 صفر بود و مامان هم به سنت چندین ساله آش نذری شله قلمکار  میپزه... مامان و خواهر کوچکه و شوهرش بیدار بودن و بابا هم تازه خوابیده بود.. با دوماد رفتیم سر دیگ آش کلی دعا کردیم و همتون به یادم بودین... خواهرکوچکه و شوهرش هم بودن و چون هنوز صبحانه نخورده بودیم با دوماد تصمیم گرفتیم که برای صبحانه حلیم بگیریم.. با کلی فیلم بازی کردن سوئیچ رو برداشتیم و رفتیم چون نمیخواستیم مامان بفهمه وگرنه نمیذاشت که بریم... وقتی برگشتیم مامان ما رو با یه قابلمه حلیم  دید و کلی تعجب کرد... تا قبل از ظهر همه آش ها رو پخش کردیم و با دوماد رفتیم بیرون تا به شرکت یه سری بزنه و یه کاری رو انجام بده.. برای ناهار که برگشتیم خواهرهای دوقلوم هم اومده بودن و ناهار دور هم خوردیم... من و دومادم که به زور سرپا بودیم... سرمون به بالشت نرسیده خوابمون برد... غروب با یه قابلمه و با یه کاسه آش راه افتادیم به سمت خونه مادرشوهری... سرراه اول رفتیم خونه برادرشوهری بزرگه تا کاسه آش رو بهش بدیم و دومادم هم ازش یه سوالی داشت... فکر میکنم هنوز بابت نرفتن تولد دخترش ازمون گله داشت (به جهنم).. منم چون قابلمه آش مادرشوهری تو بغلم گرفته بودم که نریزه از ماشین پیاده نشدم و تو ماشین باهاش سلام و احوالپرسی کردم...

وقتی رفتیم خونه مادرشوهری... حاج آقا مسجد بود اما مادرشوهری حال نداشت و هم سرماخورده بود و هم پا درد داشت... خیلی اصرار داشت که شام درست کنه اما من و دوماد نذاشتیم و برا شام همون آش رو خوردیم...

ساعت 11 بود که برگشتیم...تو اتوبان آزادگان بودیم و با سرعت بالا که دیدیم ماشین یه جوری حرکت میکنه و آروم رفتیم کنار و دیدیم که چرخ جلو پنچر شده...حالا دقیقا جایی نگه داشتیم که هیچ چراغی نبود و اتوبان تاریک تاریک بود... تو اتوبان آزادگان مخصوصا شبها خیلی کامیون داره...

شانس آوردیم که همون روز مامانم از دوماد و شوهرخواهر کوچکه خواست که یه سری وسیله تو انباری هست و هرچی که احساس میکنن لازم دارن بردارن و تا بقیش رو بیرون بذاره.. دوماد هم یه چراغ اضطراری برمیداره...

دوماد که داشت لاستیک ماشین رو عوض میکرد منم چراغ رو دستم گرفته بودم و به ماشین های دیگ علامت میدادم.. به قدری هوا سرد بود که سرما تا مغز استخوونامون رفته بود و بخاری ماشین رو تا درجه آخر گذاشته بودیم اما مگه گرم میشدیم...

شنبه 23 دی

صبح ساعت 10 از خواب بیدار شدیم... موقع اثاث آوردنمون به این خونه فرش های اتاق ها رو وقت نکردیم بشوریم و همینجوری آوردیم و خیلی کثیف بود و برای اینکه سر قالیشوهیی ها برای عید شلوغ نشه زنگ زدیم تا بیان و فرش ها رو ببرن.. بعد از بردن فرشها دوماد که میدونست که خیلی دوست دارم اتاق خواب رو تغییر دکوراسیون کنم باهام کمک کرد و تخت رو جابه جا کردیم.. خیلی اتاق بزرگتر و دلبازتر شد...

یکشنبه 24 دی

 روز اول ربیع الاول بود... دومادم و خانوادش خیلی به در زدن مسجد و تبریک شروع ماه ربیع به پیامبر اعتقاد دارن.. برعکس من که هیچ اعتقادی نداشتم.. سال اول ازدواجمون به زور باهاش رفتم اما دومادم میگه که موقع در زدن مسجد هرچی از خدا خواسته گرفته.. یادمه پارسال با کلی بداخلاقی باهاش رفتم آخه خوابم میومد و هوا هم خیلی سرد بود.. دوماد موقع در زدن یکی از دعاهاش این بود که زودتر خونه دار بشیم و هنوز یه ماه نگذشته بود که قرارداد خرید این خونه رو بستیم، خود دوماد هم باورش نمیشد.. اما امسال منم اعتقاد پیدا کردم... قرار گذاشتیم که بریم تهران و برای نماز صبح امامزاده صالح باشیم و بعدشم صبحانه یه کله و پاچه حسابی بخوریم و منم برم خونه مامان و دوماد هم بره سرکار...

