ماجراهای من و دومادم 99

سلام به همه دوستان گلم

شرمنده که اینقدر دیر به دیر میام

اصلا قصد و غرضی در کار نیست....

خودم هم دوست ندارم کل یک هفته رو در یک پست بنویسم اما چاره چیه....

تا دیر نشده بریم سر  اتفاقات این چند روز....

چهارشنبه

تا اونجا گفتم که از دکتر اومدم حالم هم خوب نبود و رفتم که بخوابم....

زیاد خوب نخوابیدم اما بد هم نبود.....

ساعت 5 با زنگ تلفن دومادم بیدار شدم که داشت از شرکت میومد خونه و چون روزه بود و وقتی نبود که افطار کنه و بعد بریم خونه خواهرشوهری برای مراسم ناخن گیری دخترش، سریع دکمه کتری برقی رو زدم تا آبش جوش بیاد و در این فاصله لباس پوشیدم و بعدش آبجوش رو ریختم تو فلاسک به همراه چای تی بگ و یه لیوان یکبار مصرف و چندتا کیک که در ماشین افطار کنه...

کلی ترافیک موندیم تا رسیدیم خونه خواهرشوهری و بعد از سلام  و احوالپرسی و فیلمبرداری از مراسم ناخن گیری قبل از رفتن به خونه مادرشوهری رفتیم درمانگاه نزدیک خونشون و به اصرار از دومادم خواستم که بیخیال سرم بشم چون هم دیر شده بود هم اینکه حالم هم خوب بود...

من تا حالا نمیدونستم آمپول ب کمپلکس به همراه ب12 اینقدر دردناک هست....

مادرشوهری برای شام سبزی پلو با ماهی درست کرده بود و وقتی فهمید سرماخوردم خیلی ناراحت شد که نمیدونسته تا برام سوپ یا آش درست کنه...

من که خیلی بی حال بودم و ساعت 10 از خونشون زدیم بیرون و آخرای آکادمی رسیدیم خونه....

پنجشنبه

قرص ها و آمپول ها خیلی در بهبودی حالم تاثیر داشت... بعد از رفتن دومادم بلند شدم و یه دوش گرفتم و برای ساعت 10 حاضر شدم و رفتم خونه یکی از دوستام مهمونی...

شب قبل بهش زنگ زدم که سرماخوردم و نیام بهتره و بچش مریض میشه... قبول نکرد و اصرار که حتما باید برم....

به غیر از من یکی دیگه از دوستان هم مریض شده بود و میزبان برای ما یه سوپ خیلی خوشمزه درست کرده بود اما بیشتر از یه کاسه کوچک نصیبمون نشد....

تا ساعت 5 اونجا بودم و خیلی خوش گذشت...بعدش یکی از دوستام رو رسوندم خونشون و رفتم خونه مامانم اینا...

با دومادم هماهنگ کرده بودم که شب رو اونجا باشیم...

سر راه نان بربری تازه برای افطار دومادم گرفتم و 10 دقیقه بعد از اذان رسیدم خونه مامان...

بابام رو بعد از 10 روز میدیدیم و خیلی دلم براش تنگ شده بود.. تا ساعت 12 خونشون بودیم و خیلی خوش گذشت...

جمعه از صبح خونه بودیم و کار خاصی انجام ندادیم تنها چون من کیف لوازم آرایشم رو خونه مامان جا گذاشتم سر آکادمی رفتیم خونشون تا هم اعلام نتایج رو باهم ببینیم و هم من کیف آرایشم رو بردارم....

شنبه هم از صبح خونه بودم و کار خاصی انجام ندادم.....شب که دومادم یه زنگ به مامانش زد تا حالش رو بپرسه.. فهمیدیم که پا دردش خیلی زیاد شده و به خاطر حجم زیاد کاری که قبل از زایمان و بعد از زایمان خواهرشوهری داشته، پشت یکی از پاهاش چند سانت پائین تر از زانوش باد کرده و احتمالا آب آورده و به قدری درد داره که نمیتونه حتی راه بره... قرار شد شب عید بریم خونشون و چون با این حالش نخواد برامون غذا درست کنه، من غذا درست کنم...

یکشنبه

صبح از دومادم ماشین رو گرفتم و با مامان رفتیم خرید و بلافاصله بعد از رسوندن مامان، برگشتم خونه و خرید جابه جا کردم و مشغول آماده کردن هویج پلو شدم...

دوباره مثل قبل برای دومادم چای و کیک حاضر کردم و چون ماشین دست من بود ساعت 5.15 رفتم دم شرکتش و  تو ماشین افطار کرد و ساعت 7 رسیدیم خونه مادرشوهری...

