ماجراهای من و دومادم 143

سلام به همه دوستان گلم

دوشنبه 9 بهمن

صبح با دومادم اومدم تهران و رفتم خونه مامانم تا بعدازظهر که شب عید بود (تولد پیامبر) شام بریم خونه مادرشوهری.... ساعت4 بود که دوماد با دوتا جعبه شیرینی اومد خونه مامان و یه چرتی زد و راه افتادیم به سمت خونه مادرشوهری... اما چه ترافیک وحشتناکی بود.. اونهایی که ساکن تهران هستن میدونن چی میگم.. حدود 2.5 ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم خونه مادرشوهری... خیلی ترافیک خستمون کرده بود...

خواهرشوهری هم اومده بود و کلی با دخترش بازی کردمخیال باطل

چهارشنبه 11 بهمن

صبح بعد از رفتن دومادم به سرکار یه کم کارهای خونه رو کردم وساعت 11 رفتم باشگاه نزدیک خونمون تا روز و ساعت کلاس ایروبیک رو ازشون بپرسم...جلوی ورزشگاه یه اغذیه فروشی بود که سمبوسه هاش بهم چشمک میزد و 2تا خریدم و با خواهرکوچکه تماس گرفتم و خونشون بود... یه سر بهش زدم و کلی دلش پر بود... آخه روز قبل (روز عید) میره خونه پدرشوهرش و باهاشون بحثش میشه و خوب شد رفتم تا باهم حرف زدیم... یکی دو ساعتی اونجا بودم و برگشتم خونمون...

پنجشنبه 12 بهمن

برای شام خونه خاله ام شام دعوت بودیم.. روز قبل با خواهرکوچکه قرار گذاشته بودم که با دوماد صبح نرم تهران و باهم بریم خونه مامان... ساعت 11 باهاش قرار گذاشتم با اتوبوس رفتیم تهران... تجربه بدی نبود اما من ترجیح دادم که به خودم سختی بدم و صبح ها زود بیدار بشم و با دوماد بیام تهران...ناهار پیش مامان بودیم.. دوماد هم ناهار اومد.. ساعت 5 هم رفتیم گیشا.. آخه دوماد میخواست ادکلن برا خودش بخره.. هرچی اصرار کرد که برا من هم بگیره نذاشتم.. چون چندتا ادکلن دارم که بابا از سفرهای خارج برام آورده که هنوز استفاده نکردم... یه گشتی تو پاساژ نصر زدیم اما چون شب مهمون بودیم زیاد نتونستم مغازه ها رو ببینم و اکثرشون هم حراج بودن... چه بارونی میومد..

به دوماد میگم انگار هروقت باهم قرار حرید داریم باید بارون هم باشه...

جمعه 13 بهمن

دوماد که دید دیشب من نتونستم اونجوری که دوست دارم بیرون باشیم بعدازظهر دوباره راه افتادیم به سمت تهران و رفتیم گیشا و من یه کفش برای مهمونی گرفتم(البته کفش رو دیدم که خیلی ها بیرون هم میپوشن اما من به منظور کفش رو فرشی گرفتمش) و شام هم بیرون خوذدیم و بعد رفتیم خونه مامان... از اومدنمون خوشحال شدن

شب هم خونشون موندیم...

شنبه 14 بهمن

ساعت 12 وقت دکتر داشتم و اصلا روز خوبی نداشتم تا ساعت 4 کارم طول کشید... اصلا دلم نمیخواد اون روز تکرار بشه... (شاید بعدا گفتم جریان چی بود اما حالا نه)

خیلی دلم میخواست دوماد کنارم بود اما نشد و با حال زار برگشتم خونه مامان و تا ساعت 5.30 منتظر دوماد شدم تا باهم برگشتیم خونه... هیچ حال خوبی نداشتم و دوماد برای اینکه حالم رو بهتر کنه... معجون مهمونم کرد و کلی باهام حرف زد تا کمی بهتر شدم

یکشنبه 15 بهمن

از قبل تر میخواستم گوشت بگیرم چون میشنیدم که انگار گوشت گرون شده و گرونتر هم میشه..

