ماجراهای من و دومادم 86

سلام به همه دوستان گلم

نمیدونم انگیزه شماها از داشتن وبلاگ و و بلاگ خونی چیه؟

اما وبلاگ خوندن حس خاطرات خونی دیگران در من رو ارضا میکنه!

یادم میاد بچه تر که بودم چند سری دفتر خاطرات برادرم رو کش رفتم و بنده خدا هرچی دنبالش میگشت پیداش نمیکرد و البته چند سری تو کمدم دفترش رو پیدا کرد و خودتون بقیش رو حدس بزنید.

اما در دنیای مجازی اینکار بدون هیچ احساس گناهی انجام میدم و مطمئنم که نویسنده خاطرات از اینکه خاطراتش رو بخونم راضیه.

این چند وقت که نبودم مشغول مراسم "مورچه کشون" بودیم. آخه اون هفته وقتی از خونه مامانم شب برگشتیم خونمون دیدم دم دره آشپزخونه پر از مورچه شده و منم سریع پیف پاف رو برداشتم و تو سرشون خالی کردم به هوای اینکه نسلشون منقرض شده. فردای اون روز داشتم برا خودم وبگردی میکردم و رو مبل لم داده بودم که احساس کردم تنم میخاره و مور مور میشه وقتی از رو مبل بلند شدم دیدم زیرم چندتا مورچه هست و وقتی بالشتک مبل رو برداشتم زیر بالشتک پر از مورچه بود و منم اجبارا کل خونه و زیر بالشتک مبل ها رو جارو برقی و پیف پاف زدم. آخه مشکلی که من دارم اینه که وقتی مورچه میبینم تنم سریع به خارش میفته و انگار به دیدن مورچه آلرژی دارم و اینکه چون من تو کابینت هام برا شیرینی پزی "پودر قند و شکر" دارم اگه پای مورچه به اونجاها باز بشه دیگه نمیشه کنترلشون کرد. این چندوقت طوری شده بود که هر نقطه سیاهی رو زمین میدیدم فکر میکردم مورچه هست. این گذشت تا یه روز برا سحر از خواب بلند شدم و دیدم از زیر گاز به زیر یکی از کابینت ها مورچه ها یه پل ارتباطی برقرار کردند و دیدم اینجوری نمیشه از دومادم خواستم که موقع برگشت از سرکار برام پودر مورچه بگیره. فعلا که خداروشکر هرجا که مورچه ها بودن رو از پودر زدم دیگه خبری از مورچه نیست و یه چیزی که کشف کردم اینه که این مورچه های بدبخت به خاطر گودبرداری خونه بغلیمون بی جا و مکان شدن و پاشون به خونه ما باز شده.

اتفاقات این چند روز

سه شنبه (به یه روایتی چهارشنبه)

ساعت 2.45 صبح دومادم بعد از احیا، رفت دنبال مادرشوهری که از احیا بیارتش خونمون و منم مشغول آماده کردن میز غذا شدم و غذاها رو گرم کردم. قبل از اینکه دومادم بره دنبال مادرش بهش گفتم که :" باز من باید مادرت رو ببرم؟"

دومادم هم  ازم خواهش کرد که این روز آخر هم کارمون رو کامل تموم کنیم.

اما من گفتم که اگه مادرشوهری بخواد بره خونه دخترش من دیگه منتظر نمیشم که مثل روزهای قبل ببرمش خونشون چون مامان خودم پنجشنبه میخواد بره مشهد و امروز میخوام ببرمش خرید.

دومادم هم قبول کرد که یا خونه خودش یا دخترش ببرم.

خلاصه وقتی که برگشتن دومادم آروم بهم گفت که امکان داره اصلا برادرشوهری کوچکه بیاد دنبال مادرشوهری.

منم تو دلم کلی خوشحالیدم، اما باز محض احتیاط دومادم ماشین رو برام گذاشت.

خلاصه صبح ساعت 9.15 با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم و دیدم برادرشوهری کوچکه هست و بعد از حال و احوال با مامانش کار داشت.