غذا رو گذاشتم روی گاز تا برنج دم بکشه.... ساعت 9 شام خوردیم و بعد از شام هم خواهرشوهری اومد و ماشالله هرچی میگذره دخترش نازتر میشه... ساعت 12 برگشتیم خونه... راستی احمد حرفی از اونشب که خونشون بودیم و از دستش ناراحت شدیم نزد و یه جورایی اصلا به روی خودش نیاورد...

مادرشوهری و حاج آقا خیلی از غذا خوششون اومد مخصوصا حاج آقا که غذاهای شیرین رو خیلی دوست داره...

غذا بیشتر هم موند تا مادرشوهری مجبور نباشه که برای فردا هم ناهار درست کنه...

دوشنبه

صبح ساعت 8 از خواب بیدار شدم و دیدم دومادم نیست.... فکر کردم بیدار شده و پای کامپیوتر اما دنبالش گشتم و دیدم اصلا خونه نیست.... چای رو آماده کردم و زنگ زدم و گفت که زود میاد...

تو این فاصله چون ناهار خونه مامانم دعوت بودیم و روز عید بود و نمیخواستم دست خالی برم، مشغول آماده کردن ژله با کاسترد شدم...ساعت 9 دومادم اومد و دیدم رفته کله پاچه گرفته.... وای که چقدر خوشحال شدم....

خیلی مزه داد.... دومادم بعد از خوردن صبحانه یه چرتی زد و ساعت 1 رفتیم خونه مامان....

خواهرم هم از کرج اومده بود و ناهار رو خوردیم اما مامان و بابا مجبور شدن ختم یکی از اقوام بروند و در این فاصله ما هم یه چرتی زدیم تا مامان و بابا اومدن...غروب هم اون یکی خواهرم هم اومد و اما برادرم چون پسرش سرماخورده بود نیومد.... غروب حرف از مدیریت و رشته های دانشگاهیش میشه و چون دومادم چندوقتی بوده که میخواست ارشد رشته مدیریت شرکت کنه و خواهرم هم کارشناسی مدیریت میخونه، تصمیم براین شد که دوتایی برای کنکور ارشد سال دیگه اقدام کنن.

سه شنبه، تو پست بال سوخاری که گفتم از صبح مشغول کار کردن بودم و دیگه وقت و حالی برام نبود که بخوام آپ جدید داشته باشم...

چهارشنبه، صبح رفتم دانشگاه و تا ساعت برسم خونه ساعت 2 بود...

پنجشنبه، صبح با همه خستگی ای و خوابآلودگی بعد از رفتن دومادم، ساعت 9.45 رفتم دانشگاه و تا برسم خونه ساعت 1.45 بود، دم خونمون یه عالمه ماشین پارک بود و چون خیابونمون تقریبا خلوت هست اونهمه ماشین برام جای تعجب داشت، ساعت 3.15 دومادم اومد خونه و یه کم استراحت کردیم و داشتیم حاضر میشدیم بریم خونه مادرشوهری که صدای رفت و آمد در راه پله میومد و چون طبقه بالاییمون خانومش 3-2 ماهی میشه که زایمان کرده گفتم نکنه مهمونی گرفته... موقع حاضر شدن به دومادم گفتم کاش از آقای محمودی (صاحبخونمون) حال خانومش رو بپرسی؟ (چون چندماهی هست که مریض بود و حال خوشی نداشت)...

از در خونه که اومدیم بیرون آقای محمودی و یه تعداد زیادی آدم دم در دیدیم و بی توجه به اطراف با آقای محمودی سلام کردیم اما یه دفعه سیاه پوش بودن اون همه آدم من و دومادم رو به خودمون آورد و دوباره برگشتیم و وقتی از آقای محمودی جریان رو پرسیدیم فهمیدیم که صبح ساعت 7 خانومش فوت کرده بود. اما ساعت 8 که دومادم رفت سرکار چیزی متوجه نشد یعنی هیچ سروصدایی نبود همینطور من که ساعت 9 رفتم دانشگاه....

خیلی ناراحت شدم با اینکه 4-3 دفعه بیشتر ندیده بودمشون اما واقعاً خانوم خوبی بود و بیشتر از دست خودمون ناراحت بودم که چرا نباید از حال همسایه ای که در یه ساختمان زندگی میکنیم اینقدر  بی خبر باشیم....

خلاصه تا برسیم خونه مادرشوهری هنوز تو شوک بودم....

خواهرشوهری هم اونجا بود و پای مادرشوهری هنوز درد میکنه و فعلا راضی نشده که بره دکتر... تا برگردیم خونه ساعت 11.30 بود...