خلاصه صبح با دوماد اومدم تهران و با مامان رفتیم خرید...انقدر قیمت ها بالا بود یعنی با پولی که همراهم بود تنها تونستم فقط گوشت بگیرم در حالی که مرغ و ماهی هم میخواستم... زمانی که داشت گوشت ها رو برام خرد میکرد احساس کردم کم هست و دوباره برا یه کیلو دیگه رفتم تو صف ایستادم تا فیش بگیرم و پولش رو پرداخت کنم که در فاصله 18 دقیقه ای که بین دوتا فیش ها فاصله بود گوشت هزارتومن گرونتر شد.. داشتم هنگ میکردم مثل دلار قیمتش داشت لحظه ای بالا میرفت...

کلی به باعث و بانی این وضعیت فحش دادم... مردم واقعا نیم کیلو یا فوقش یه کیلو گوشت میگرفتن...

عصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانی

چهارشنبه 18 بهمن

ساعت 11 بود که دوماد زنگ زد که مادرشوهری زنگ زده و میخوان جمعه بیان خونمون... منم به دوماد گفتم مگه یادت نیست که من جمعه تولد نوه خاله ام دعوتم... اما شنبه و یکشنبه خونه هستیم...دوماد دوباره با مامانش تماس میگیره و اینقدر روزها رو جابه جا میکنن تا به روز 5شنبه باهم به توافق میرسن...

پنجشنبه 19 بهمن

بعد از رفتن دومادم خوابیده بودم که موبایلم زنگید و دیدم زن داداشم هست و محل ندادم و سایلنت کردم و ساعت 10 بیدار شدم و گفتم نکنه میخواسته بره بیرون و برادرزاده ام رو میخواسته بذاره پیش من... خلاصه بهش زنگ زدم و گفت که برا ناهار خاله و شوهر خاله ام میخوان بیان خونشون منم برم اونجا.. منم گفتم باشه..

حاضر شدم و رفتم خرید برا شب.. برای شام میخواستم آلو اسفناج درست کنم...کلی اسفناج گرفتم و مشغول پاک کردن و شستن سبزی ها شدم و دیدم تا بخوام برم خونه برادرم ناهار و دوباره برگردم به کارهام نمیرسم.. برا همین زنگ زدم که نمیتونم بیام و زن داداشم برام غذا کنار گذاشته بود... ساعت 3 که دوماد داشت برمیگشت خونه ازش خواستم که بره خونه برادرم و ناهارم رو بیارهخوشمزه

ساعت 5 کارهام تموم شد و با دوماد رفتیم خوابیدیم... ساعت 6.30 بود که از خواب پریدم و دوماد هم بیدار کردم و ازش خواستم که به مادرش زنگ بزنه ببینه که کجا هستن...زنگ زد و گفتم که تو ترافیک موندن.. منم با خیال راحت به بقیه کارهام رسیدماوه

مادرشوهری چون بهش گفته بودیم که خشکشویی محلمون قیمت هاش خیلی مناسبه پرده هاشون رو آورده بودن تا بدیم بشوره...ساعت 9 شام خوردیم که خورشتم حسابی جا افتاده بود...تا ساعت 11 مهمونمون بودن...

جمعه 20 بهمن

صبح به محض بیدار شدن وسایلم رو جمع کردم... چون ناهار خونه مامان بودیم.. بعدازظهر هم قرار بود بریم تولد... خواهرم هم از دیروزش از کرج اومده بود خونه مامان.. کلی کنار خواهرهام بهم خوش گذشت... خواهرکوچکه هم بود..  ساعت 4 حاضر شدیم که بریم تولد من و مامان و خواهرکوچکه... خواهرم هم نخواست تولد بیاد و گذاشتیم خونه یه قل دیگش...

دخترخالم برا پسرش که تولد یه سالگیش بود چه تولدی گرفته بود.. بهش گفتم میخوای پس برا عروسیش چیکار کنی..  عکاس و فیلمبردار هم آورده بود...

تا ساعت 8 اونجا بودیم.. بابا و دوماد هم یه دل سیر باهم بودن..(خداروشکر بابا و دوماد باهم خیلی راحت هستن و بابا شاید حرفهایی که به برادرم نزنه رو به دوماد میگه و خیلی نظرش رو قبول داره)... شوهر خواهرکوچکه هم از سرکار اومد و اونها برگشتن خونشون... اون یکی خواهرم هم زنگ زد که خونه قلش میمونه و نمیاد... مامان هم از ما خواست نریم خونمون و شب اونجا بمونیم...