برادرشوهری به مامانش گفت که ساعت 7 صبح از شیفت کاری با خانومش* برگشته و تا یکی دو ساعت دیگه میاد دنبالش که هم برسوندش خونه و سر راه هم بره خواهرشوهری رو ببینه و از اونور هم افطار حلیم میگیره و خونه مامانش میمونه.

منم رختخواب های سالن رو جمع کردم و داشتم یکمی به سر و وضعم میرسیدم که بعد یه ربع دیدم دوباره برادرشوهری زنگ زد، مادرشوهری گوشی رو برداشت و زیاد از جزئیات کار متوجه نشدم اما اینو فهمیدم که انگار بعد از تماس اولی، جاری کوچکه زیربار نرفته که با مادرشوهری باشه و افطار بره خونشون،

 مادرشوهری هم با ناراحتی گفت که :"من اصلا نمیخوام ببینمتون، همین که سر خونه و زندگیت هستی و صدات رو میشنوم برا من کافیه"

برادرشوهری کوچکه :"پس چجوری میخوای بری خونه"

مادرشوهری :"این چند روز عروس (یعنی من)، زحمت کشیده، هرچند من راضی نبودم و دیشب موقع برگشت از احیا به پسرم (یعنی دوماد) میگم که فردا خودم میرم خونمون و لازم نیست زنت به زحمت بیفته، گفت که:(یعنی دومادم گفته) من به زنم چیزی رو اجبار نمیکنم و اگه عروس کاری رو نخواد بکنه، اصلا حرفی نمیزنه و ما (یعنی من و دومادم) اصلا اهل تعارف نیستیم "

برادرشوهری کوچکه گفت:"خاک به سر من که پسرتم حق ندارم و اونوقت یه دختر غریبه باید این کار رو بکنه"

من از این حرف برادرشوهری ناراحت شدم و وقتی مادرشوهری حرفهای برادرشوهری داشت بهم میگفت، گفتم مگه حتما باید طرف دختر یا پسر آدم باشه که حکم غریبه نداشته باشه.

خلاصه همینجوری این مکالمه ادامه داشت تا اینکه برادرشوهری کوچکه میگه :"به حاج آقا** زنگ زدم که بیاد خونمون و الانم شما بیا خونه ما"انگار از اون سمت صدای جاری کوچکه میومد که میگفت:" لازم نکرده مادرت بیاد اینجا" مادرشوهری گفت:"بهش بگو (یعنی برادرشوهر به زنش بگه) من پام رو اونجا نمیذارم و لازم نیست تو به من بگی چیکار کنم و نکنم"

بعد از قطع کردن تلفن مادرشوهری خیلی اعصابش بهم ریخت و کلی گریه کرد و منم کاری از دستم بر نمیومد و فقط به حرفهاش گوش کردم و ازش پرسیدم که خونه ما میمونه تا حاج آقا بیاد یا نه؟

که گفت که نمیتونه هوا و فضای خونه رو تحمل کنه. منم چون از قبل این ذهنیت رو داشتم که اینجور  مواقع حتما باید بره بیرون وگرنه احساس خفگی شدید بهش دست میده و واقعا حالش بد میشه. ازش خواستم حاضر بشه بریم بیرون یه دوری بزنیم که قبول نکرد و خواست بره خونه خواهرشوهری.منم سریع لباس پوشیدم و رسوندمش اونجا. نیم ساعتی پیششون بودم و از اونور سریع رفتم خونه مامانم تا به خریدهاش برسه. ساعت 3 از خرید برگشتیم. ساعت 5 دومادم اومد خونه مامانم و چون شب قبلش نتونسته بود خوب بخوابه بردم خوابوندمش و جریان صبح رو بهش گفتم. افطار پیش مامانم بودیم و ساعت 12 شب برگشتیم خونه. وقتی برگشتیم خونه،دیدم ساعت 4 بعدازظهر شماره خونه برادرشوهری کوچکه رو تلفنمون افتاده. داشتم از فضولی میمردم که اولا حاج آقا رفته خونشون چی شده و از اون سمت برادرشوهری چه کارمون داشته که زنگ زده خونمون.