تو اتوبان همت بودیم که یادم افتاد که لباس های سرکار دوماد رو جا گذاشتم و نیاوردم.. خیلی بد شد... مجبور شدیم که بعد از در زدم مسجد و خوردن کله و پاچه برگردیم خونمون.. دوماد یه چرتی زد و دوباره برگشت تهران و رفت سرکار...

دوشنبه 25 دی

از صبح که بیدار شدم زانوی پای راستم درد میکرد... با این حال صبح رفتم خرید و کلی سبزی خریدم.. از سبزی خوردن تا سبزی سوپ... تا بعدازظهر مشغول بودم.. شب دیگه پام رو نمیتونستم خم کنم.. دوماد برام از این باندهای کشی خرید و با یه روغن که بابام از چین آورده بود ماساژ داد و بعد دو روز پام خیلی بهتر شد... احتمال دادم اون شب که ماشین پنچر شد پام رو سرما زده بود...

پنجشنبه 28 دی

 از روز قبل خونه مامان مونده بودیم...مامان رفته بود آرایشگاه و برا ناهار قیمه سیب زمینی درست کردم و دوماد وبابا هم برای ناهار اومدن... ساعت 4 بود که برگشتیم خونمون...

جمعه 29 دی

 صبح دوماد زنگ میزنه به مادرشوهری تا حالش رو بپرسه که میفهمه که دیشب که مهمون داشته نمیدونم چجوری میشه که شعله گاز زیاد میشه و باعث میشه صورتش و موهای سرش بسوزه اما خداروشکر  زیاد طوریش نمیشه... دوماد ازم خواست که غذا درست کنم و برای شام ببریم خونه مادرشوهری تا حالش و بپرسیم و با پادردی که هنوز داشت نخواد برامون غذا درست کنه.. منم حال خوبی نداشتم و اصلا حوصله نداشتم که برم مهمونی... خلاصه سر نرفتنم باهم دعوای خیلی بدی میکنیم، یادم نمیاد تا حالا اینجوری بحثمون بشه.. اما آخرش باهم آشتی میکنیم و میریم خونه مادرشوهری.. خواهرشوهری هم  شام میاد اونجا...

شنبه 30 دی

با دوماد صبح میام تهران و با مامان میریم خرید برا آخر هفته که تولد خواهرکوچکه هست هدیه بگیریم.. منم برا خودم یه تاپ میگیرم.. بعدازظهر که با دومادم برمیگردیم خونه خیلی هوس معجون میکنم و باهم بعد از کلی وقت معجون میخوریم که خیلی چسبید...

 

/ 6 نظر / 35 بازدید
سما

عزیزم بازم که یه ماه عقبی چرا نوشتی قسمت اخر؟:))))) خوشحالم وقت کردی بیای نت .خاطراتت واسه ما هم شیرینه بیا بنویس

زی زی

سلااام بر عروس خانم عزیزم اون به جهنمت خیلی چسبید [خنده] چه جالب. من اصلا این قضیه در زدن مسجدو نشنیده بودم. [لبخند] حال مادر شوهری الان خوبه؟ طفلی [نگران]

مهتاب

چه عجب خانوم! [نیشخند] وای پادردی که از سرما باشه خیلی بده. [گریه] خدا رو شکر که بهتری. [ماچ] مادرشوهرت بهتره؟

مهسا

کل روز که سبزی پاک می کردنی تا شب فک کنم همه چیز و سبز می دیدی خسته نباشی چون منم هر وقت سبزی می گیرم همه چی می گیرم گذشته دیگه ولی تولد خواهرت مبارک

ماه بانو

در زدن مسجد ؟چه جالب بعد مثلا در میزنید و چیکار میکنید ؟ کسی در رو باز میکنه و سلام میکنه و عید رو بهش تبریک میگید؟ چند تا مسجد این کار رو میکنید ؟

zahra

[گل]من فکر میکردم تهرانید