شنبه 21 بهمن

صبح با مامان خونه رو مرتب کردیم و مامان وسایل سفرشون رو آماده کرد...

آخه مامان و بابا قرار بود یه سفر کاری که برا بابا پیش اومده بود برن ترکیه...

یکشنبه 22 بهمن

صبح تو تخت هنوز چشمام درست و حسابی باز نشده بود که دوماد گفت نظرت چیه به بابا زنگ بزنم و بگم که شب ما ببریمشون فرودگاه و نخوان کلی پول آژانس بدن... منم گفتم حالا تا شب که بخوان برن و تو هم فکرهات رو خوب بکن چون اونها ساعت 5 پروازشونه و 1.30 تا 2 نصف شب میخوان راه بیفتن برن... دوماد به شوخی گفت:"اگه مامان و بابای خودت هم بودن اینجوری میگفتی؟!" خلاصه دوماد به بابا زنگ زد و از دوماد اصرار و از بابا انکار که بالاخره قبول کردن...

ساعت 11 بود که رفتیم خونه مامان...به محض رسیدن مامان به زور من و دوماد رو برد تو اتاق که بخوابیم.. اما من که به این زودی ها خوابم نمیبرد و اگه بیدار میشدم بداخلاق میشدم نخوابیدم...

بالشت و پتو رو برداشتم رفتم رو مبل و جلوی تلویزیون دراز کشیدم و نفهمیدم که کی خوابم برده بود..

دوشنبه 23 بهمن

فکر میکنم ساعت 4.30 بود که برگشتیم خونه مامان... فوق العاده سرم درد میکرد و هنوز سرم به بالشت نرسبده بود که خوابم برد و ساعت 8 بود که دوماد بیدارم  و ازم خداحافظی کرد... دوباره خوابیدم تا ساعت 11...

ساعت 4 راه افتادم و رفتم شرکت پیش دومادم تا ختم مادر یکی از همکارهاش که میشناختیم همدیگه رو بریم...بعدازختم چون ناهار نخورده بودیم باهم رفتیم هایدا هات و دوتا ساندویچ باحال گرفتیم و برگشتیم خونه مامان و همینجور که داشتیم سریال های جم رو میدیدم دخل ساندویچ ها رو آرودیم.. بعدشم یه خواب باحال کردیم.. بیدار شدیم ساعت 7یا 8 شب بود... شب خونه مامان موندیم...

سه شنبه 24 بهمن

مامان هر سه شنبه خانومی میاد خونشون تا کارهای نظافت رو انجام بده و قبل از سفر مامان ازم پرسید که اگه سه شنبه خونشون میمونم به اون خانومه زنگ نزنه که نیاد...منم قبول کردممژه

ساعت 7 صبح خانومه اومد و تا ساعت 3.30 کار کرد... منم هی نگاهش کردم و خسته شدمنیشخند دیگه داشت نشسته خوابم میبرد... بعد رفتنش یه چرتی زدم و ساعت 5 پیش دومادم بودم تا باهم بریم خونه مادرشوهری...

مادرشوهری هم کارگر گرفته بود تا خونه تکونی بکنه... خونشون خیلی تمییز شده بود... پرده هاشون رو هم از خشکشویی گرفته بودیم و با دوماد باهم کمک کردیم و پرده هاشون رو زدیم.. آخه میل پرده هاشون خیلی بد دست هست و حاج آقا نمیتونست.. کلی دعامون کردن... شب هم دوباره برگشتیم خونه ماماننیشخند

چهارشنبه 25 بهمن

صبح به هوای اینکه جمعه ولنتاین هست رفتم بیرون تا هدیه ای برا دوماد بگیرم که چیزی پیدا نکردم و یه کارت خوشگل گرفتم و برگشتم خونه مامان و متنش رو نوشتم..

قرار شد دوماد بیاد دنبالم که برگردیم خونمون...

کلی برا این چند روز که خونه مامان بودیم  لباس و وسیله آورده بودیم.. به دوماد میگم بیا بالا کمکم که میگه مگه آسانسور نیست بذار تو آسانسور وسیله ها رو.. خیلی از دستش ناراحت شدم و حالا خوبه موقع بردن وسیله ها خودش دید چقدر سنگین و زیاد هستن.. اومد بالا تا کمکم کنه اما نذاشتم و خودم همه وسیله ها رو گذاشتم تو ماشین.. تا خود خونه هم حرفی نزدم یعنی خوابم برد... غروب هم رفتم تا برا مهمونی جمعه که دعوت بودیم هدیه بگیرم...