خونه مامانم که بودیم عمه ام زنگ زده بود که برا فردا افطار همه رو دعوت کنه و ببینه از طرف ما، چندنفر میان. چون مامانم نبود خیلی سختم بود که برم افطاری. اما مامانم از من و خواهر کوچکم خواست که با پدرم بریم و تنهاش نذاریم.

پنجشنبه

از صبح خونه بودیم و شرحش رو دادم که درگیر مورچه ها بودم.(وای خدای من الانم که دارم از مورچه ها حرف میزنم تنم به خارش افتاده)

ساعت 4 زنگ زدم به مامانم و ازش خداحافظی کردم و ساعت 6.30 از خونه زدیم بیرون و رفتیم خونه مامانم. ماشین رو گذاشتیم پارکینگ و با ماشین بابام رفتیم. افطاری رو گرفته بودن تو یه رستوران اما بدون مامانم واقعا فضا برام سنگین بود چون خانواده پدریم رو زیاد نمیبینیم و برا همین حرف زیادی برا گفتن نبود. اونجا که بودیم دیدم که چه بارون سیل آسایی میاد و فکر کنم تا الان همچین بارونی ندیده بودم. بعد از افطاری ساعت 9.30 بود که از اونجا رفتیم خونشون. پسر عمه ام دستگاه "X BOX" (نمیدونم درست اسمش رو نوشتم یا نه) داره و خیلی با حال بود و کلی بازی کردیم این دستگاه یه دوربین داشت که موقعیتت رو شناسایی میکرد و میتونستی با حرکات دست بازی کنی. من و دومادم باهم پینگ پنگ بازی کردیم. خیلی باحال بود از دومادم خواستم برام بخره اما وقتی قیمتش رو فهمیدم بی خیالش شدم. حدود 400-300 هزار تومن هست شایدم بیشتر. ساعت 1 نصف شب رسیدیم خونه و چون خوابمون نمیومد تا سحر بیدار موندیم و دومادم داشت فیلم میدید و منم وبگردی میکردم.

جمعه  

تموم روز رو خونه بودیم. تا ظهر که خواب بودیم و بعدشم تلویزیون می دیدیم. موقع افطار خیلی دلم گرفته بود و برا افطار کوکو سیب زمینی درست کردم و یه ساعت مونده بود به اذان از دومادم خواستم که افطاریمون رو بریم تو پارک بخوریم اما دومادم زیاد استقبال نکرد، خیلی حالم گرفته شد و تا بعد از افطار بداخلاق بودم. اما موقع خواب فهمیدم که بنده خدا دومادم معده اش درد میکرد و برا همین اصلا حال بلند شدن از جاش رو نداشت چه برسه که بخواد بیرون بره.

چون تمام روز رو تقریبا خواب بودم، شب خوابم نمیومد و تا سحر بیدار بودم تلویزیون نگاه کردم و بعد از سحر خوابیدم. چه بارون زیبایی میومد و واقعا هوا لطیف شده. به دومادم میگم اگه هفت روز هفته هم بارون بیاد من بازم عاشق بارون میمونم و خسته نمیشم اما دومادم میگه که دلت میگیره. اما من اینجور فکر نمیکنم

شنبه

تا ظهر خواب بودم و بعدش از ترس مورچه ها، خونه رو جارو زدم و ساعت 5 دومادم اومد خونه و خیلی خسته بود خواست بخوابه که ازش خواستم حال مامانش رو بپرسه و وقتی که زنگ زد فهمید که مامانش دوتا از دائی ها و دوتا از خاله ها رو افطار دعوت کرده و صبح تو خیابون خورده زمین و کمرش خیلی درد میکنه.پای تلفن دومادم بهم اشاره زد که بریم خونشون یا نه؟ منم با بی میلی گفتم  ما رو که دعوت نکرده اما اگه میخوای بریم. دومادم هم خوشحال، به مامانش گفت میام. ساعت 6.30 دومادم با مامانش حرف زد و ساعت 7 رسیدیم اونور شهر. مادرشوهری اصلا باورش نمیشد به این سرعت برسیم خونشون. خداروشکر اینقدری ترافیک نبود. واقعا مادرشوهری هیچکاری نتونسته بود بکنه، با دومادم دست به کار شدیم و  سفره افطار رو انداختیم و ظرفها رو چینیدیم و چای دم کردم. برا شام هم مادرشوهری سوپ جو با شیر پخت و غذاهم حاج آقا از بیرون کباب گرفت.

