ماجراهای من و دومادم 36

سلام دوستان گلم

اول از همه بگم که دوشنبه آخرین جلسه جراحی ریشه دندان دومادم تموم شد و حالا برا هفته دیگه باید بره پیش دندانپزشک خودش تا همون دندان رو پر کنه و خدا رو شکر الان دیگه درد نداره و حالش خوبه هوراو اینم مدیون دعاهای همۀ شما دوستان گلم هستم.

یکشنبه شب از ساعت 7 شب تا یک به ربع به 12 داشتیم قهوه تلخ نگاه میکردیم آخه دو سری رو وقت نکرده بودیم ببینیم و فقط میخریدیم و میذاشتیم جلوی تلویزیون تا یه روزی ببینیم،واقعا قشنگ بود.ساعتهای 10 بود که دوماد به مادرشوهری زنگ تا حالش رو بپرسه (کاری که هر روز دومادم انجام میده و اگه یه روز زنگ نزنه مادرش خیلی نگرانش میشه)، خلاصه مادرشوهری گفت که نمیخوای بیای ببنمت و دومادم هم گفت که جمعه میبینمت و مادر شوهری هم اصرار که بعد از دندانپزشکی بیاین خونمون و.بعد از اینکه دومادم تلفن قطع کرد نظرم و برا رفتن به خونه مادرش پرسید و منم مخالفت کردم آخه قراره جمعه بریم خونه برادرشوهری بزرگه و دومادم هم از دستم ناراحت شد و با شوخی و خنده بحث رو تموم کردیم تا اینکه فرداش (دوشنبه) دومادم برا ناهار اومد خونه که بعدش بریم دندانپزشکی و قرار بود چون جا پارک پیدا نمیشه با آژانش بریم و برگردیم که مثل دفعه قبل نشه که دیدم زنگ آیفون زد و وقتی ازش پرسیدم که چرا ماشین رو نیاوردی گفت که مگه قرار نیست بریم خونه مادرم و منم گفتم که کی همچین قراری رو گذاشتیم..... خلاصه سرتون درد نیارم که ماشین رو مثل دفعه قبل گذاشتیم مترو حقانی. اینبار دومادم خیلی درد کشید و حدود یک ساعتی کارش طول کشید.  بعد از دندانپزشکی رفتیم خونه مادرشوهری منم اصلا اون شب اعصاب نداشتم، خودتون قضاوت کنید : من که دلم (زیاد) برا مادرشوهری تنگ نشده بود و اگه دومادم میخواست مادرش رو ببینه، تمام مدتی که اونجا بودیم یا خواب بود یا رو مبل نشسته بود و داشت تلویزیون میدید و اون من بودم که تمام مدت پیش مادرش بودم و یکی دو بار هم به دومادم گوشزد کردم که بیا پیش مادرت مگه دلتون برا هم تنگ نشده بود!!!عصبانیبعد شام ساعتای 10 بود که اومدیم خونه و منم سریع مشغول ناهار درست کردن برا دومادم شدم و بینمون هم هوا ابری بود زیاد بهم کاری نداشتیم.

شب قبلش یه چهاپایه مخصوص خونه تکونی از خونه مامانم آورده بودم و قرار بود چون دفعه اول که میخوام پرده هام رو بشورم ببرم خونه مامان و با اتوی پرسی مامانم اتو بزنم. تا غذا حاضر بشه پرده ها رو در آوردم کردم تو کیسه تا فردا ببرم خونه مامان.

فرداش (سه شنبه) سر اینکه ماشین رو میخوام و این چیزا بحثمون شد اما آخرش باهم آشتی کردیم. (خدا رو شکر دومادم بحث و ناراحتی ها رو زیاد طول نمیده).

خلاصه بعد از آشتی کردن با آژانس رفت و منم پرده ها رو برداشتم و رفتم خونه مامان و یک سری رو زدیم ماشین و تا کار شستشوی تموم بشه، مامان رو بردم آرایشگاه و بعدشم خرید که ساعتای 1.30 رسیدیم خونه و ناهار خوردیم و سری دوم پرده ها رو زدیم ماشین و یه کمی استراحت کردم و برا ساعت 3.30 قرار بود با مامان و بابا برم ختم یکی از آشناهامون(تو این اسفندماه دومی خبر فوت آشناهامون رو شنیدیمناراحت، تا آخرش خدا به خیر بگذرونه).رفتیم ختم و چون نزدیک محل کار دومادم از اونجا از مامان اینا خداحافظی کردم و به دومادم زنگیدم و گفت که برو میلاد*نور منم میام اونجا.چون مسجد جامع شهرک غرب ختم بود پیاده رفتم میلاد یه چرخی زدم تا دومادم رسید و حدش میزدم میخواد برام هدیه ای بگیره و نزدیک یه مغازه بزرگ عطر فروشی وایستاد و منم سریع گفتم که عطر نمیخوام(آخه تازه یکی گرفته بودم) و با کلی اصرار از تصمیمش منصرفش کردم و برگشتیم خونه.ساعت 5 بود که رسیدیم و یه ساعتی خوابیدیم و بعد دوباره رفتیم خونه مامانم که هم پرده ها رو بیارم هم اینکه بابام که از مسافرت اومده بود رو ببینیم ساعت10از اونجا برگشتیم. من که خیلی خسته بودم و احساس سرماخوردگی میکردم یه کم جلوی تلویزیون چرت زدم اما دومادم فوتبال بارسلون و آرسنال رو داشت نگاه میکرد که رفتم تو تخت خوابیدم.پرده ها رو هم گذاشتم رو مبل بمونه تا فردا نصبشون کنم.

امروز (چهارشنبه) از صبح مشغول شستن در و پنجره ها شدم که وقتی پرده ها رو نصب میکنم کثیف نشن.خیلی خسته شدم. عصر دومادم اومد خونه و قرار بود شام بریم بیرون.با دومادم یه ساعتی خوابیدیم و برا ساعت 7 از خونه زدیم بیرون رفتیم رستوران همیشگیمون جایی که ازش کلی خاطره داریم و بعد از شام هم رفتیم پارک پرواز یه گشتی زدیم و الانم که در خدمت شما هستم.

(پست بعدی رو حتما بخونیدچشمک)

/ 2 نظر / 13 بازدید
سپیده

سلام عزیزم اره خداوکیلی ادم حوصلش تو خونه مادرشوهر سر میره افرین به دومادت که قهر رو سریع به اشتی تبدیل میکنه

همسر یک طلبه

سلام من چرا دیر اومدم بزار بقیه ی پستات رو هم بخونم