اندر احوالات برادرشوهری و جاری کوچکه (قسمت دوم)

 سال 88

هرچی به پایان سال نزدیک میشدیم... جاری کوچکه روابطش رو کمتر و کمتر میکرد.. دیگه از اون تماس ها و س.م.س ها خبری نبود... بعضی وقت ها که میرفتیم خونه مادرشوهری، مادرشوهری از دست برادرشوهری گله داشت که 2هفته میشه که خونه نیومده و یه زنگ هم نزده...

خلاصه آذرماه یه شب رفتیم خونه مادرشوهری و برادرشوهری و جاری کوچکه هم بودن...داشتند کارهای عروسیشون رو ردیف میکردن....

3. برادرشوهری خیلی خوشحال بود و تونسته بود وام هایی که میخواد رو بگیره... من بهش  توصیه کردم که اول از همه سرویس طلا رو بگیره.. و بعدشم برای هرکاری هرمبلغی که میخواد رو کنار بذاره رو جایی بنویسه تا حساب و کتاب کار از دستش به قول معروف در نره...باید اضافه کنم در اکثر وام هایی که برادرشوهری تونسته بود بگیره یا مادرشوهری معرف بود یا ضامن شده بود..

خونشون رو در منطقه پونک رهن کردند..و تالار رو هم رزرو... اما چندهفته مونده بود به عروسی مادربزرگ جاری کوچکه فوت میکنه و همه برنامه هاشون 40روز عقب میفته... اسفندماه به تکاپوی خرید عروسی افتادند...

(متن قرمز رنگ2) برخلاف من و دومادم که همه کار رو برای خرید عروسی به مادرشوهری محول کرده بودیم...اونها یا دوتایی میرفتند یا جاری کوچکه با خانوادش میرفت... رفت و آمدشون رو با مادرشوهری خیلی کم کرده بودند و حتی مادرشوهری در جریان هیچ کدوم از کارهاشون نبود و حتی خریدهاشون رو نمیاوردند که مادرشوهری ببینه... یادمه میخواستند برن کت و شلوار دامادی بگیرند، چون دومادم مشتری هاکوپیان بود و بهش تخفیف میدادن من و دومادم باهاشون رفتیم... بعد از خرید که رفتیم خونه مادرشوهری... مادرشوهری خیلی از دستشون ناراحت بود...

نزدیک عروسی که شد، جاری کوچکه از دست مادرشوهری دلخور بود که چرا خریدهای عروسی من رو مثل عروس(یعنی من) تزئین نکردین و نیاوردین.. مادرشوهری هم گفت: مگه خریدهاتون رو آوردین که من ببینن و حالا انتظار این کارو از من دارین...(خلاصه سر این قضیه ناراحتی ای پیش اومد)

4. من و دومادم وقتی خونمون رو گرفتیم، دوتایی باهم تمییزش کردیم و کلی از اون روزهامون خاطره داریم...

(متن شماره4) اما سر این قضیه هم جاری کوچکه با مادرشوهری درگیری پیدا کردند... چون جاری کوچکه میگفت این کار (تمییز کردن خونه) با خانواده داماد هست و حتی مادرشوهری بهم گفت که جاری کوچکه زنگ زده و این وظیفه رو بهش گوشزد کرده...  مادرشوهری هم گفته که من با این پا دردم بیام این سر شهر که خونتون رو تمییز کنم و اونم گفته نه... میتونید کارگز بگیرید و بالاسر کارگز بمونید.. (البیته جاری کوچکه کارمند بود)

مادرشوهری یه شخصیت مقتدری داره طوری که نمیشه بهش امر و نهی کرد....

حتی وقتی من به جاری کوچکه گفتم که من ودومادم خودمون خونه رو تمییز کردیم، بهم گفت: تو عروس خوبی بودی وگرنه همه اینکارها برعهده خانواده داماد هست...

چیزی که باید اضافه کنم اینه که، خداروشکر از اون جایی که همه هزینه های عروسی برعهده خود پسرها بود، این مقایسه ها که بین همه جاری ها پیش میاد برا من و جاری کوچکه پیش نیومد... چون اگه دومادم یا برادرشوهری کاری یا هزینه ای میکردند از پول خودشون بود و کسی نمیتونست مدعی بشه که برا من بیشتر و یا برا جاری کوچکه کمتر هزینه شده...