شب دوماد باهام آشتی کرد...

به دوماد میگم که چقدر خوبه که خونه از خودمونه با این وضعی که ما داریم که همش خونه نیستیم اگه مستاجر بودیم کلی دلمون میسوخت...

پنجشنبه 26 بهمن

صبح با دوماد اومدم تهران... خوداروشکر که خونه مامان مرتب بود..نمیدونستم که مامان اینها میرسن غذا خوردن یا نه.. تا ساعت 3 که دوماد بیاد تا باهم بریم فرودگاه.. خورشت بادمجان درست کردم....

با دومادم راه افتادیم به سمت فرودگاه که چقدر دور بود و هواپیما نشسته بود که مامان زنگ زد بهمون ما تو ترافیک بودیم اما خداروشکر تا صف کنترل پاسپورت و گمرک رو رد کنن ما هم خودمون رو رسوندیم... و 20 دقیقه ای هم دم فرودگاه منتظر شدیم تا مامان و بابا بیان.. تو این فاصله کارتی که به مناسبت ولنتاین گرفته بودم به دوماد دادم و کلی سوپرایز شد... بهش هم گفتم که فکر میکردم که ولنتاین جمعه هست و تاریخ ها رو اشتباه گرفتم و دوماد هم گفت که روزش رو فراموش کرده بود...

چقدر دلم براشون تنگ شده بود... نمیدونم اگه کار اقامت مامان و بابا درست بشه و برن من چیکار کنم.. خیلی بهشون وابسته هستم...نگران

مامان اینها ناهارشون رو تو هواپیما خورده بودن و خورشت بادمجان موند برا شام...

جمعه 27 بهمن

یه روز خیلی خوبی رو کنار هم گذروندیم و ساعت 6 بعدازظهر هم حاضر شدیم رفتیم تولد نوه خاله دوماد... چندروز پیش زنگ زدن و ما رو دعوت کردن...

خیلی این خاله دومادم ما رو دوست داره البته این احساس دوطرفه هست و ما مهمون یه جمع خانوادگی شدیم چون تنها پسرخاله دومادم که تولد پسرش بود خانوادش رو دعوت کرده بود و مارو... خوش گذشت و بعد از آکادمی برگشتیم خونمون...

یکشنبه 29 بهمن

صبح بعد از رفتن دومادم کارهای خونه رو کردم و رفتم خرید تا برای شب دوماد رو سوپرایز کنم که روز اسفندگان و روز عشاق ایرانی ها بود.. ژله عشق و برا شام هم پیراشکی درست کردم... تا قبل از اومدن دومادم همش سرپا بودم.. آخه میخواستم تا قبل از اومدنش همه کارها رو کرده باشم.. وقتی اومد و هرچی ازم پرسید که سوپرایزی که ظهر پای تلفن بهش گفته بودم چیه و هرچی فکر کرد نفهمید چه روزی هست... با دیدن تدارکات شب کلی خوشحال شد... 

 

/ 7 نظر / 49 بازدید
خانمی

عزیزم هم کیکتون خوشکل شده هم ژله [ماچ]

خانمی

عروس جون من هم دارم یک سفر زیارتی میرم حال وهوای زیارت خیلی خوبه یادت نره دعام کنی

پری

چه روزای پر کاری.خسته نباشید قضیه دکتر چی بود؟ خیره ایشالا[گل]

سمیه

سلام من دارم مامان میشما ...همچنان می خونمت یادت باشگاه میزفتی وقتی منطقه 5 بودی حالا چی میری

خانمی

عروس جان من دارم میرم باورش خیلی سخته همه چی جور شده حتما یادم میمونه براتون دعا کنم عزیزم شما هم رفتید مکه دعا یادتون نره من که بی تاب رفتنم

مهتاب

چقدر این ژله‌هه خوشگله

الهام

سلام عوس جون اوووووووووه چقد نوشتی دستت درد نکنه[چشمک] ولی خیلی دیر به دیر آپ می کنی [ناراحت]