جمعه

ساعت 11 برادر شوهری کوچکه اومد خونمون تا قسمت آخر آکادمی رو که ضبط کردیم رو ازمون بگیره... ساعت 12 هم دومادم رفت موسسه ماهان تا با نفر اول کنکور پارسال رشته مدیریت صحبت کنه و مشاوره بگیره.. منم مشغول مرتب کردن خونه و درست کردن ناهار شدم.. ساعت 2 ناهار خوردیم و یه چرتی زدیم و ساعت 4 رفتیم مسجد و چون مسجد نزدیک خونه مامانم بود بعد از مراسم ختم رفتیم اونجا تا بعد از برنامه آکادمی اونجا بودیم...

شنبه

امروز دانشگاه بودم و بعدش رفتم پیش دومادم و ماشین رو ازش گرفتم و با مامان رفتیم خرید...

الانم در خدمت شما هستم.....

-----------------------------------------------------------------------------------------

این پست در سه روز نوشته شده...

میدونم خوندن اینهمه مطلب واقعا از حوصله شما دوستان گلم خارج هست و وقت زیادی رو هم باید صرف کنید

تمام سعیم براینه که تندتر پست جدید بذارم

یکی از تو کامنت ها بهم گفته بود که "معلومه که وضع مالیتون خوبه که همش با مامانت میری خرید" دیدم که بد نیست که توضیح بدم که چون ماها یه جرایی جز خانواده های پرجمعیت محسوب میشیم و رفت و آمد خونه مامان زیاده برای همین هفته ای یکی دوبار باید خرید میوه و خواروبار داشته باشه.....چشمک

/ 20 نظر / 490 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شکلات

سلام عروس گیلیلی لیلی لیلی خب اولا که اون کاستار رو چه جوری درست میکنی با ژله؟[خرخون] دوما همون خانومه که زایمان کرده بود فوت کرد؟آخه چچراااااا؟[ناراحت] دوما خب راست میگه؟همش داری میری خرید[نیشخند]

کوثر

سلام عزیزم . خسته نباشی با این همه کار و ... . خداقوت . واقعا که عروس بی نظیری هستی و مادرشوهرت و خواهرشوهرت باید خیلی قدرت رو بدونن دوستم .

MOJGAN

کاشکی اینجا بودی با هم می رفتیم خرید اخه من عاشق خرید کردن هستم عید غدیر تو هم مبارک راستی من سید هستم اگه عیدی می خوای باید بیای منزل ما منتظرم [قلب]

سپیده

سلام.ای بابا.3 خط آخر پستتو میگم. نوشتی یکی یه بار گفته وضعتون خوبه که انقدر خرید میری. خوب من بودم که تابستون برات کامنت گذاشتمو اینو پرسیدم دیگه. یه بارم دیدم چند روز بعدش تو وب دخترقهرمان تو کامنتا نوشتی که یکی از خواننده های وبم اینو گفته و ......... خلاصه همین.متوجه شدی گلم؟

عسل

فکر نکن به این زودیها بنویسم یعین حوله نوشتن ندارم ممنون ازینکه اینهم هسراغمو میگیری خیل ی گلی

ماه بانو

من که همیشه مطالبت رو میخونم حتی اگه زیاده و اتفاقا از وبلاگهایی هستی که دوست دارم ... امیدوارم حال مادر شوهرت زودی خوب بشه ... نی نی بعدی هم نوبت تو هستا ! راستی این دوستت که این مطلب آخر رو نوشته ... به نظر من بعضی ها واقعا توی یه سری مسایل فضولی میکنن حالا شما داشته باشید یا نداشته باشید این چه حرفایی که میان می زنن ... به نظر من یعنی چی که بعضی ها اینقدر کنجکاوانه به زندگی افراد نگاه میکنن و تازه اظهار نظر هم میکنن ... کاش همه ما یاد میگرفتیم به جای کنجکاوی و دقت توی یه سری مسائل به اصلی ها توجه کنیم نه اینکه حالا شما میگید رفتید خرید پس حتما پولدارید ... خب اصلا داشته باشید یا نداشته باشید این دیگه گفتن داره ببخشید یکم از نظر اون دوستت که البته من نمی شناسمش بدم اومد

منا

سلام خانمی ..خوشحالم همه چی خوبه و خودتم خوبی ...ایشاله زود به زود بیای مثل قبلا ...منم تازه از مسافرت برگشتم و همین روزا پست مخصوصشو میزارم[قلب]

مریم

سلام عروس جون خسته نباشی

rojan

سلام عروس خانم.خيلي خوب مينويسي يه جورايي به آدم جون ميده.افرين به تو زنده باشي

هانی

بهت سر زدم عزیزم.. بووووووووووووووووووووووووووووووس [ماچ]