(متن قرمز شماره 3) خلاصه به قدری این زن و شوهر در کارهاشون بی برنامه گی بود که جاری کوچکه سرویس طلاش رو شب قبل از عروسی از سر کوچه شون (طبق گفته خودش) خریداری کرد، از اون سمت هم برادرشوهری تازه شب عروسی با من و دومادم رفت تا سفارش میوه و شیرینی رو بده و حتی به علت غائب بودن جاری کوچکه.. کیک عروسی رو من براش انتخاب کردم...

روز عروسی که جاری کوچکه میره آرایشگاه، چون کل مبلغ پول رو نداده بود تا ساعت 12 آرایشگر کارش رو شروع نمیکنه... برادرشوهری به دومادم زنگ میزنه که پول رو به آرایشگاه برسونه... از اون سمت هم جاری کوچکه از دست مادرشوهری ناراحت بود که چرا مثل عروس از اول صبح نرفته بود آرایشگاه (اما به این فکر نکرد که من حتی انتخاب آرایشگاه نظر مادرشوهری رو هم جویا شدم و یه جورایی به قول معروف دلش ازمون خوش بود)...

خلاصه با هر بدیختی ای که بود عروسیشون برگزار شد...

اما مادرشوهری خیلی ناراحت بود و کلی حرص میخورد که این همه وامی که برادرشوهری گرفته، هیچیش ازش نمونده و تنها پول رهن خونشون هست و معلوم نیست بقیه پول رو چکار کردند... آخه نه خرید عروسی درست و حسابی انجام دادن و نه سرویس طلا آن چنانی گرفتندو نه تالار عروسیشون خاص بود...

دوستان گلم فعلا این دوقسمت رو داشته باشین تا ذهنم رو جمع و جور کنم برای شروع سال 89چشمک

/ 8 نظر / 61 بازدید
بهاره

منتظر ادامه هستیم.

دخترک

از قدیم گفتن کبوتر با ک............

سارا از ساری

بابا فعال بابا اکتیو بابا زود زود اپ کن[بغل] مادر شوهری باید قدرتو بدونه خداییش کمتر عروسی اینجوری رفتار میکنه به هر حال خودش باید ببینه که از بین دوتا عروس یکی اینطوری رفتار کرد اون یکی زد دربو داغونش کرد.واالله باید این چیزهارو هم ببینن.البته تو خودت هم خوبی وگرنه خیلی مشکلات میشد پیدا بشه[قلب]

سپیده

سلام عروس نازنینم... بسیار زیبا و جالب تعریف کردی دمت گرم... منو شب امتحانی با این همه استرس جذب ماجراهای جاری کوچیکه کردی. منتظر بقیه داستان میمونم. فقط یه پیشنهاد... بهتر نیس شخصیت های دور و برتو براشون اسم مسعار بذاری؟ حتی همین همسر گرامی رو بنظرم 1 اسم برا هرکدوم پیدا کن.[ماچ]

نسرین

منتظر بقیشم میمونم(تو که میدونی چقدر برام سخته که منتظر باشم.پس زودتر بگو)[چشمک]

مریمی

سلام خانمی . خوبی ؟ این دو قسمت رو با هم خوندم . جالب بودن . الان مشکلی با ایشون ندارین ؟ امیدوارم روزهایت و زندگیت به خوبی و شادمانی و با موفقیت بگذره . فدای تو

جیگولی

چی بگم والا...از بی برنامگیشون بوده دیگه همه چی.ولی کلا به من ثابت شده که دوتا جوونی که میخوان ازدواح کنن حتما و حتما باید کاراشون زیر نظر یه بزرگتری باشه والا اینجوری میشه چون اون دوتا جوونن و هیچ تجربه خاصی ندارن...

یاسی

سلام خانمی ممنون بابت پست اشپزی خوشبحال دومادت همچین همسر خوش سلیقه و هنرمندی نصیبش شده [گل]