مادرشوهری رو وقتی دوشنبه که تعطیل بود داشتیم با دومادم میبردیمش خونشون تو راه گفت که میخواد مهمونی بده و وقتی تعدا مهمون ها رو شمردیم، مادرشوهری فقط خودش و حاج آقا و پسرش رو حساب کرد. خیلی بهم برخورد. اما بی خیالی طی کردم تا امروز که دومادم گفت بریم اونجا.

اما مادرشوهری خیلی از رفتنمون خوشحال شد و کلی دعامون کرد. منم بهش گفتم که زودتر بهمون نگفتی وگرنه میومدیم. اونم گفت که نمیخواسته مزاحممون بشه. منم پیش خودم این فکر رو کردم که مادرشوهری نخواسته دعوتمون کنه که مبادا باعث زحمتمون بشه.

الان هم دومادم خیلی خسته بود خوابیده و منم دارم تلویزیون میبینم و اتفاقات این چند روز رو مینویسم.

 __________________________________________________________________________

* برادرشوهری کوچکه و خانومش هر دوشون با اینکه کارشون متفاوته اما جوری هست که شیفت کار هستن و یه روز در میون خونه هستن.

** حاج آقا با اینکه قاضی نیست اما کارش قضاوت هست و هر روز با کلی آدم جور واجور سروکار داره. در ضمن وقتی حاج آقا از خونه برادرشوهری برمیگرده تا مادرشوهری خواست ازش در مورد اونجا سوال کنه، حاج آقا ازش خواست که چیزی نپرسه چون حرفی نمیزنه.

با اینکه کلی تو خماری موندم اما از این اخلاق حاج آقا خوشم اومد و حس امانت داریش رو تحسین میکنم.

/ 29 نظر / 96 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

راستی انگیزه من هم از وبلاگ خونی مشابه تو هست! یعنی دوست دارم خاطرات و یک جورهایی زندگی نامه های دیگران رو بخونمو البته خیلی وقت ها آموزنده هم هستن.

سارا س

[متفکر]600000000000000متر کامنتم کو پس؟[متفکر]

سارا س

نه ابجی من ساری زندگی میکنم.

منا

جیگرتووو که اینقدر خوندنی و زیبا مینویسی بوووس[لبخند]

منا

عروس گلی منم دقیقا مث تو دوست دارم خاطرات دیگرانو بخونم مخصوصا کسانی که از نظر سنو سال و شرایط اجتماعی به من نزدیکن ...دوست دارم بدونم چطوری اوقاتشونو پر می کنن تفریحاتشون چیه چی می خورن کجاها سفر می کنن و ....[متفکر]

سارا س

سلام ابجی چه خوب که ساری بودی البته من اهل خوزستانتم ولی اینجا ازدواج کردم.اومدم پیش پیش عید و بهت تبریک بگم چون شاید دیگه نتونم بیام.یادته گفتم مهمون دارم [گریه] یادته قرار بود کمکم کنی[دلشکسته][گریه].قربونت برم شوخی کردم یه کاریش میکنم تا بعد از تعطیلات شاید نتونم بیام پس فعلا خداحافظ[قلب][ماچ]

هانی

سلام.من کم و بیش به وبلاگ شما سر می زنم.یه بار که دنبال دستور غذا بودم اومدم اینجا.من و شوهری داریم زندگیمونو شروع می کنیم..اومدم به خونمون دعوتتون کنم..تشریف بیارید..[قلب]